داستانی به اندازه تمام ذهن هایمان

     

یک داستان کوتاه که با هم طی تقریبا سه روز نوشتیم و خودمون هم وارد داستان کردیم [ من ، پدربزرگ آرنو : عشق کتاب، استلا ،مونی ، موچی (دوست موچی،لورا ) وایولت،هلن ، موتور آقا عیلرضا و پسر دایی استلا (!)] و بهتون پیشنهاد می کنم بخونین ^_^

  • ۱۳
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • artemis -
    • دوشنبه ۱۲ آبان ۹۹

    یه داستان بنویسیم؟

                         

    سلام=) اگه حوصله دارید اول این پست + حدود هشتاد تا کامنت رو بخونید D: 

    تو جریان این پست حرف این شد که هر جمعه یک پست رول نویسی بزاریم و با هم ادامه ش بدیم :)

    +جااان ؟ چی شده ؟ قراره چی کار کنیم ؟ 

    من یک بند میگم از یک داستان ، یک ایده کوچیک که آروم آروم تو ذهن من شکل گرفته من اونو قرار میدم و شما ادامه اش میدید . فرقی نداره چی بنویسید .می تونید جملات فلسفی بگید . یا حتی یک کلمه . ولی کامنتتون حتما باید به داستان مربوط باشه :) 

    اگه تو هم می خوای بنویسی باید به کامنت آخر نگاه کنی و داستان رو ادامه بدی ^-^ 

    مثلا ما تو اون پستی که بالا لینکش کردم اینجوری نوشتیم : 

    آرتمیس ( یعنی من : دی ) گفته : وی هم با استلا در افق محو میشود

    بعد استلا ادامه داده : اشکش را پاک کرده دست آرتمیس را گرفته و با هم در افق پا میگذارند....

    و ما همین جوری از همین یه جمله کوتاه شروع کردیم و یک داستان خفن نوشتیم :") 

    با کمی الهام از میس رایتر عزیز :دی 

    +یادتون نره قبل از نوشتن کامنت صفحه را یک بار دیگه بارگذاری کنین . چون ممکنه یک نفر تو همین لحظه داستانو ادامه داده باشه . و این جوری ممکنه به بن بست بخوریم :| 

    کامنتا تا شنبه ادامه دارن بعد من تو روز یکشنبه داستان رو پایان بندی می کنم ، اشکالات املایی و این هاش رو میگیرم و داستانی رو که با هم نوشتیم رو منتشر می کنم ^__^

     

    و حالا....قلم آماده . جوهر ها بی رنگ ....

     

    شروع میکنیم : 

     ( الی کتابی را که بین زباله های محل کار پدرش پیدا کرده بود در آغوش کشید . "یک کتاب" چیزی که تو دنیای اون ممنوع بود . دنیایی پر اینترنت ، تلفن های جدید . آدمهای بی احساس که تنها چیز مهم تو زندگیشون این بود که حقوقشان کی می رسد ! قطارهایی که به مقصد نمی رسند . خانه ای بدون صدای بچه ، بدون عشق . نمی دانست چرا ولی باید این کتاب را می خواند . رفته بود زیر زمین ،  اگر یکی از آن آدمهای بزرگ های وزارت "بِکزب : بدون کتاب ، زندگی بهتر " او را می دیدند زندگیش به فنا بود . اما هنوز نمی دانست چرا باید کتاب می خواند .  الی نفس عمیقی کشید و کتاب را باز کرد : روزی بود و روزگاری .........)

    روز دوم از همین الان شروع میشه :) 

    داستان رو تا اینجا دوست دارین ؟ 

     

  • ۱۱
  • نظرات [ ۵۸ ]
    • artemis -
    • پنجشنبه ۸ آبان ۹۹

    چالش هرزصد : روز آخر

    روز دهم : همین دیروز

    درباره دختری که می خواد از توکیو به روستا بره و داخل قطار خاطرات کودکیش رو به یاد میاره و درباره شون فکر می کنه ...و وقتی روستا می ره اتفاق های کودکیش رو برای بقیه تعریف می کنه 

    یکجا دیدم که گفت انیمه کلاسیک به حساب میاد و شاید هم همین طور باشه . این انیمه هم خودش هم آهنگش گرافیکش همش جوری بود که خودم به بچگیم برگشتم و همون حرف همیشگی : انگار همین دیروز بود ! 

    و دیدنش سه روز طول کشید برام . نمی دونم چرا زورم میومد بشینم ببینمش تا آخر ...

     

     


     

    و هرزصد تموم شد . ده روز نوشتن درباره انیمه هایی زیر صد و بیست دقیقه برای من که اصلا معرفی کردنم خوب نیست واقعا جالب بود و حتی کمی سخت . نمی دونم از دیدن ستاره چالش هرزصد خوشحال شدین یا نه XD اما برای خودم تجربه باحالی بود و بازم ممنون از هلن پراسپرو به خاطر چالش زیبایش ؛) 

  • ۱۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • artemis -
    • دوشنبه ۵ آبان ۹۹

    چالش هرزصد : روز نهم

    روز نهم : زندگی پنهان حیوانات خانگی ۲ 

    خب انقدر حافظه ام شبیه ماهیه که رفتم یه نگاهی به قسمت اول کردم که یادم بیاد !

    اول از ازدواج صاحبش گفت و بچه دار شدنشون و من فکر می کردم درباره اینه که چندان به سگ هاشون اهمیت نمی دن ولی درباره ترس مکس عه و اینکه می خواد مراقب لیام (بچه صاحبش )  وقتی میرن روستا باشه و داستان مختلف ی داره و همشون جمع میشن و تو یه نقطه به هم میرسن و انقدر گرافیک تک تکشون نازه که کلی اسکرین شات گرفتم از همشون :) 

     لیام بچه منه 

    و من می خوام بهش نشون بدم 

    دنیای بی رحم ، ترسناک و فوق العاده 

    و باز هم بهم این احساس رو داد که حیوانات چقدر میفهمن و اونقدر ها که بعضی از ما فکر می کنیم احمق نیستن و چقدر تونستن این معنی رو بده که آدمها باید با بدی های دنیا هرچیزی که هست باید ادامه بدن و بترسن ولی با ترس هاشون مقابله کنن :) 

     

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • artemis -
    • چهارشنبه ۳۰ مهر ۹۹

    چالش هرزصد : روز هشتم

    روز هشتم  : بائو 

    با خودم گفتم یک انیمیشن کوتاه تو پروژه (!)  این چالش کمه . این یه انیمیشن کوتاه کمتر از پنج دقیقه است . برنده اسکار شده و مثل بیشتر انیمیشن کوتاه بدون دیالوگ عه :)

    داستانش خوب اگه بگم همش اسپویل میشه : دی ولی معنای خانواده رو میگه و تاثیر گذاره . گرافیکش هم خیلی ناز و دوست داشتنیه :))  خوب دیگه نمی دونم چی بگم درباره یک انیمیشن هفت دقیقه ای ! 

    و یه لحظه به خاطر من ! پنج دقیقه وقتتون رو بدین به این . خیلی قشنگه 

    لینک در آپارات : کلیک

     

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • artemis -
    • سه شنبه ۲۹ مهر ۹۹

    این من هستم

    ۱. از بچگی عاشق وسایلی بودم که ممکنه "یک روزی" به درد بخورن 

    ۲. چپ دستم 

    ۳. کتاب خواندن را به حرف زدن ترجیح می دهم 

    ۴. و هر کجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است . پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است . چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟ 

     

    ممنونم از دعوت وایولت عزیز و امیر جادوگر

    چالش از : اینجا

    دعوت می کنم از سرکار علیه ، زهرا یگانه ، فائزه و پرسون

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • artemis -
    • يكشنبه ۲۷ مهر ۹۹
    منوی وبلاگ