۲۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۹ ثبت شده است

روز بیست و پنجم!

روز بیست و پنجم :«یکی از شخصیت هایتان را به جای دیگری اشتباه گرفته اند ، بعد از آن چه می شود» 

  • ۱۵
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • artemis -
    • چهارشنبه ۲۹ بهمن ۹۹

    روز بیست و چهارم!

    روز بیست و چهآرم :«با دیکشتری آنلاین ،​​​​ شعر مورد علاقه تان را به زبان های دیگر و دوباره به زبان اصلی ترجمه کنید .آن قدر این کار را ادامه دهید تا شعر دیگر قابل تشخیص نباشد دوباره آن را به شعری جدید تبدیل کنید» 

  • ۹
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • artemis -
    • چهارشنبه ۲۹ بهمن ۹۹

    روز بیست و سوم!

    روز بیست و سوم :«شخصیت اصلی را با ایجاد یک تغییر به یک فرد ضد شرور تبدیل کنید ، کمی درباره داستان او بنویسید» 

     

    _وایییی ...رها یادته اون روز وسطی بازی میکردیم بعد تو یکی از بچه ها رو کتک زدی؟ 

    +آره...یادمه..! 

    یکی از دوستای زمان ابتداییم بهم زنگ زد و اومد خونمون تا با هم حرف بزنیم ، یادم میاد خودش از اون بچه های بود که دم به دقیقه گریه می کرد و به شدت هم ترسو بود ، یه روز وسط زنگ ورزش یکی از بچه ها از قصد اون رو انداخت زمین ، نشست یه گوشه گریه کرد ، من و اون چندان با هم دوست نبودیم ، ولی دیدن ضعیف بودن آدما هم اون موقع و هم الان بهم حس خوبی نمیده ، همیشه دوست داشتم آدما قوی باشن ، بتونن هر حرفی که بهشون زده می شه رو فراموش کنن ، یادم می یاد رفتم سمت دختره و ازش پرسیدم :«چرا اون رو انداختی زمین؟» 

    اونم گفت :«به تو چه!» اسمش آهو بود ، اما برعکس اسمش اصلا رفتار خوبی نداشت ، بیشتر شبیه به یه گرگ بود تا آهو! همیشه بچه های مدرسه رو اذیت می کرد ، دیگه خبری ازش ندارم ، فکر کنم ترک تحصیل کرد.

    با هم دعوا کردیم و به هم پریدیم ، تو مدرسه دخترونه زیاد از این اتفاقا نمی افتاد اما نصف دعواها سر من و همین دختره بود.موهای همدیگرو می کشیدیم ، چنگ مینداختیم ، بچه ها رفتن مدیر رو خبر کردن.

    ناظم اومد :«شما دو تا چیکار می کنید؟!» «خجالت نمیکشید؟!» دستامونو گرفت و برد دفتر پیش خانم مدیر.

    :«خب...بگید کی دعوا رو شروع کرد؟» 

    هردومون همزمان گفتیم : اون! 

    خانم مدیر دستاس رو گره کرد و گفت :«خب بسه دیگه ، رها تو تعریف کن ، چی شد؟!» 

    _اون یکی از بچه ها رو کتک زد و من رفتم زدمش! 

    +به تو چه ربطی داشت؟ 

    _خب..امم...نمی خواستم کسی کتک بخوره.

    +پس تو میخواستی با یه کار بد به یه هدف خوب برسی ، درسته؟! 

    _ام..بله خانوم.

    خانم مدیر عینکش رو جابه جا کرد و گفت :«خب باشه ، برید بعداً حرف میزنیم» 

    قبل از اینکه برم خانم مدیر رو بهم کرد و گفت :«رها..تو این دنیا..همه مردم می خوان با کار بد به یه هدف خوب برسن....سعی کن شبیه همه مردم نباشی»

    ****

    _هوووو!! رها حواست کجاست؟ 

    +هیچی رفته بودم تو خاطراتم ...بچه شری بودما! 

  • ۱۵
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • artemis -
    • سه شنبه ۲۸ بهمن ۹۹

    روز بیست و دوم!

    انیمه اتک آن تایتان زیادی قشنگه TT نزدیک بود به خاطر

     (اگه تا قسمت 18 فصل سه دیدید فضای خالی زیر رو هایلایت کنید) 

     اونجایی که آرمین نزدیک بود بمیره اشکام در اومد TT...آه. اگه آرمین می مرد می رفتم دمار از روزگار نویسنده مانگا در میاوردم :/ والا.

  • ۲۲
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • artemis -
    • دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۹

    روز بیست و یکم!

    روز بیست و یکم :«اسکلت بدن شخصیت اصلی سعی دارد از بدنش فرار کند ، آنچه اتفاق می افتاد را توصیف کنید.»

    بارون میومد ، شدید شدید و من نتونستم با انگیزه رفتن زیر آسمون و خوردن قطرات بارون به صورتم مقابله کنم..

    _رها وایسا! نرو ساعت یک نصفه شبه! حداقل بیا کاپشن رو بپوش! سرما می خوری ها! 

    +بیخیال مامان! 

    _باشه پس ، رعد و برق خورد پس کله ت ، مُردی ، تقصیر من نیست! 

    اهمیتی ندادم ، توی خیابون هم کسی نبود ، معلومه خب ، ساعت یک نصفه شب کی میره زیر تگرگ؟ دستامو باز کردم و اجازه دادم بارون به تمام بدنم نفوذ کنه ، یک حس تازگی بهم دست میده . یه چیزی مثل رها کردن همه چیز ...سارا رو هم می بینم که پشت سر من میاد و میگه :«بارون میاد! شر شر! رو پشت بوم هاجر! هاجر عروسی داره ، تاج خروسی داره....‌‌‌» 

    اما بعد ، یهو بدنم لرز می‌کنه ، از من بعیده اینجوری بشم ، به طور وحشتناکی می لرزم ، دندونام به هم میخورن. تق تق تق تق . 

    «مامانن! آبجی داره می میره» 

    بفرما ،اینم  از خواهر من! 

    می گم :«م-ن-ن خو-بم ما-مان» 

    _آره از صدات معلومه.

    می یاد و دورم یه پتو می پیچه و چایی زنجبیل می ده دستم .هنوز میلرزم ، انگار بدنم داره فرار میکنه ، کاشکی فرار کنه و بره توی یه دنیای دیگه.

    تق تق تق تق.

  • ۱۸
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • artemis -
    • شنبه ۲۵ بهمن ۹۹

    روز بیستم!

    روز بیستم :«از کسی بپرسید روزش چطور بود ، هرطور دلتان خواست با جواب او شعر بنویسید» 

    امروز از کتابخونه که برگشتم به مامان زنگ زدم ، کم پیش میاد موقعی که تو بیمارستان هم بهش زنگ بزنم ، اما یه حس نیاز به مادر در وجودم زنده شد ، زنگ زدم . جواب نداد. حتما سر کاره.

    بهش مسیج می دم :«مامان؟ امروز چطور بود؟»

    سریع تیک آبی میخوره ، ایندفعه سر استراحته.

    +من که خوبم، ممنون دخترم

    _خدا رو شکر! 

    +اما امروز شش نفر تو بیمارستان مردن رها..شش نفر..

    شش نفر مردن ..اگه رهای قبلی بود ...می گفت :«خب شیش نفر!! خب که چی؟! ، هرروز هزاران نفر می میرن!» اما الان ، می تونم غصه بخورم ، ساعت ها. ۶ نفر ، ۶ زندگی.

    از عدد شش متنفرم.

    دوباره گوشه کتابم می نویسم:

    «شش نفر امروز مردند 

    و فردا 

    شش نفر آسمان را نمی بینند» 

     

    +از سوال امروز متنفرم :/ 

  • ۱۹
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • artemis -
    • جمعه ۲۴ بهمن ۹۹
    منوی وبلاگ