روز پونزدهم
دقت کردین چقدر بلاگر جدید داره به بیان میاد ؟! تمام این چند روزه کامنت :«سلام خوش اومدی=))» دادم!D:
روز پانزدهم...در حالی که باید روز بیستم باشه....
- ۱۴ نظر
- ۲۰ بهمن ۹۹ ، ۱۶:۲۶
دقت کردین چقدر بلاگر جدید داره به بیان میاد ؟! تمام این چند روزه کامنت :«سلام خوش اومدی=))» دادم!D:
روز پانزدهم...در حالی که باید روز بیستم باشه....
چالش رو در وبلاگ یومیکو دیدم و چون دلم برا چالش های وبلاگی (و نه چالش های سی روزه با سوال های عجیب و غریب!) تنگ شده بود ، دیگه نوشتم.
ممنون از دعوت موچی ، و دعوت می کنم از همه =)

روز چهاردهم :«شخصیتان با فرد جدیدی در اتوبوس آشنا میشود ، نظر او در مورد این شخص در انتهای سفر عوض می شود ، این تغییر چگونه اتفاق می افتد؟»
اتوبوس وسیله نقلیه عمومی مورد علاقمه ، تو اتوبوس توانایی این رو دارم که هم زمان آهنگ گوش بدم و به اتفاقات زندگیم فکر کنم ، امروز هم قراره برم کتابخونه ، هودی م رو میپوشم ، هنذفری رو می دارم تو گوشم و میرم به ایستگاه اتوبوس.
دستم رو به پنجره تکیه می دم و فکر می کنم ، به همه چی ، که یهو متوجه میشم دیگه آهنگ پلی نمیشه ، هنذفریم خراب شد ، خدایا شکرت!!
عصبانی میشم و هندزفری رو پرت می کنم تو کیف ، توی اتوبوس یه دختری توجهم رو جلب میکنه ، نسبتا بدلباسه ،لباساش به قول معروف و کلیشه ای :«پسرونه است!» میره و تو صندلی آخر میشینه ، منم دیگه پیگیرش نمی شم.
چند دقیقه دیگه یهو می نه زیر گریه ، احتمالا با دوستش دعوا شده یا یه همچین چیزی ، از اتفاقاتی که برا این دخترا میوفته. برا اولین بار تو زندگیم تصمیم می گیرم خجالت رو کنار بذارم ، می رم سمتش.
_خوبی تو؟
متوجه میشم سرشو تو یه کتاب فرو کرده ، اسم کتابه «آن شرلی در جزیره» است.
ذوق زده میشم :«هی هی! وایسا! این آنه شرلیه؟ نگو که تو هم آن شرلی رو خوندی»
+آن شرلی رو خوندم؟ من باهاش زندگی کردم!!
_فقط اونجا که گیلبرت....
دستشو می ذاره جلوی دهنم :«نگوووو ، چقدر گریه کردم اونجااا» اشک گوشه چشمش رو می بینم.
میگه :«اسمت تو چیه؟ من سارام ، تازه اومدیم اینجا ، از تبریز »
شروع می کنه به تند تند حرف زدن ، من همیشه به شناختن آدما تو اولین دیدار اعتقاد دارم ، از رفتار هاش حدس میزنم enfp باشه.درست هم تایپ آن شرلی.
میگم :«اسم من رهاست، از بچگی اینجا بودم ، فکر کنم هم مدرسه ای باشیم ، نگران نباش کمکت میکنم با اینجا آشنا بشی!»
اتوبوس کم کم داره میرسه به ایستگاه :«خوب دیگه من باید برم ، خوشحال شدم باهات آشنا شدم سارا! خدافظ»
دستم رو فشار میده و میگه :«خدافظ!»
پی نوشت : اگه به جای اون پسره تو عکس پست ، یه دختر رو جایگزین کنین ، دقیقا میشه همون چیزی که من فکر میکردم D:

روز سیزدهم :«به بدترین دردی که تابحال حس کرده اید ، فکر کنید . حال شخصیت اصلی تان دستش را با کاغذ بریده و شما سعی دارید درد اغراق شده از زبان او بنویسید»
اصلا نفهمیدم چی شد که دستم رو بریدم ، همینطوری مشغول انشا نوشتن بودم که یهو دیدم از دستم خون میاد ، دردش خیلی وحشتناک بود ،نمی دونم چطوری انقدر درد داشت ، مثل این بود که خونم کشیده می شد و بیرون می ریخت ، خون همینطور میریخت روی دفتر و انشام خونی شد .از این بهتر نمیشه! یه دست خونی و انشایی که یک روز روش وقت گذاشتم!
و یهو به فکرم میزنه :«چی می شد اگه مثل هری پاتر رو دستم کلمات معلوم می شدن؟»
اما اینجا هاگوارتز نیست ، معلم من هم خانم بربیج نیست و من هم پسری که زنده ماند نیستم.
پس چسب زخم رو برمیدارم و می زنم روی دستم.
و شروع می کنم به دوباره نوشتن انشام.
روز دوازدهم :« اولین خط از رمان مورد علاقه تان را انتخاب کنید . اسامی و افعال را جابه جا کرده و عوض کنید و خط جدید را خودتان آغاز کنید.»
یک بار پدربزرگ به مادرم گفت :«توی یه کپه سنگ همه که نمی تونن سنگ بالایی باشن ، بعضی ها باید سنگ زیری باشن که بالایی ها رو نگه دارن» خیال می کردند خوابم ، یا شاید هم خیال می کردند ، نمی شنوم ؛ نمی دانم .اما گوش های من تیزند .
احتمالا منظورش پدرم بود ، اون وقت ها پدرم رویای پولدار شدن را در ذهن داشت و بعد سرش کلاه گذاشتند ، روزگار خیلی بدی داشتیم ، برای همین هیچ وقت دلم برای کودکیم تنگ نمی شود . گاهی وقت ها حتی بدون غذا به خواب می رفتم .
پدربزرگم چند هفته بعد گفتن این حرف مرد اما این حرفش با اینکه آن موقع فقط شش سالم بود تا ابد در ذهنم ماند . و حالا احساس میکنم مثل پدرم شدم ، همان قدر گستاخ برای به دست آوردن این دنیا ، نمی دانم شاید هم پدرم درس عبرتی شده باشد ، ولی هرچقدر که فکر می کنم دلم نمی خواهد سنگ زیری باشم ، نمی خواهم.
پی نوشت : از کتاب مطلقا تقریبا استفاده کردم ، البته نه اینکه کتاب مورد علاقه باشه مثلاً فراخوان رنگ ها و بیرون ذهن من خیلی جایگاه بالاتری ازش دارن ولی چون سخت بود همین رو نوشتم دیگه XD ولی خیلی خیلی کتاب قشنگیه ، حتما پیشنهاد می کنم بخونین =))