قویه. همه بهش افتخار می کنن و دوست دارن مثل اون عاقل و قوی باشن. در حرف ها و کارهای اون قدرت رو می بینی، می خوای شبیهش باشی، بتونی از پس زندگیت بر بیای و مقاوم باشی. اونایی که از قبل باهاش بودن میگن که اینجوری نبود، قوی نبود. حتی آبرو درست و حسابی نداشت؛ اما این قهرمان بودن آبرو ریخته شده قبل رو نشون نمی ده. باور نمی کنی. 

 

حالا اون هرروز به قوی بودن ادامه می ده و تو به حسرت خوردن 

 

و درست همون موقع که فکر می کنی در قوی ترین حالت خودشه، در مقابل زندگی زانو می زنه. تسلیم میشه. هی صبر کن ببینم، این همون قهرمان رویین تن بود؟ همینی که زانو زده و از زندگی می خواد یه کم صبر کنه تا به خودش بیاد همون آشیلی یه که تو ذهنت ساخته بودی؟ 

اوه متاسفم که قهرمان نبود، شایدم هنوز هست. اونم یه انسانه آخه. تقصیر تو بود که فراموش کردی هر رویین تنی یه پاشنه آشیل داره.

ولی بیا، بیا فراموش نکنیم همین آدم زانو زده ناتوان، اون رویین تن قهرمانه.