‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

Let me be a hero

شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۳:۴۸ ب.ظ

یه آدمایی هم هستن که دوستت نیستن، معلمت نیستن، پدر و مادرت نیستن، حتی شاید اسمت رو هم ندونن ولی بهت کمک می کنن، اونا همون‌جوری که هستن باعث میشن تو فکر کنی ضعیف بودی. همون‌جوری که هستن از نظر تو قهرمانن. قهرمان لعنتی زندگیشونن.

این آدما مثل ساسوکه یا ناروتو برای یک نفر فقط قهرمانن، میدونین؟ مثلا راه رفتنشون، صحبت کردنشون و حتی طرز لباس پوشیدنشون به تو می گه «عههه! پاشو ببینم! اصلا تو چی کار کردی تو این زندگی؟!» به تو امید میدن، به تو حس قهرمان بودن میدن، هرچند خودت می‌دونی نیستی.

ولی بعضی ها مثل هیناتا یا آتسوشی، قهرمان نبودن، بازنده هم نبودن. فقط آدمایی بودن که تو سختی های زندگی خودشون رو گم کردن و به اشتباه توسط بقیه بازنده خطاب شدن.

آدم یه جایی یاد میگیره که ضعیف بوده، می‌فهمه که دیگه اون بچه ای نیست که همیشه گریه کنه، آدم یه جای می فهمه که باید «قوی» باشه. بجنگه و سعی کنه قهرمان باشه.

همینا باعث میشه ساکورا موهاش رو بزنه، یا هیناتا مقاومت کنه. همین «بگذار من نبازم» ها.

قهرمان ها، باعث میشن تو «قوی» بشی.

و کسی چه می دونه، شاید، تو قسمت های بعدی تو قهرمان داستان باشی.

  • آرتمیس ☆

We gon' change

پنجشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۴:۲۸ ب.ظ

_کشتمش. 

+کیو؟ 

_اون بچه کوچولوی درونم رو، همون که همه دوستش داشتن، همون که هرروز از خواب بیدار میشد و نقاشی های فضایی میکشید.

+آخه می گن نباید کودک درون رو کشت! 

_نه نه، اون کودک درونم نبود، یکی دیگه بود. 

+چرا کشتیش؟ 

_چون این دنیا برای قبول آرزوهاش زیادی بی رحم بود.

+چه جوری کشتیش؟ 

_قبلش براش توضیح دادم، گفتم که دنیا اون جوری که اون فکر می کنه نیست، گل و بلبل نیست، همه آدما هم یک رنگ نیستن. گفتم مردنش به نفع همه ست.

+و اونم قبول کرد؟ 

_آره دیگه زود باورم بود.

+کشتنش برا خودت سخت بود؟

_خیلی وقت بود محو شده بود، منم دیگه تحملش رو نداشتم همش دلتنگش بشم، و‌ کشتنش نه زیاد سخت نبود.

+حالا احساس بهتری داری؟ 

_به عنوان یه قاتل؟ آره.

+هوم.

_به نظرت...یه روز برمیگرده؟ 

+آره، برمیگرده. در واقع نمرده، فقط از بقیه پنهونش کردم. یه روزایی باهاش قرار می‌ذارم و میبینمش. آخه اون بهم لبخند می زنه و کمکم می کنه.

_اگه کمکت می کنه...پس چرا کشتیش؟ 

+چون اون به بقیه هم لبخند می زد...و این خوب نیست.

_اوهوم. اون موقع که برگرده چیکار می کنی؟ 

+بغلش می کنم، بهش میگم کوچولو درسته دنیا با تو بی رحم بود، ولی من دوستت دارم و می ذارم تو بغلم گریه کنه.

_زیباست.

 

 

+یه سوال! 

_بله؟ 

+حالا خود تو کی هستی؟ 

_....

_.........

_نمی دونم.

  • ۰۲ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۶:۲۸
  • آرتمیس ☆

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد.

چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۵:۱۷ ب.ظ

*این نامه برا یک نفر نوشته شده و شاید چیزی ازش نفهمین:)

 

 

سلام آرامیس.

گمونم چهار ماهه باهات حرف نزدم؟ اوهوم. مشکل از نامه رسون کهکشان یا هر کوفت و زهرمار دیگه از نبود. فقط من به آرومی....فراموشت کردم. 

بعد از سه تا نامه میشه گفت چرت و پرت، که واقعا برا این نوشته بودمشون که بقیه بیان بگن "چه قشنگ می نویسی" یا "این دیگه چی بود T-T پیوندش کردم!" احساس می کنم این دفعه......واقعا دارم برای خودت می نویسم. برای تو. خود خود تو. خود لعنیت.

راستی سال جدیدت مبارک. هرچند نمی‌دونم تو سیارتون عید رو جشن می‌گیرین یا نه. و ببخشید که فراموشت کردم. من آدما رو زود فراموش میکنم.

میدونی؟ این چند وقته تازه دارم ارزش "دوست بودن!" رو می فهمم. اینکه یکی باشه که پایه مسخره بازی هات باشه، یک پاتریک، یک جان واتسون. یکی که بدونه تو از چه بستنی خوشت میاد.

یا...

یکی که ساعت سه نصفه شب پیشت باشه. 

یک کلام. من دوست می‌خوام.

یه دوستی واقعی. یکی که نمی دونی از کجا میاد، ولی یهویی میاد تو زندگیت و تبدیل میشه به کسی که بیشتر از پدر و مادرت بهش اعتماد داری. 

بعضی وقتا فکر می کنم من واقعا می تونم همچین کسی رو تو زندگیم پیدا کنم، یکی که مثل شرلوک بهش بگم: 

“Listen, what I said before John, I meant it. I don’t have friends; I’ve just got one.”

اما بعضی وقت ها هم نه، چون من خودم هم واقعا دوست خوبی نیستم :/ یعنی تو همه دوستی هایی که داشتم اینجوری بودم که بعد یه مدت دلم نمی خواست دوستم باشن. فکر میکردم به دردم نمی خورن. با اخلاقیاتم نشون می دادم که «میشه دیگه دوست نباشیم؟!*-*»  ولی بعدش فکر می کردم که پسررر من چقدر بهشون نیاز داشتم. یکی از مشکلات من اینه که وقتی آدما می‌رن تازه می فهمم که چقدر برام با ارزش بودن.

و طی فکر کردن به مورد بالا، فهمیدم که....من چقدر به آدما آسیب زدم. لعنتی.

ولی باور دارم آرا، باور دارم که یکی قراره پیدا بشه، یکی که به من بگه تو دوست منی. یکی که من براش باارزش باشم و اونم متقابلا همین حس رو به من داشته باشه.

قبلا فکر می کردم تو یکی از همون کسایی...که میای تو زندگی آدما و وادارشون می کنی خودشونو دوست داشته باشن...اما نیستی، حداقل تو زندگی من، تو یکی هستی که تو یه دنیای دیگه زندگی می کنی و منم فقط قصد دارم بهت بگم زندگی کردن تو اینجا چجوریه. 

درس اول: پیدا کردن یه دوست واقعی، سخته. مخصوصا اگه مغزت با دوستی های تا ابد هری-رون-هرمیونی پر شده باشه. 

دوستدار تو، آرتمیس دوست داشتنی‌ت

 


+می‌دونستی ونگوگ تو نامه هاش به تئو می گفت "دوستدار تو وینست دوست داشتنیت"؟:) از این به بعد اینجوری برات می نویسم.

 

*عنوان: کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد...یه مجموعه داستان از آنا گوالدا، قشنگه تقریبا و پیشنهاد می کنم بخونی. هرچند منظورم با عنوانش بود.

  • آرتمیس ☆

دلم میخواست از این پستای ماهنامه مانند یومیکو بزارم، چون هم تو روزمرگی نوشتن ضعیفه م و یه جور تمرین بشه دیگه؟ و هم دلم میخواد تو پایان سال 1400 بیام بخونمشون، پس یوهوو! اومدم ماه فروردین رو جمع بندی کنم. میدونم احتمالا خیلی ها نمی خونشون. مهم هم نیست D: 

*جمله «اینجا وبلاگ منه» را تکرار می کند*

  • آرتمیس ☆

since cute stuff doesn't really fit me and all

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۴۰۰، ۰۶:۱۶ ب.ظ

*مهر 99: من عمرا فن فیک بخونم*

*آبان 99: اصلا چرا مردم می رن فن فیک می خونن وقتی می تونن تو اون زمان یه مجموعه کتاب تموم کنن؟*

*بهمن 99: حالا بیکارم بزار یه فن فیک بخونم، ولی بازم میگم اصلا نمی خونم!*

*اسفند 99: واو...چه قشنگ بود...بزار یه چند تا دیگه از نویسنده ش بخونم*

*فروردین 1400: در حال خفه کردن خود با سایتهای فن فیکشن*

*("=MOOD*

خب...اومدم بنویسم، صفحه بیان رو باز کنم و «چیکار می کنم ها» بنویسم، این پست هم باید بره تو پوشه های "صرفا جهت ثبت لحظه ها" 

 

یک. همون طور که اون بالا یه تیزر رفتم، تو دنیای فن فیکشن غرق شدم به طور کامل، به طوری که هر کتابی/فیلمی خوندم و دیدم دارم دنبال فن فیکشن هاش می گردم.

و نمی‌دونم چرا ولی من اینجوریم که، اگه به یه چیزی بچسبم(!) یا پیگیرش بشم و اینا، از قبل ناخود آگاه باهاش ارتباط دارم! "-"

مثلا تو قضیه فن فیک، خواهرم قبلاً به داستانی می نوشت که راجب هری پاتر بود:) و منم بعضی وقتا می خوندمش، یا تابستون پارسال، من خودم بدون اینکه بدونم فن فیلم چیه اصن، فن فیک نوشتم! یه مجموعه ای بود به اسم سنت کلر که داستان یه مدرسه دبیرستان دخترونه است، نسبتا معروف نیست، و شایدم احمقانه و آبکی باشه، ولی همین مجموعه بچگونه به منی که هیچی از دوستی درک نمی کردم، ارزش دوستی رو یاد داد.

بعدش وقتی به قول معروف تو کفش بودم براش یه داستان دیگه نوشتم، هرچند الان تو کمد داره خاک میخوره D": 

و اساس فن فیکشن برای من یعنی ساختار شکنی، چیزی که خیلی دوستش دارممم!! و بازم دوباره "از بچگی" همیشه بعد تموم شدن فیلم مورد علاقم، تصور میکردم تو فیلمم و ماجرا می ساختم. 

 

دو. اعتراف می کنم بولت ژورنال رو بیشتر از اسکرپ بوک (scrapbook) دوست دارم، دیروز که اسکرپ بوک پارسال م رو می خوندم، اعتراف می کنم دلم می خواست مستقیم بندازمش تو سطل آشغال! تو اسکرپ بوک رویاهات-آرزوهات-چیزهایی که عصبانیت می کنن باید همیشه پایدار باشن، ولی برای من که تو این زمان آرزوهام مدام در حال تغییر کردنه، اصلا خوب نیست.

چیزهایی که تو اسکرپ بوک نوشته بودم رو الان حتی نمی تونم بفهمم.

و همینه :) 

ما همیشه چیزهایی تو زندگیمون داریم، که فکر میکنیم اگه اونا نباشن نمی تونیم ادامه بدیم، یا همیشه خودمون رو درگیر چیزهایی می کنیم که چند سال بعد، اصلا برامون مهم نیستن.

واقعا احمقانه است.

 

سه. من قبول دارم بولت ژورنال هرکس زیبایی خاص خودشو داره، ولی آخه اینا  اعتماد به نفس آدم رو پودر نمیکنن؟ 

 

چهار. سگ های ولگرد بانگو شدیداً از همین دو قسمت اول معلومه قراره قشنگ باشه، من همیشه فیلم/انیمه/کتاب هایی رو دوست دارم، که در هر حال فانتزی بودن، پر از دیالوگ های خفن باشه.

"_بعدشم، من تمام مطالب این کتاب رو میدونم

+پس چرا میخونیش؟ 

_یه کتاب خوب همیشه خوبه، مهم نیست چند بار بخونیش"

 

پنج. می دونم عنوان پست کاملااا بی ربطه و باید یه -گزارشی از این روزها- یا یه همچین چیزی می ذاشتم، ولی دوستش دارم، از رو این برش داشتم: 

After that, they stared at me for a moment so they could notice them. They… got weirdly excited about it? I don't know, it's just that after it, one of them told me they didn't really fit me, since cute stuff doesn't really fit me and all

 

شش. چالش سی روزه آهنگ هم تموم شد، دوست داشتید یه سر بزنید بهش.

هفت. بیانی های باقی مونده، خوبید؟ D": 

  • آرتمیس ☆