۷ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است

کتاب چین

 ! به خانه شخصیت های داستانی خوش آمدید ! 

ورود افراد واقعی ممنوع میباشد 

  • ۱۵
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • artemis -
    • چهارشنبه ۲۸ آبان ۹۹

    نامه ای برای 80 سالگی

    آرتمیس هشتاد ساله ....حتی گفتن کلمه اش هم برام عجیبه و نامه نوشتن به تو یا بهتر بگم خودم سخت تر . اصلا شاید اکنون مرده باشی ! 

  • ۱۳
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • artemis -
    • يكشنبه ۲۵ آبان ۹۹

    من شما رو جایی ندیدم ؟

    سلام :) خوب باید بگم که من شاید اولین کسی بودم که این چالش رو دیدم . داشتم در وبلاگ های بروز شده می گشتم که اینو  دیدم و خیلیی جذاب بود ! ولی فکر می کردم به من نمی رسه :) 

  • ۱۲
  • نظرات [ ۴۸ ]
    • artemis -
    • جمعه ۲۳ آبان ۹۹

    برگی از تاریخ برای آینده

    سلام کرونا ! البته تو نمی توانی این نامه رو بخونی نه ؟ چون سلولی در کاغذهای این نامه هستی ...مخاطب این نامه می تونه نوه ی من باشه ..می تونه آدمی از آینده باشه که علاقه ای به خوندن وبلاگ های قدیمی داره ..ولی مخاطب اصلی من تویی !

  • ۸
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • artemis -
    • سه شنبه ۲۰ آبان ۹۹

    داستانی به اندازه تمام ذهن هایمان

         

    یک داستان کوتاه که با هم طی تقریبا سه روز نوشتیم و خودمون هم وارد داستان کردیم [ من ، پدربزرگ آرنو : عشق کتاب، استلا ،مونی ، موچی (دوست موچی،لورا ) وایولت،هلن ، موتور آقا عیلرضا و پسر دایی استلا (!)] و بهتون پیشنهاد می کنم بخونین ^_^

  • ۱۳
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • artemis -
    • دوشنبه ۱۲ آبان ۹۹

    یه داستان بنویسیم؟

                         

    سلام=) اگه حوصله دارید اول این پست + حدود هشتاد تا کامنت رو بخونید D: 

    تو جریان این پست حرف این شد که هر جمعه یک پست رول نویسی بزاریم و با هم ادامه ش بدیم :)

    +جااان ؟ چی شده ؟ قراره چی کار کنیم ؟ 

    من یک بند میگم از یک داستان ، یک ایده کوچیک که آروم آروم تو ذهن من شکل گرفته من اونو قرار میدم و شما ادامه اش میدید . فرقی نداره چی بنویسید .می تونید جملات فلسفی بگید . یا حتی یک کلمه . ولی کامنتتون حتما باید به داستان مربوط باشه :) 

    اگه تو هم می خوای بنویسی باید به کامنت آخر نگاه کنی و داستان رو ادامه بدی ^-^ 

    مثلا ما تو اون پستی که بالا لینکش کردم اینجوری نوشتیم : 

    آرتمیس ( یعنی من : دی ) گفته : وی هم با استلا در افق محو میشود

    بعد استلا ادامه داده : اشکش را پاک کرده دست آرتمیس را گرفته و با هم در افق پا میگذارند....

    و ما همین جوری از همین یه جمله کوتاه شروع کردیم و یک داستان خفن نوشتیم :") 

    با کمی الهام از میس رایتر عزیز :دی 

    +یادتون نره قبل از نوشتن کامنت صفحه را یک بار دیگه بارگذاری کنین . چون ممکنه یک نفر تو همین لحظه داستانو ادامه داده باشه . و این جوری ممکنه به بن بست بخوریم :| 

    کامنتا تا شنبه ادامه دارن بعد من تو روز یکشنبه داستان رو پایان بندی می کنم ، اشکالات املایی و این هاش رو میگیرم و داستانی رو که با هم نوشتیم رو منتشر می کنم ^__^

     

    و حالا....قلم آماده . جوهر ها بی رنگ ....

     

    شروع میکنیم : 

     ( الی کتابی را که بین زباله های محل کار پدرش پیدا کرده بود در آغوش کشید . "یک کتاب" چیزی که تو دنیای اون ممنوع بود . دنیایی پر اینترنت ، تلفن های جدید . آدمهای بی احساس که تنها چیز مهم تو زندگیشون این بود که حقوقشان کی می رسد ! قطارهایی که به مقصد نمی رسند . خانه ای بدون صدای بچه ، بدون عشق . نمی دانست چرا ولی باید این کتاب را می خواند . رفته بود زیر زمین ،  اگر یکی از آن آدمهای بزرگ های وزارت "بِکزب : بدون کتاب ، زندگی بهتر " او را می دیدند زندگیش به فنا بود . اما هنوز نمی دانست چرا باید کتاب می خواند .  الی نفس عمیقی کشید و کتاب را باز کرد : روزی بود و روزگاری .........)

    روز دوم از همین الان شروع میشه :) 

    داستان رو تا اینجا دوست دارین ؟ 

     

  • ۱۱
  • نظرات [ ۵۸ ]
    • artemis -
    • پنجشنبه ۸ آبان ۹۹