‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

حرف های ساده

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۰، ۱۲:۴۵ ب.ظ

یه اوقاتی، حرف های به ظاهر بی اهمیت اهمیت بیشتری دارن. برای این هستن که شنیده بشن. 

مثلا وقتی معلم بهت میگه «از صبح عصبی شدم خدایا» یا «نظرت چیه امروز باهم بریم؟» یا وقتی تایپ میکنه «وای، استرسی که قبل امتحانا کشیدم..» 
تو میدونی معلمت پر از اعتماد به نفس و نیروی "تنبلی چیه بابا!" عه، یا میدونی خونشون به اونجا نمیخوره، یا میدونی از اینکه بگه استرس داره حس بدی بهش دست میده.
شاید خودشون هم متوجه نشن، اما تو کسی هستی که برا شنیدن این حرفها انتخاب کردن؛ براشون مهم نیست تو راجبشون چه فکری میکنی، چون تو، تویی. همونی که باید این حرف ها رو بشنوه. 
برای شنوای دیگران بودن یا فهمیدن اینکه آدما به ما اهمیت میدن حتما لازم نیست غزل ها و قصیده هاشون رو بشنویم یا به درد و دل های فیلسوفانه گوش بدیم؛ گاهی وقتا خیلی سادست. همینجاست. تو همین حرفای ساده قرار داره.

  • آرتمیس ☆

و تو هیچ وقت نمی تونی بشناسی

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۴۰۰، ۰۹:۳۰ ق.ظ

-دخترم (فلانی) رو از اون کلاس بغلی می شناسی؟ باهاش کار دارم

آره می شناسم. دو سال با هم همکلاس بودیم و من همیشه دور تر از او می نشستم. آره می شناسم، از نظر من زیباترین چشم را داشت. آره می شناسم، صدایش موقع کتاب خوندن قشنگترین است. آره او را می شناسم، سلیقه اش در انتخاب پروفایل هایش را دوست دارم. عکس هایی که از خودش را میگیرد هم. آره او را بیشتر از هرکسی میشناسم. البته نه. بیشتر از هرکسی دوست داشتم او را بشناسم. از کودکی اینگونه بودم. قبلا دردناک بودنش را درک نمی کردم. می دانید؟ برایم این گونه بود که خب "تو آن ها را از دور می بینی، ازشان خوشت می آید و همین دیگه. باید چیز دیگری باشد؟" میراکل می گفت احساس نیاز به دیگران فقط آن ها را از آدم دور می کند. من این را فهمیده بوده م. اینکه ممکن است نزدیکشان بشم و اتفاقات خوبی نیفتد و به اصطلاح نقاشی که از آن ها در ذهنم بود خراب شود را هم.

اما صادق باشم، بعضی اوقات حسرت می خورم که چرا بعضی آدم هایی که دوست داشته ام باشند، نیستند. هیچ وقت هم درک نکردم دیگران چگونه می توانند به بقیه نزدیک شوند، بخشی از زندگی هم شوند و تا ابد به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنند. من نمی توانستم. حتی نمی توانم مثل نیکولا آهن ربای دلم را روشن کنم تا آدم هایی شبیه به من بهم بچسبند. انگار آهن ربای من هردو طرفش دفع می کند. تنها کاری که انجام می دهد همین است. داشتم چی می گفتم؟ آها بله او را می شناسم. مثل همه کسایی که می توانستم بشناسم. 

+دخترم کجایی؟ گفتم میشناسیش یا نه؟ 

-نه خانم گفتم که. نمی شناسم. 

و می دانی، فکر کنم آخر همه اش همین باشد. من آن ها را ببینم، تحسینشان کنم و روزی روزگاری در خیابان آن ها را ببینم یا معلمی ازم بپرسد او را می شناسی؟ و من بگویم نه، نمی شناسم. 

  • آرتمیس ☆

ای کاش نگاهم میکردی.

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۱۵ ب.ظ

سه سالته؛ عمه برات جوجه میکشه. میگی "حالا من! من!" عمه می خنده. می دونه نمی تونی بکشی اما بهت میده. با مداد زرد توی دستای کوچولوت جوری یه جوجه شبیه جوجه عمه میکشی که تعجب می کنه. با لهجه ترکش قربون صدقت میره. 

برمیگردی سمت بابا. نشون میدی. "بابایی جوجه کشیدم" نگاه نمی کنه؛ لبخند نمی زنه؛ تعجب نمی کنه. 

عمه همیشه این خاطره رو برات تعریف می کرد‌ و بعدش می خندید. اما تو فقط لبخند نزدن بابا رو یادته. 

-

دوازده سالته. برای دانش آموزانی که تو مسابقه ها برنده شدن مراسم گرفتن. مثل همیشه تو مسابقات نقاشی شرکت کردی و برنده شدی. میری بالای سکو. ناظم بهت جایزه میده و لبخند میزنه. دستش رو میذاره رو شونت. احساس افتخار بهت دست نمی ده. چون اون دستی نیست که بخوای بهت افتخار کنه. 

برمیگردی سمت بابا که به زور مامان اومده. نگاه نمی کنه؛ بهت افتخار نمی کنه. 

-

بیست و پنج سالته. روز به روز بیشتر توی رشته ت موفق میشی و همه به اسم "نابغه جوان" میشناسنت. ایده های جدید. الهام های جدید. نقاشی های جدید. تحسین های جدید. 

بالاخره تونستی نمایشگاهی که آرزوش رو داشتی تاسیس کنی. بهتر از این نمیشه.

استادت میاد جلو، درباره اثر جدیدت توضیح می ده. همه دست می زنن. تشویقت می کنن. 

و تو برمیگردی تا بابات رو ببینی. نیومده تا نگاهت کنه. تا تشویقت کنه.

-

و تو اینو خوب می دونی،

همیشه قراره برگردی سمت کسی که هیچ وقت نگاهت نکرد.

  • آرتمیس ☆

فرق دارن

چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۴۰۰، ۱۰:۵۹ ق.ظ

من تو رو درک نمی کنم، من حقِ تو برای داشتن چنین احساساتی رو درک می کنم. 

تو هم لطفا سعی کن دفعه بعدی که از عبارت "درکت می کنم" استفاده می کنی، منظور اصلیت "قضاوتت می کنم" نباشه. 

  • آرتمیس ☆

برچسب، عجیب، نابغه.

چهارشنبه, ۵ آبان ۱۴۰۰، ۰۱:۴۱ ق.ظ

وقتی روی خودت برچسبی می زنی، باید ری اکشن عمومی که مردم در مقابل اون برچسب دارن رو تحمل کنی. آدمای معمولی هیچ وقت از یه شاعر برجسته توقع ندارن هرروز ساعت هفت تا نه صبح با بچه های مهد کودک بازی کنه، یا هیچ کس فکرشو نمی کنه اون دختر بوکسر درباره مدل های جدید کاشت ناخون چیزی بدونه

و اون موقعست که اونا تبدیل به آدمای "عجیب" می شن

یه چیز دیگه هم عجیبه می دونی؟ همین آدمای به اصطلاح عمومی "عجیب" که هیچ کس بهشون اهمیت نمی ده و جامعه اعتماد به نفسشون رو زیر خط فقر کرده، همون آدما یه موقعی‌.. عده خیلی کمی از اون وسط تصمیم می گیرن به جامعه خودشونو نشون بدن. و اون موقع از "عجیب" به "نابغه" تبدیل می شن. 

و این خیلی عجیبه. نه؟

  • آرتمیس ☆