۱۰ مطلب با موضوع «تجربه روزها» ثبت شده است

همه درد می کشن و مسئله اینه‌، دردها مساوی نیستن.

یکی از دوستای کلاس پنجم یا ششمم چند وقت پیش بهم پیام داد. دوستش همکلاسی امسالم بود؛ خیلی عجیب بود. قبلش وقتی فهمیده بودم با هم دوستن اینطوری بودم "وای اینا خیلی شبیه همن!" ازش پرسیدم میم دوستته و گفت آره.

موقعی که داشتیم سر اسکویید گیم حرف میزدیم ازش پرسیدم چند وقته با میم دوستی؟ و همون لحظه، دقت کنین "همون لحظه" با هم ویس دادن.‌ به صورت خیلی اکلیل بارونی ویس دادن و گفتن دوازده سال. خونه هاشون بغل همه و بله. درست حدس زدید؛ از همون دوستی های تا ابد که شبا خونه هم میخوابن و همه چیو با هم اشتراک میذارن. 


من یه اوقاتی؛ حسود ترین میشم. 

من و نون هم اینطوری بودیم، می تونستیم هنوز هم اینطوری باشیم اما طی یه اتفاقاتی از هم دور شدیم. و دور تر و دور تر تر.
موقعی که داشتن خاطره هاشون رو تعریف می کردن اینطوری نشدم که «واییی چه دوستی کیوتییی:))) منم می خوامممم»
این چیزا فقط باعث میشه به صورت دنباله دار به این فکر کنم دنیا نباید اینقدر بی انصاف باشه که من و رِ، دو تا همکلاسی خیلی عادی که زیادم با هم حرف نمی زنیم، آخرین دیالوگمون به هم "زندگی سخته" باشه.
و اون ور دنیا یا حتی همین جا، دو نفر اونقدری خوش باشن که بگن "از ما سرخوش تر پیدا نمیشه تو دنیا" 

همین.

  • ۱۷
  • نظرات [ ۱ ]
    • artemis -
    • شنبه ۱۱ دی ۰۰

    همون همیشگی

    "تابستان خود را چگونه گذراندید" 

    با اینکه این جمله تو همه فیلمای مدرسه ای میاد، ولی من واقعا هیچ وقت همچین انشایی ننوشتم. اینم اولیشه. 

    پست ماهنامه رو یادتون میاد؟ با خودم قرار گذشته بودم که "هرچی بشه تو باید بنویسیشون" اما نشد. شاید می تونیم اینجوری نگاه کنیم که من حوصله نوشتن این چیزا رو ندارم. روزمرگی، روزمرگی نوشتن واقعا سخته‌. عجیبه اما با چیزای تویئت مانند برا نوشتن تو هر روز بهتر کنار میام. 

     

    –امسال، موقع تابستون مثل هرکس دیگه ای برنامه زیاد داشتم، بیشترشون هم عملی کردم. اما یه ویژگی آزار دهنده راجب من اینه که بعضی اوقات پروژه دیدن فیلمی رو رها می کنم، بعد اونقدر نسبت بهش حس بدی پیدا می کنم که بجای رها کردن کامل اون فیلم، به پروژه های دیگه اهمیت نمی دم و این دقیقا به شکل دومینو مانندی باعث خراب شدن همه برنامه ها میشه. می تونم کنترلش کنم اما مزخرفه 

     

    –بدترین کاری که کردم، نخوندن بود. طاقچه بینهایت و خوندن پرسی جکسون رو رها کردم، این چند وقت اینجوری شدم که کمتر کتابی می تونه جذبم کنه. شاید بخاطر این باشه که فاصله گرفتم. حتی فن فیک هم نخوندم. و فکر کنید چقدر پشیمونم از اینکه لیست کتاب های تابستون و فن فیک ها از گوشه سلام می رسونه و دیگه نمی تونم مثل تابستون اونا رو راحت بخونم. 

     

    –یچیز دیگه، من سادیسم دارم. البته همه درونمون سادیسم حتی شده کوچیک داریم. اما من قوی تر از اطرافیان دارم. بعضی اوقات عصبانیت درونم رو نمی تونم آروم کنم، بجای فکر کردن به شکلی که باید باشه حرفای عصبی کننده ای می زنم و بقیه ناراحت میشن‌..که البته حق دارن و فکر کنید من چقدر پوکر و عصبی میشم از اینکه حرفی که توی عصبانیت می زنم همه چی رو نابود می کنه در صورتی که اگه با آرامش فکر می کردم، یسری اتفاقا نمی افتاد 

    ازش متنفرم اما این رو هم می تونم کنترل کنم‌. 

     

    –شش ماه از سال گذشت، به قول آگاتا کریستی تو فیلم آگاتا و حقیقت قتل "من کسی نیستم که با فکر اینکه وضعم می تونست بدتر باشه حالمو بهتر کنم" و این در مورد منم صدق می کنه‌. اگه نیمه دوم سال مثل همین شش ماه اول باشه و خودمم یسری از چیزها رو تغییر بدم، زیبا میشه

     

    –پایان انشا.

     

     

    آهنگ نوشت:  چون حیف بود اوپینگ مورد علاقم از ناروتو اینجا نباشه 

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • artemis -
    • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۰۰

    فروردین 1400: چیزی را جستجو کردن همیشه یافتن چیز دیگری است.

    دلم میخواست از این پستای ماهنامه مانند یومیکو بزارم، چون هم تو روزمرگی نوشتن ضعیفه م و یه جور تمرین بشه دیگه؟ و هم دلم میخواد تو پایان سال 1400 بیام بخونمشون، پس یوهوو! اومدم ماه فروردین رو جمع بندی کنم. میدونم احتمالا خیلی ها نمی خونشون. مهم هم نیست D: 

    *جمله «اینجا وبلاگ منه» را تکرار می کند*

  • ۱۷
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • artemis -
    • سه شنبه ۳۱ فروردين ۰۰

    since cute stuff doesn't really fit me and all

    *مهر 99: من عمرا فن فیک بخونم*

    *آبان 99: اصلا چرا مردم می رن فن فیک می خونن وقتی می تونن تو اون زمان یه مجموعه کتاب تموم کنن؟*

    *بهمن 99: حالا بیکارم بزار یه فن فیک بخونم، ولی بازم میگم اصلا نمی خونم!*

    *اسفند 99: واو...چه قشنگ بود...بزار یه چند تا دیگه از نویسنده ش بخونم*

    *فروردین 1400: در حال خفه کردن خود با سایتهای فن فیکشن*

    *("=MOOD*

    خب...اومدم بنویسم، صفحه بیان رو باز کنم و «چیکار می کنم ها» بنویسم، این پست هم باید بره تو پوشه های "صرفا جهت ثبت لحظه ها" 

     

    یک. همون طور که اون بالا یه تیزر رفتم، تو دنیای فن فیکشن غرق شدم به طور کامل، به طوری که هر کتابی/فیلمی خوندم و دیدم دارم دنبال فن فیکشن هاش می گردم.

    و نمی‌دونم چرا ولی من اینجوریم که، اگه به یه چیزی بچسبم(!) یا پیگیرش بشم و اینا، از قبل ناخود آگاه باهاش ارتباط دارم! "-"

    مثلا تو قضیه فن فیک، خواهرم قبلاً به داستانی می نوشت که راجب هری پاتر بود:) و منم بعضی وقتا می خوندمش، یا تابستون پارسال، من خودم بدون اینکه بدونم فن فیلم چیه اصن، فن فیک نوشتم! یه مجموعه ای بود به اسم سنت کلر که داستان یه مدرسه دبیرستان دخترونه است، نسبتا معروف نیست، و شایدم احمقانه و آبکی باشه، ولی همین مجموعه بچگونه به منی که هیچی از دوستی درک نمی کردم، ارزش دوستی رو یاد داد.

    بعدش وقتی به قول معروف تو کفش بودم براش یه داستان دیگه نوشتم، هرچند الان تو کمد داره خاک میخوره D": 

    و اساس فن فیکشن برای من یعنی ساختار شکنی، چیزی که خیلی دوستش دارممم!! و بازم دوباره "از بچگی" همیشه بعد تموم شدن فیلم مورد علاقم، تصور میکردم تو فیلمم و ماجرا می ساختم. 

     

    دو. اعتراف می کنم بولت ژورنال رو بیشتر از اسکرپ بوک (scrapbook) دوست دارم، دیروز که اسکرپ بوک پارسال م رو می خوندم، اعتراف می کنم دلم می خواست مستقیم بندازمش تو سطل آشغال! تو اسکرپ بوک رویاهات-آرزوهات-چیزهایی که عصبانیت می کنن باید همیشه پایدار باشن، ولی برای من که تو این زمان آرزوهام مدام در حال تغییر کردنه، اصلا خوب نیست.

    چیزهایی که تو اسکرپ بوک نوشته بودم رو الان حتی نمی تونم بفهمم.

    و همینه :) 

    ما همیشه چیزهایی تو زندگیمون داریم، که فکر میکنیم اگه اونا نباشن نمی تونیم ادامه بدیم، یا همیشه خودمون رو درگیر چیزهایی می کنیم که چند سال بعد، اصلا برامون مهم نیستن.

    واقعا احمقانه است.

     

    سه. من قبول دارم بولت ژورنال هرکس زیبایی خاص خودشو داره، ولی آخه اینا  اعتماد به نفس آدم رو پودر نمیکنن؟ 

     

    چهار. سگ های ولگرد بانگو شدیداً از همین دو قسمت اول معلومه قراره قشنگ باشه، من همیشه فیلم/انیمه/کتاب هایی رو دوست دارم، که در هر حال فانتزی بودن، پر از دیالوگ های خفن باشه.

    "_بعدشم، من تمام مطالب این کتاب رو میدونم

    +پس چرا میخونیش؟ 

    _یه کتاب خوب همیشه خوبه، مهم نیست چند بار بخونیش"

     

    پنج. می دونم عنوان پست کاملااا بی ربطه و باید یه -گزارشی از این روزها- یا یه همچین چیزی می ذاشتم، ولی دوستش دارم، از رو این برش داشتم: 

    After that, they stared at me for a moment so they could notice them. They… got weirdly excited about it? I don't know, it's just that after it, one of them told me they didn't really fit me, since cute stuff doesn't really fit me and all

     

    شش. چالش سی روزه آهنگ هم تموم شد، دوست داشتید یه سر بزنید بهش.

    هفت. بیانی های باقی مونده، خوبید؟ D": 

  • ۲۵
  • نظرات [ ۶۵ ]
    • artemis -
    • سه شنبه ۲۴ فروردين ۰۰

    نوشتن..

    بهت قول میدم ادامه مطلب چیزی نیست :) 

  • ۱۸
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • artemis -
    • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

    خواب به سبک بیان!

    یکی از خواب های عجیب و غریب من رو در ادامه خواهید خوند . خوابی که درباره بیانی ها بود و خیلی عجیبه برام که جز به جز رو یادم میاد :دی

    مجبور نیستین بخونیدش! چون صرفا یه خواب مزخرفه!

  • ۲۳
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • artemis -
    • چهارشنبه ۲۴ دی ۹۹