‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

۲۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۹ ثبت شده است

روز یازدهم

سه شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۲۸ ب.ظ

اول . دیشب اتفاقی دستم خورد و یک پست ثابت منتشر شد! حالا اون هیچی ، یهو ۱۲ نفر تو وب آنلاین شدن! خدایی همتون ساعت ۱۲ بیدارید؟ D: 

دوم .خواستم پیکوفایل رو تو گوگل سرچ کنم ،اشتباهی نوشتم پیکوفتیلXD

سوم . یکم تو انجام این چالشه تنبل شدم ، سه روزم عقبم همچنان:/ 

روز یازدهم ؛)

  • آرتمیس ☆

روز دهم

دوشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خب سه روز عقب افتادم از این چالشه...

روز دهم! 

روز دهم :«سعی کنید خواننده را قانع کنید که اسطوره انتخابی تان واقعا وجود دارد» 

از وقتی یادم میاد عاشق اساطیر بودم ، از بچگی با پدرم درباره شوند تحقیق می کردیم ، اسطوره مورد علاقه من «آتنا» بود و اسطوره مورد علاقه پدرم «آرس» یادم میاد باهم بحث میکردیم که آتنا برای صلحه و آری خدای جنگ و این همیشه باعث میشد با هم دعوا کنیم.

وقتی بازی (۱) God of Wer اومد ، من و پدرم جز اولین کسایی بودیم که خریدیم و بازی کردیم ، واقعا بینظیر بود . هرروز از صبح تا شب نیستیم سر اون بازی.

اونقدر هرروز این بازی رو انجام می‌دادیم و عاشق اساطیر بودیم  که وقتی حدود ده سالم بود ، یکبار تو بالکن نشسته بودم و آتنا رو دیدم.

_سلام انسان میرا! خوبی؟ 

+هه! تو آتنا نیستی مگه نه؟ این یه خوابه.

_ازت می‌خوام یک کار برام انجام بدی انسان میرا! یه روز یک کتاب بنویس اسم شخصیت اصلی رو بذار آتنا‌..

+اول اینکه ، من نویسنده خوبی نیستم ، دوم این یه خوابه.

_بهم قول بده.

+این یه خوابه.

_یه روزی یه کتاب بنوی..س..

+این یه خوابه.

حتی خودم رو بشکن گرفتم ولی خواب نبود ، من اغلب وقتی خواب می بینم ، می دونم که این یه خوابه ، اما خب؟! آتنا؟ این یه دنیای واقعی نیست.دارم خواب می بینم.

+حتی اگه یه خوابه...قول بده.

_باشه باشه!! قول میدم!! آتنا فرزند زئوس و متیس! 

جمله آخر رو با نیش گفتم ، آتنا رفت . خیلی تلاش کردم که از خواب بیدار شم.ولی خواب نبود..بعد که برای بابا تعریف کردم مسخره م کرد و گفت توهم زدی دخترم.

و چند سال بعد ، وقتی دیگه بزرگ شدم ، بابا بهم گفت :«رها؟ یادته اون روز که گفتی آتنا رو دیدی؟» 

_باشه بابا به روم نیار ، بچه بودم خب.

+آتنا بهت گفت یک داستان بنویسی ، چی شد؟ مگه قول نداده بودی؟ 

_بابا بس کن.

+نه خیر . باید بنویسی ، بیا! 

دفترش رو گذاشت روم و گفت :«بنویس» . مداد رو برداشتم ، حالا خوابی بود یا هرچی قول داده بودم ، مداد رو برمی‌دارم.

مینویسم : «آتنا دختر نسبتا باهوشی بود ، همیشه دختر ممتاز مدرسه بود ، اما چیزی که اون نمی دونست ، این بود که فراتر از اونی که فکر می کنه برای این جهان مهمه....» 

صورت آتنا تو اون شب میاد جلوم ، اون چیزی که دیدم خواب نبود.

 

 

1.شماها God of War بازی  کردین؟ دلم تنگ شد...آه.الان حتی نمی تونم دسته ش رو بگیرم دستم :/ 

  • آرتمیس ☆

روز نهم

شنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۹، ۰۲:۴۳ ب.ظ

روز نهم :«یک توئیت را تبدیل به شعار هایکو کنید» 

ساعت یک نیمه شبه و من بیدارم و ذهنم میرسه سمت یکی از دوستای ابتداییم ، من همیشه تو مدرسه ابتدایی بچه خجالتی بودم . کلاس سوم ، دوستی داشتم به اسم درسا ، درسا دختر خیلی مهربونی بود . همیشه سعی می کرد من رو وارد اجتماع مدرسه کنه ، هرروز خوراکی هاشو با من تقسیم می کرد و من رو بدون هیچ چشم داشتی دوست داشت . روز آخر مدرسه وقتی خواستیم از هم جدا شیم گریه کرد و منم فقط نگاش کردم . هیچ وقت نتونستم ازش تشکر کنم ، سال بعد از مدرسه رفت ، هیچ وقت نتونستم بهش بگم که دوسش دارم ، من ، رها! اون دختر احمق هیچ وقت بهش نگفتم که چقدر برام مهمه ، بعد از اون سال دیگه هیچ خبری از درسا نشد ، اگه میتونستم یک بار دیگه ببینمش بغلش می کردم و بهش میگفتم که چقدر دوستش دارم ، اگر می‌تونستم یکبار دیگر درسا را ببینم ...اگر...

ساعت به دو نزدیک می شه و باید بخوابم . کتاب ادبیاتم رو برمی‌دارم و گوشه کتاب می نویسم : 

«گفتم : تو همانی که باید باشی 

خندید.

از خواب پریدم»

  • آرتمیس ☆

روز هشتم!

جمعه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۳۰ ق.ظ

متاسفانه این چند روز سرما خورده بودم و نوشتن این چالش هم خیلی سخت بود:/  مخصوصا با این موضوعات چالش بر انگیز سازنده چالش!D: 

روز هشتم! 

  • آرتمیس ☆

روز هفتم!

سه شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۳۷ ب.ظ

​​​​​​

روز هفتم :«بدون هیچ پس و پیشی آخر فیلم مورد علاقتان را لو بدهید» 

 

"تو نمی تونی جلوی شکستن قلبت رو بگیری ، اما میتونی انتخاب کنی که کی اونو بشکنه"

مامانم آخر هفته تو بیمارستان شیفت بود . قرار گذاشتم با باران آخر هفته برم خونه شون و با هم فیلم ببینیم.

وسایلم رو جمع کردم تا برم خونشون ، قبل از رفتنم بابا گفت :«رها مراقب خودت باش!» نمی دونم چی فکر می کرد ، این اولین بار بود که می رفتم خونه ی یکی از همکلاسی ها و احتمالا بابا فکر می کرد قراره جایی رو آتیش بزنیم و این حرفا ، یادش رفته که من دیگه بزرگ شدم.

خونه خانواده باران ، خونه ی نسبتا بزرگی بود و باران بیشتر اوقات تو خونه تنها بود ، فلشی روی تلویزیون گذاشت تا با هم سریال Dark رو ببینیم ، کلی هم چیپس و تنقلات آورده بودیم تا همزمان با فیلم نگاه کنیم.

تا اینکه گوشیم زنگ خورد :«الو؟ رها بیا خونه مامان بزرگ حالش بد شده» 

باران خیلی دختر احساساتیه ، توی مدرسه هم بخاطر این احساساتی بودنش مسخره میشه.وقتی هم گفت و گوی من و بابام رو شنید اشک تو چشماش حلقه زد.

«امم..بابا میشه فقط دوساعت؟ خواهش میکنم» 

«باشه باشه ولی زودتر بیا»

_باران یه فیلم دوساعته نداری؟؟

مثل بچه ها خوشحال شد . «آره آره دارم» 

فیلم  The Fault In Our Stars رو گذاشت تا ببینیم ، اون اول های فیلم فقط به این دلیل می دیدم که باران خوشحال باشه ، دلم پیش مادر بزرگ بود البته من و مادربزرگ همون‌طور که قبلاً گفتم روابط خوبی نداریم ، اما خب حتی مرگ کسی که نمی شناسیش دردناکه دیگه مادر بزرگ جای خود داره.

اما کمی که از فیلم گذشت واقعا جذب ش شدم ، عاشق اون تئوری های توی فیلم ، عشقی که بین هیزل و گاس بود 

و البته....مرگ.

معدود فیلمی می تونه من رو تحت تاثیر قرار بده ، حتی بعضی فیلم ها وقتی کسای دیگه سطل سطل اشک میریختن من همون‌طور پوکر فیلم رو نگاه می کردم ، ولی خب این فیلم فرق داشت ، از اعماق قلبم احساسات شخصیت ها رو درک کردم و اشک ریختم.

وقتی هم بابا خبر داد که :«حال مادربزرگ بهتره» دیگه با خیال بهتری برای مرگ گاس اشک ریختم. 

"تو نمی تونی جلوی شکستن قلبت رو بگیری ، اما میتونی انتخاب کنی که کی اونو بشکنه" 

باران گفت :«خیلی فیلم قشنگی بود ،مگه نه؟» 

«آره ، خیلی» و از باران خداحافظی کردم.

  • آرتمیس ☆