سه سالته؛ عمه برات جوجه میکشه. میگی "حالا من! من!" عمه می خنده. می دونه نمی تونی بکشی اما بهت میده. با مداد زرد توی دستای کوچولوت جوری یه جوجه شبیه جوجه عمه میکشی که تعجب می کنه. با لهجه ترکش قربون صدقت میره. 

برمیگردی سمت بابا. نشون میدی. "بابایی جوجه کشیدم" نگاه نمی کنه؛ لبخند نمی زنه؛ تعجب نمی کنه. 

عمه همیشه این خاطره رو برات تعریف می کرد‌ و بعدش می خندید. اما تو فقط لبخند نزدن بابا رو یادته. 

-

دوازده سالته. برای دانش آموزانی که تو مسابقه ها برنده شدن مراسم گرفتن. مثل همیشه تو مسابقات نقاشی شرکت کردی و برنده شدی. میری بالای سکو. ناظم بهت جایزه میده و لبخند میزنه. دستش رو میذاره رو شونت. احساس افتخار بهت دست نمی ده. چون اون دستی نیست که بخوای بهت افتخار کنه. 

برمیگردی سمت بابا که به زور مامان اومده. نگاه نمی کنه؛ بهت افتخار نمی کنه. 

-

بیست و پنج سالته. روز به روز بیشتر توی رشته ت موفق میشی و همه به اسم "نابغه جوان" میشناسنت. ایده های جدید. الهام های جدید. نقاشی های جدید. تحسین های جدید. 

بالاخره تونستی نمایشگاهی که آرزوش رو داشتی تاسیس کنی. بهتر از این نمیشه.

استادت میاد جلو، درباره اثر جدیدت توضیح می ده. همه دست می زنن. تشویقت می کنن. 

و تو برمیگردی تا بابات رو ببینی. نیومده تا نگاهت کنه. تا تشویقت کنه.

-

و تو اینو خوب می دونی،

همیشه قراره برگردی سمت کسی که هیچ وقت نگاهت نکرد.