۷ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

فروردین 1400: چیزی را جستجو کردن همیشه یافتن چیز دیگری است.

دلم میخواست از این پستای ماهنامه مانند یومیکو بزارم، چون هم تو روزمرگی نوشتن ضعیفه م و یه جور تمرین بشه دیگه؟ و هم دلم میخواد تو پایان سال 1400 بیام بخونمشون، پس یوهوو! اومدم ماه فروردین رو جمع بندی کنم. میدونم احتمالا خیلی ها نمی خونشون. مهم هم نیست D: 

*جمله «اینجا وبلاگ منه» را تکرار می کند*

  • ۱۷
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • artemis -
    • سه شنبه ۳۱ فروردين ۰۰

    𝓽𝓮𝔁𝓽 4

    یه موقعی؛ اگه ازت بپرسم خوبی میگی آره خوبم...اگه هم حالت بد باشه میگی نه خوب نیستم.

    ولی اگه از یه جایی به بعد، خودتم ندونی حالت خوبه یا بد، چی؟ 

  • ۳۳
    • artemis -
    • دوشنبه ۳۰ فروردين ۰۰

    since cute stuff doesn't really fit me and all

    *مهر 99: من عمرا فن فیک بخونم*

    *آبان 99: اصلا چرا مردم می رن فن فیک می خونن وقتی می تونن تو اون زمان یه مجموعه کتاب تموم کنن؟*

    *بهمن 99: حالا بیکارم بزار یه فن فیک بخونم، ولی بازم میگم اصلا نمی خونم!*

    *اسفند 99: واو...چه قشنگ بود...بزار یه چند تا دیگه از نویسنده ش بخونم*

    *فروردین 1400: در حال خفه کردن خود با سایتهای فن فیکشن*

    *("=MOOD*

    خب...اومدم بنویسم، صفحه بیان رو باز کنم و «چیکار می کنم ها» بنویسم، این پست هم باید بره تو پوشه های "صرفا جهت ثبت لحظه ها" 

     

    یک. همون طور که اون بالا یه تیزر رفتم، تو دنیای فن فیکشن غرق شدم به طور کامل، به طوری که هر کتابی/فیلمی خوندم و دیدم دارم دنبال فن فیکشن هاش می گردم.

    و نمی‌دونم چرا ولی من اینجوریم که، اگه به یه چیزی بچسبم(!) یا پیگیرش بشم و اینا، از قبل ناخود آگاه باهاش ارتباط دارم! "-"

    مثلا تو قضیه فن فیک، خواهرم قبلاً به داستانی می نوشت که راجب هری پاتر بود:) و منم بعضی وقتا می خوندمش، یا تابستون پارسال، من خودم بدون اینکه بدونم فن فیلم چیه اصن، فن فیک نوشتم! یه مجموعه ای بود به اسم سنت کلر که داستان یه مدرسه دبیرستان دخترونه است، نسبتا معروف نیست، و شایدم احمقانه و آبکی باشه، ولی همین مجموعه بچگونه به منی که هیچی از دوستی درک نمی کردم، ارزش دوستی رو یاد داد.

    بعدش وقتی به قول معروف تو کفش بودم براش یه داستان دیگه نوشتم، هرچند الان تو کمد داره خاک میخوره D": 

    و اساس فن فیکشن برای من یعنی ساختار شکنی، چیزی که خیلی دوستش دارممم!! و بازم دوباره "از بچگی" همیشه بعد تموم شدن فیلم مورد علاقم، تصور میکردم تو فیلمم و ماجرا می ساختم. 

     

    دو. اعتراف می کنم بولت ژورنال رو بیشتر از اسکرپ بوک (scrapbook) دوست دارم، دیروز که اسکرپ بوک پارسال م رو می خوندم، اعتراف می کنم دلم می خواست مستقیم بندازمش تو سطل آشغال! تو اسکرپ بوک رویاهات-آرزوهات-چیزهایی که عصبانیت می کنن باید همیشه پایدار باشن، ولی برای من که تو این زمان آرزوهام مدام در حال تغییر کردنه، اصلا خوب نیست.

    چیزهایی که تو اسکرپ بوک نوشته بودم رو الان حتی نمی تونم بفهمم.

    و همینه :) 

    ما همیشه چیزهایی تو زندگیمون داریم، که فکر میکنیم اگه اونا نباشن نمی تونیم ادامه بدیم، یا همیشه خودمون رو درگیر چیزهایی می کنیم که چند سال بعد، اصلا برامون مهم نیستن.

    واقعا احمقانه است.

     

    سه. من قبول دارم بولت ژورنال هرکس زیبایی خاص خودشو داره، ولی آخه اینا  اعتماد به نفس آدم رو پودر نمیکنن؟ 

     

    چهار. سگ های ولگرد بانگو شدیداً از همین دو قسمت اول معلومه قراره قشنگ باشه، من همیشه فیلم/انیمه/کتاب هایی رو دوست دارم، که در هر حال فانتزی بودن، پر از دیالوگ های خفن باشه.

    "_بعدشم، من تمام مطالب این کتاب رو میدونم

    +پس چرا میخونیش؟ 

    _یه کتاب خوب همیشه خوبه، مهم نیست چند بار بخونیش"

     

    پنج. می دونم عنوان پست کاملااا بی ربطه و باید یه -گزارشی از این روزها- یا یه همچین چیزی می ذاشتم، ولی دوستش دارم، از رو این برش داشتم: 

    After that, they stared at me for a moment so they could notice them. They… got weirdly excited about it? I don't know, it's just that after it, one of them told me they didn't really fit me, since cute stuff doesn't really fit me and all

     

    شش. چالش سی روزه آهنگ هم تموم شد، دوست داشتید یه سر بزنید بهش.

    هفت. بیانی های باقی مونده، خوبید؟ D": 

  • ۲۵
  • نظرات [ ۶۵ ]
    • artemis -
    • سه شنبه ۲۴ فروردين ۰۰

    گریزی به سوی کتاب عیدانه!

    سلاممم=) 

    این پست برای چالش گریزی به سوی کتاب عیدانه نوشته شده =] 

    بالاخره نوشتمش! هم دو روز بعدش دارم می نویسم، هم فقط نه تا کتاب خوندم, هلن ببخش منو. 

  • ۱۷
  • نظرات [ ۷۲ ]
    • artemis -
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۰۰

    𝓽𝓮𝔁𝓽 3

    Hearts were a nuisance. One could not seem to choose who to love, or how, or when, or even if one would love at all. Even love as a lie could turn to steel-edged truth and pierce you through. A tabloid and a sharp word could leave you as damaged as a bullet through the chest, though it left no scar.

    Fan fiction - Sherlock Dreams

  • ۲۸
    • artemis -
    • شنبه ۱۴ فروردين ۰۰

    چالش چهارم سوفی

  • ۲۳
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • artemis -
    • سه شنبه ۱۰ فروردين ۰۰