۲۳ مطلب با موضوع «چالش های وبلاگی» ثبت شده است

عکس روز تولد

-آبل1689 یه خوشه کهکشانیه که به شکل یه ذره بین عمل می کنه, هفت سال قبل از تولدم گرفته شده

-وقتی سرچ کردم نوشته بود "آبل 1698" نور را خم میکند و همینطور که نور سریع ترین چیز دنیاست؛ 

حس خوبی داد

  • ۱۷
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • artemis -
    • جمعه ۲۶ شهریور ۰۰

    صاحب این وبلاگ فوت کرده است

    الان که دارید اینو میخونید، من دیگه نیستم. راستش همیشه هم فکر می کردم اگه من بمیرم، یا توسط فضایی ها به تسخیر گرفته بشم، یا خیلی ساده برم زیر ماشین، چه بلایی سر وبلاگم میاد، الکی که نیست. چند نفر از این 200 خورده ای نفر -به علاوه دو تا خاموش عزیزم- نگران میشن؟ یا مثلاً اگه یه روزی بعد پنج شیش سال یکی وارد پنل بشه چند نظر جدید میان اون بالا؟ وایسا ببینم اصلا چرا بیان مثل اینستاگرام هرکسی که میمیره بعد مرگش پیجشو دستکاری نمی کنن تا ما بفهمیم؟ حالا که من مُردم ولی رسیدگی کنید خواهشاً. 

    ولی خوشحالم که تو این لحظات آخر بیام تو وبلاگم بنویسم و اینجا مثل اون همه وبلاگای بلاگفایی نشه که نمی دونیم صاحبش زنده اس یا نه! 

    چهارده سال زندگی از یه لحاظ اونجوری نیست که بشه ششصد صفحه زندگینامه نوشت و از اون طرف هم جوری نیست که بشه تو پنج شش خط جمعش کرد. 

    بعدشم فک نکنم من افتخار یا دست آوردی داشته باشم که مثلا تو مراسم خطمم بگن «وی در سال 2018 به بسیاری از بچه های فقیر کمک کرد، او نود و پنج اختراع را به نام خود ثبت کرده بود و جز آدم های محبوب شهر خودش به حساب می آمد» و فلان و فلان. 

    باشه باشه تو این لحظات آخر نوشتنم باید صادق باشیم و بقول گفتنی «خودمون رو بپذیریم و همینجوری دوست داشته باشیم» ولی آخه من چه چیزی رو دارم که بپذیرمش؟ 

    من می تونستم خیلی مهربون تر از حد معمول باشم، می‌تونستم به هر آدمی که بنظرم نیاز به کمک داشت کمک کنم، می تونستم یه جاهایی دروغ نگم، می تونستم یه جاهایی قبل از اینکه دیر بشه و بگم «هی! ممنون که پیشمی!» تا فکر نکنن بهشون اهمیت نمی دم و نرن...

    و از یه طرف دیگه، می تونستم به تعریف کرمنت خیلی "بیشعور" باشم، می تونستم بیش از حد بخاطر چیزایی که دست من نیست غمگین باشم و تلاشی هم برا درست کردنش نکنم، می تونستم هر وقت احساس تنهایی کردم ناامیدی تمام وجودمو بگیره و از زندگی دست بکشم، می تونستم کتاب نخونم، می تونستم با فن فیکشن، تئوری های جهانی و نت فلیکس آشنا نشم و اوج آهنگ گوش دادنم آقامون جنتلمنه می بود.

    نه آدم خوبی بودم و نه آدم بدی، بهرحال خدا بیامرزدم.

     

    +دلم برا چالش های وبلاگی اینطوری تنگ‌شده بود =)))

    چالش از اینجا شروع شده و از اونجا که دعوت کردن اجباریه: مائو، نرگس، مونی، انولا، آیلین خوشحال میشم بنویسید :) 

    ++چیزی که بیشتر جذبم کرد برا نوشتن این چالش، بخش دومش بود. بیاید بگید حالا که من مثلاً مرده ام چه خاطره ای از من دارید یا با چه چیزی یاد من می افتید؟:) برا اولین بار تو طول این همه وقت اجبار می کنم که همه باید بگید- 

    +++چقدر و چقدر بیان خاکستریه....جوری شده که احساس می کنم اگه بنویسم و تند تند پست بزارم گناه کبیره کردم:|

  • ۲۱
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • artemis -
    • يكشنبه ۲۷ تیر ۰۰

    væñil háñe mß

     

    چالش بهترین دوست بیانی! از اینجا و به دعوت آرام، نوبادی و پری

    چقدر نوشتنش سخت بود، به خودم اومدم دیدم تو نصفش اول می گم نمی دونم :| 

  • ۱۴
  • نظرات [ ۴۳ ]
    • artemis -
    • دوشنبه ۲۴ خرداد ۰۰

    گریزی به سوی کتاب عیدانه!

    سلاممم=) 

    این پست برای چالش گریزی به سوی کتاب عیدانه نوشته شده =] 

    بالاخره نوشتمش! هم دو روز بعدش دارم می نویسم، هم فقط نه تا کتاب خوندم, هلن ببخش منو. 

  • ۱۷
  • نظرات [ ۷۲ ]
    • artemis -
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۰۰

    چالش چهارم سوفی

  • ۲۳
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • artemis -
    • سه شنبه ۱۰ فروردين ۰۰

    دست نویس پیوندی

    در حالی که بستنی رو به سمتش می گرفت پرسید :«ماریا، تو عاشق شدی؟» 

    +نه...نشدم.

    _ولی حتی الهه آرتمیس عاشق شدا...عاشق اوریون شد..درست میگم؟

    +ولی پسر..من که آرتمیس نیستم! و حتی اگه عاشق بشم،مثل آرتمیس رفتار نمی کنم، اون اون....خیلی احمق بود. و گول آپولو رو خورد و بعد سعی کرد جبران کنه! هه! اونم با چی؟ اوریون رو صورت فلکی کرد تا بیشتر زجر بکشه! زکی! 

    _ ولی بازم عاشق شد، و عشق قشنگه... مگه نه؟ 

    به ستاره های بالا سرش خیره شد و گفت..«کافیه دیگه...من نمی خوام عاشق بشم..من همیشه  فقط میخواستم یک ستاره داشته باشم» 

    _چقدر بی سلیقه بحث رو عوض می کنی. در ضمن ستاره ها که درک نمی کنن!

    + ایح.

    _پس کی عاشق میشی؟ 

    +وقت گل نی.

    _مرسی.

    +خواهش.

    _یعنی واقعا هیچ وقت قرار نیست عاشق بشی؟ 

    +هممم..نمی دونم...شما چی اعلی حضرت زئوس؟ 

    _من دوست دارم بشم، می دونی واقعا دوست دارم عاشق بشم، درسته لیلی و مجنون هست، خسرو و شیرین هست، دخترک و فرشته هست، ولی همون ازدواج های مامان و بابا هامون چی؟ همون عشق های ساده و بچگونه...با همه سختیاش عشق قشنگه دیگه؟ پس آره، واقعا دوست دارم عاشق بشم. مکثی کرد و گفت :«یه سوال دیگه!»

    دست هاشو بالا برد و مثل شوالیه ها داد زد :?...Romance or Comedy

    ​​​​​​+ کمدی!

    _هاهاها! می دانستم! بار دیگه ادای شوالیه ها را در آورد و گفت : 

    “!! Life is a comedy for those who think and a tragedy for those who feel.

    خیلی سعی کرد جلو خنده شو بگیره :«سخنی از ویلیام شکسپیر!» 

    در حالی که به سمتش می‌رفت تا بغلش کنه گفت :«آه، تو بهترین داداش بزرگی هستی که یه نفر می تونه داشته باشه! همیشه کمکم می کردی و یادته یه زمانی بهم چی گفتی؟ تو بهم گفتی برم در جست و جوی چیزهای زیبا و من هم رفتم»

    _هه! بزار یه اعتراف واقع بینانه و از ته دل بکنم، من همیشه ساده بودم، اونقدر ساده که همه فکر می کردن پیچیده ام، بله...از شدت سادگی پیچیده شدن! 

    +حرف های فلسفی می زنی مستر! 

    _به شما کشیده ام آبجی کوچیکه! 

    ماریا موهاشو با کش بست و گفت :«تو واقعا بهترینی...تو کسی هستی که هرروز پامیشی و غذا درست می‌کنی..تو کسی هستی که وقتی مامان گریه می کنه می گی بخند! وگرنه میزنمت!...تو یه استندآپ کمدین بی نظیری مستر» 

    _ آه! بار الها! چه توفیقی از این بهتر که من اسباب خنده شما باشم بانوی من؟ ولی می‌دونی...تو خاکستری هستی...خیلی سعی کردم روشنت کنم ولی نمیشه، همیشه خاکستری هستی» 

    ماریا گفت :«آخه رنگ مورد علاقه م خاکستریه» 

    _مرسی بابت جوابت که منو کوبوند به آسفالت.

    دوباره جلوی خندش رو گرفت :«خواهش می کنم!» 

    دوباره به ستاره ها خیره شد و گفت :«هی! ساعت یک نصف شبه! فکر کنم دیگه باید بریم بخوابیم، الان مامان میاد مارو دعوا می کنه... شب بخیر دختر کهکشان!» 

    قبل از اینکه بره تو اتاق خوابش گفت :«شب بخیر قهرمان زندگی من» 

    ~~~

    این چالش خیلی قشنگ، از وبلاگ یومیکو شروع شده و ممنون برا دعوتش~

    دعوت می کنم از عشق کتاب، نوبادی، سمر، کیدو، هیرای، مگی و هرکسی که دوست داشت بنویسه.

  • ۲۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • artemis -
    • يكشنبه ۲۴ اسفند ۹۹