گریزی به سوی کتاب عیدانه!
سلاممم=)
این پست برای چالش گریزی به سوی کتاب عیدانه نوشته شده =]
بالاخره نوشتمش! هم دو روز بعدش دارم می نویسم، هم فقط نه تا کتاب خوندم, هلن ببخش منو.
- ۷۳ نظر
- ۱۵ فروردين ۰۰ ، ۱۶:۲۴
سلاممم=)
این پست برای چالش گریزی به سوی کتاب عیدانه نوشته شده =]
بالاخره نوشتمش! هم دو روز بعدش دارم می نویسم، هم فقط نه تا کتاب خوندم, هلن ببخش منو.
Hearts were a nuisance. One could not seem to choose who to love, or how, or when, or even if one would love at all. Even love as a lie could turn to steel-edged truth and pierce you through. A tabloid and a sharp word could leave you as damaged as a bullet through the chest, though it left no scar.
وقتی چشم هایم را می بندم، چی می بینم؟ گاهی تاریکی است که از هرچیزی که بتوان توصیفش کرد فراتر می رود. گاهی با شکوه است، گاهی وحشتناک. کم پیش می آید بدانم قرار است چی باشد.وقتی باشکوه باشد، دلم میخواهد همان جا زندگی کنم. ستاره ها فضای دست نیافتنی و بی کرانی را نشان می دهند، همان جور که قدیم باور داشتند؛ سطح داخلی یک پلک عظیم....و وقتی پلک را می کنم، تاریکی تا ابد ادامه دارد. اما اصلا تاریکی نیست، فقط چشم ما نمی تواند چنین نوری را ببیند.اگرمی توانستیم ببینیمش، کشورمان می کرد؛ برای همین آن پاکی را که گفتم محافظتمان می کند.
در عوض ستاره ها را می بینیم، تنها نشانه نوری که هیچ وقت بهش نمی رسیم، اما باز هم من می روم.
ستاره ها را کنار می زنم و وارد نور تاریک می شوم. تصورش را هم نمی کنید چه حسی دارد. مخمل و شیرین بیان همه حواس آدم را نوازش می کند، تبدیل می شود به مایعی که درونش شناور می شوی و بخار می شود، می شود هوایی که تنفسش می کنی و اوج می گیری! نیازی به بال نداری، چون به میل خودش نگهت می دارد -به اراده خودش که در اراده تو میپیچد- و حس می کنی نه تنها به هرچیز توانایی، که خودت همه چیز هستی، همه چیز. از همه چیز رد می شوی و نبض تو در یک آن تبدیل می شود به ضربان قلب همه مپجودات زنده و سکون بین هر تپش، سکون چیزهایی است که وجود دارند اما زنده نیستند. سنگ. ماسه. باران. و می فهمی که همه این ها لازمند. سکوت برای تپش لازم است. و تو هردو این هوایی: حضور و غیاب. این آگاهی انقدر متعالی ست که نمی توانی توی خودت نگهش داری، و و ادارات می کند با دیگران در میانش بگذاری. اما برای بیانش کلمه ای نداری و بدون کلمه -بدون راهی برای در میان گذاشتن حس- تو را می شکند. چون ذهنت ظرفیت چیزی را که سعی کرده ای داخلش جا کنی، ندارد.
اما...همیشه اینطور نیست..گاهی تاریکی ماورا اصلا باشکوه نیست. به معنای واقعی غیاب نور است. قیر گرسنه حریصی ست که چنگ می اندازد و تو را می کشد پایین. غرق می شوی، اما نمی شوی. تبدیلت می کند به سرب که زودتر فرو بروی در آغوش لزجش. امید و حتی خاطره امید هم از ذهنت می دزدد. کاری می کنند فکر کنی همیشه همچین حسی داشته ای و هیچ جایی نداری بروی جز پایین؛ جایی که آرام و با ولع اراده ت را هضم می کند. و عصاره اش را می کشد و تبدیلش می کند به سیاهی خام کابوس هایت. تو تاریکی ماورای ناامیدی را از نزدیک می شناسی، همان قدر که اوج بلندی ها را می شناسی. چون در این جهان و همه جهان ها تعادل وجود دارد. نمی توانی یکی را داشته باشی، بدون اینکه با دیگری روبه رو شوی، گاهی فکر می کنی می توانی تحمل کنی، چون لذت به نا امیدی می ارزد. و گاهی می دانی نمی توانی تحمل کنی، و اصلا چرا خیال کردی می توانی؟ و رقص برپا می شود، قوت و ضعف، خاطر جمعی و پریشانی.
وقتی چشم هایم را می بندم، چی می بینم؟ ماورای تاریکی را می بینم که بی اندازه عظیم است؛ هم بالا و هم پایین.
_چلنجر دیپ، نیل شوسترمن
پی نوشت: نیل شوسترمن هم به جمع نویسنده هایی که باید ببینمش و ازش امضا بگیرم اضافه شد.
پی نوشت2: چقدر دلم می خواست چاپیش رو بخونم....الکترونیکی هم که نشد کتاب.....اه
قبل از اینکه حواسم باشه، یهو پدربزرگ مهره ش رو می ذاره و میگه : کیش و مات!
سعی می کنم غصه و رو نشون ندم :«پدربزرگگگگگگ!! چرا همیشه شما برنده میشین؟»
«من پنجاه سال عمر دارم بچه»
سمتش میرم و بغل می کنم، یهو دلم می خواد سوالی که خیلی وقته درگیرش شدم رو بپرسم «پدربزرگ...شما به عشق تو یک نگاه اعتقاد دارین؟»
_من بهش اعتقاد ندارم...ولی اون به من اعتقاد داره!
به صورت عصبی می خندم، بدترین چیز تو دنیا بعد از پدربزرگی که همه چیزای جدی رو شوخی می گیره چیه؟ «ای بابا بابابزرگ! دارم جدی حرف میزنم!»
_خب ببین پسرم، این سوالت خیلی کلیه...ولی می دونی بیشتر از عشق تو یک نگاه به چی اعتقاد دارم؟ به این اعتقاد دارم که عشق فقط و فقط باید یک بار تکرار بشه، بار دوم فقط مزه یه خرمالو رو میده که نه شیرینه نه تلخ!
+ یه سوال دیگه بپرسم؟ آدم چه جوری عاشق میشه؟
عشق..... پسرم خیلی پیچیده ست، مثل تئوریه که هیچ کس نمی تونه توصیفش کنه، مثلا تو یک نفر رو میبینی....قبل از اون، اون فقط برات شبیه همون فلانی بود، یا همون عابر تو پیاده که گوشی ش رو دزد میبره... ولی بعد از اینکه تو یک نگاه عاشقش میشی...می دونی بعدش چی میشه؟ تو استوری های چرت و پرت اون رو ذخیره می کنی، در صورتی که مردم با "این چه بی سلیقه" از کنار استوری هاش رد میشن ..... از اون به بعد همه چیز اون متعلق به "تو" میشه، همه چیزش...اون چال ش که موقع خندیدن معلوم میشه، اون رنگ ناخنای لاک ش، اینکه همیشه وسایلش رو جا می ذاره، ویژگی هاش، و خیلی عجیبه نه؟ اونی که چند روز پیش برات حکم همون عابر تو پیاده رو داشت، یهو تبدیل میشه به کسی که متعلق به توعه، و عجیب تر اون؟ اینکه برای بقیه مردم اون هنوز همون عابر پیاده ست.
+ولی این ویژگیش خیلی قشنگه!
_ولی این ویژگی گاهی اوقات باعث میشه مردم بی رحم بشن!
+یعنی چی؟
_بعدش، مردم ازت می پرسن «چرا عاشقش شدی؟» و اون وقت، تو چطور می تونی عشقت به اون رو برای کسی توصیف کنی که فقط اون رو به چشم یه عابر پیاده می بینه؟
+عنوان از آهنگ All Of Me