‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

شاید چون فرار کردن بهتر باشه

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۴۰۰، ۰۳:۲۴ ب.ظ

یه دیالوگ بود می گفت "وقتی میگی یه نفر رو دوست داری، خودش رو دوست نداری، افکارش رو دوست داری" می‌دونی این واقعیه، گاهی وقتا فکر می کنم اگه یه روز قدرت جادویی برا انجام هر کاری رو بهم بدن، افکار کسایی که دوستشون دارم رو می دزدم، از اینجا فرار می کنم و راستش رو بخوای حتی دیگه هیچ وقت پیش همون کسایی که این افکار رو دارن بر نمی گردم.

  • آرتمیس ☆

بدون عنوان، بدون مفهوم

جمعه, ۵ شهریور ۱۴۰۰، ۰۹:۰۰ ب.ظ

قاطی پاتی؟ قاطی پاتی. 

 

––دو ماه و نیم از تابستون گذشته، با اینکه چندان حس زیبایی به شروع شدنش نداشتم تا اینجا خوب بوده. تونستم که وقت رو به بطالت نگذرونم، درسته بین همین روزا یه روزایی واقعا مزخرف بود و فکر می کردم که این تابستون چقدر مزخرفه اما فرداش با نهایت لذت بردن از همه چی ادامه می دادم. 

––وبلاگ بلاگفام رو پاک کردم، دیگه حس خوبی به نوشتن تو سرویس های دیگه نداشتم. کم کم دارم با پنل بیان دوباره رفیق می شم، هیچ وقت فراموش نکنید بازگشت همه بسوی این پنل است.

––جدیدا اینجوری شدم که هر مانگا/کتاب/فیلمی شروع می کنم، اون وسط بیخیال می شم و با یه "خب، بزار ببینم آخرش چی میشه" مجموعه رو تموم می کنم، تا اینجاش خوبه ولی وقتی یه جا می خونم که «گاد، اون قسمتی که فلان اتفاق افتاد، شدیداً خفن بود!» تمام عذاب وجدان ذهنمو فرا می گیره. 

––شعرای حسین صفا یه جوریه که تا میخوای درونش فرو بری حقیقت رو محکم میزنه تو صورتت. 

––چرا این تصور که شر یه موجود باهوش، مرموز و متنفر از احساسات و خیر یه موجود مهربون، به شدت صافت، کیوت و ساده ست تموم نمیشه؟ جدا متوجه نیستید آدما می تونن به شدت قدرتمند و بازم مهربون باشن؟ 

––به هیچ وجه حس خوبی به شروع مدرسه ندارم. خودمم نمی دونم چرا ولی استرس دارم، مخصوصا اگه حضوری باشه..

––ای کاش نسبت به یسری آدما گارد نداشتم و همون‌طور که اونا خیلی معمولی با من حرف می زنن، منم می تونستم خیلی معمولی باهاشون حرف بزنم

––حس پیدا کردن یه خواننده جدید جز قشنگترین حس های دنیاست.

––اصل نوشتن اینه که بتونی حتی از مجسمه روی میز هم ایده بگیری، خب من اینو خیلی وقت بود از دست داده بودم اما دارم به دستش میارم، قدرتی که کلمات می تونن برسونن واقعا شگفت انگیزه. 

––بعضی اوقات میام تو قسمت ارسال یه مطلب جدید، بعد نوشتن چیزی که تو ذهنم بود، اینجوری میشم که "هی، اینو قبلا یه جا دیگه نخونده بودم؟" بعد اونقدری با خودم کلنجار میرم که ترجیح می دم همون دکمه انصراف رو بزنم.

––ای کاش اینجا هم مثل سوشال مدیا های دیگه قابلیت اینکه بتونی وبلاگ رو خصوصی کنی داشت. 

––یه نصیحت از من داشته باشید، حواستون باشه که هیچ وقت با وبلاگتون غریبه نشید. نقطه. 

 

پی نوشت: آهان یه چیز دیگه، اگه کیدراما می بینید چند تا از کیدرامای مورد علاقه تون رو بگید:)) ممنون :دی 

  • آرتمیس ☆

تولدت مبارک؟

يكشنبه, ۳ مرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۳۱ ب.ظ

امروز روزیه که اینجا رو زدم، 

نمی دونم اینو کجا خوندمش یا حتی خودم گفتمش ولی می گفت «امیدوارم هر وقت به عقب نگاه می کنی از همه چی راضی باشی!» 

من از فروردین/اردیبهشت سال پیش وبلاگ می خوندم، و همیشه وبلاگ نویسی و کسایی که وبلاگ می نویسن، خیلی تو ذهنم بزرگ و رنگارنگ بودن، آدمایی که عوض نوشتن تو فضاهای مجازی دیگه، این جا رو انتخاب کردن. خوندن روزمرگی های وبلاگ ها واقعا برام دلنشین بود. یکم که گذشت، دیدم واقعا نمی تونم فقط وبلاگ خون باشم و هر طوری شده باید وبلاگ بزنم.

اون اولا وبلاگ زدن برام خیلی سخت و دور جلوه می کرد، جو بلاگ بیان هم خیلی بزرگونه بود و اینجوری بودم که «نه بابا! من اصلا نمی تونم کنار این همه وبلاگ فاخر وبلاگ نویس باشم! سخته سخته!» برای همین بار اول تو بلاگفا زدم، ولی نمی دونم چی شد که بلاگفا وبلاگ رو فیلتر کرد :)) 

و اومدم بیان، نزدیکای ساعت دوازده شب، بعد از کلی کلنجار رفتن با صفحه ثبت نام بالاخره تونستم اینجا رو بزنم، و نمی دونم بهم می‌خندین یا چی، اما همون شب من از خوشحال بودن خوابم نبرد و مثل بچه هایی که برا اسباب بازی جدیدشون ذوق می کنن، قالب رو نگاه می کردم و قربون صدقه ش می رفتم -این کارو هنوز می کنم البته :دی-

دیشب، همون موقع که وبلاگ دقیقا 365 روزش شد، همه پستام رو خوندم، حتی اونا که آرزو می کنم چشم هیچکس بهشون نیفته، و دروغ چرا از همه شون لذت بردم، منی که بدون تجربه نوشتن تو هیچ جایی به غیر از دفترم رو نداشتم اومدم اینجا. واقعا میشد رشد کردن رو تو تک تک پستام به ترتیب دید و این خوشحال کنندست.

خوشحالم که یک سال از وبلاگ‌نویسیم گذشته، روزایی که می تونستم دکمه حذف وبلاگ رو بزنم و نزدم، صفحه چت های طولانی، کافه بیان، وقتایی که نوشتن تو اینجا تنها چیزی بود که بهم آرامش میداد، و تک‌تک خاطرات این یک سال. 

کلام فضا، مرسی که بخشی از وجودمی، تولدت مبارک! 

 

+فک کنم فقط قدیمیا (!) میدونن ولی لازم بود یادی از این شعر که این وبلاگ رو از روش برداشتم بکنم.

" ظهر بود.

ابتدای خدا بود.

ریگ زار عفیف

گوش می کرد،

حرف های اساطیری آب را می شنید.

آب مثل نگاهی به ابعاد ادراک.

 

لک لک

مثل یک اتفاق سفید

بر لب برکه بود.

حجم مرغوب خود را

در تماشای تجرید می شست.

چشم

وارد فرصت آب می شد.

طعم پاک اشارات

روی ذوق نمک زار از یاد می رفت.

 

باغ سبز تقرب

تا کجای کویر

صورت ناب یک خواب شیرین؟

ای شبیه مکث زیبا

در حریم علف های قربت!

در چه سمت تماشا

هیچ خوشرنگ سایه خواهد زد؟

کی انسان

مثل آواز ایثار

در کلام فضا کشف خواهد شد؟

ای شروع لطیف!

جای الفاظ مجذوب، خالی!

سهراب سپهری" 

  • آرتمیس ☆

صاحب این وبلاگ فوت کرده است

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۴۰۰، ۰۸:۰۰ ب.ظ

الان که دارید اینو میخونید، من دیگه نیستم. راستش همیشه هم فکر می کردم اگه من بمیرم، یا توسط فضایی ها به تسخیر گرفته بشم، یا خیلی ساده برم زیر ماشین، چه بلایی سر وبلاگم میاد، الکی که نیست. چند نفر از این 200 خورده ای نفر -به علاوه دو تا خاموش عزیزم- نگران میشن؟ یا مثلاً اگه یه روزی بعد پنج شیش سال یکی وارد پنل بشه چند نظر جدید میان اون بالا؟ وایسا ببینم اصلا چرا بیان مثل اینستاگرام هرکسی که میمیره بعد مرگش پیجشو دستکاری نمی کنن تا ما بفهمیم؟ حالا که من مُردم ولی رسیدگی کنید خواهشاً. 

ولی خوشحالم که تو این لحظات آخر بیام تو وبلاگم بنویسم و اینجا مثل اون همه وبلاگای بلاگفایی نشه که نمی دونیم صاحبش زنده اس یا نه! 

چهارده سال زندگی از یه لحاظ اونجوری نیست که بشه ششصد صفحه زندگینامه نوشت و از اون طرف هم جوری نیست که بشه تو پنج شش خط جمعش کرد. 

بعدشم فک نکنم من افتخار یا دست آوردی داشته باشم که مثلا تو مراسم خطمم بگن «وی در سال 2018 به بسیاری از بچه های فقیر کمک کرد، او نود و پنج اختراع را به نام خود ثبت کرده بود و جز آدم های محبوب شهر خودش به حساب می آمد» و فلان و فلان. 

باشه باشه تو این لحظات آخر نوشتنم باید صادق باشیم و بقول گفتنی «خودمون رو بپذیریم و همینجوری دوست داشته باشیم» ولی آخه من چه چیزی رو دارم که بپذیرمش؟ 

من می تونستم خیلی مهربون تر از حد معمول باشم، می‌تونستم به هر آدمی که بنظرم نیاز به کمک داشت کمک کنم، می تونستم یه جاهایی دروغ نگم، می تونستم یه جاهایی قبل از اینکه دیر بشه و بگم «هی! ممنون که پیشمی!» تا فکر نکنن بهشون اهمیت نمی دم و نرن...

و از یه طرف دیگه، می تونستم به تعریف کرمنت خیلی "بیشعور" باشم، می تونستم بیش از حد بخاطر چیزایی که دست من نیست غمگین باشم و تلاشی هم برا درست کردنش نکنم، می تونستم هر وقت احساس تنهایی کردم ناامیدی تمام وجودمو بگیره و از زندگی دست بکشم، می تونستم کتاب نخونم، می تونستم با فن فیکشن، تئوری های جهانی و نت فلیکس آشنا نشم و اوج آهنگ گوش دادنم آقامون جنتلمنه می بود.

نه آدم خوبی بودم و نه آدم بدی، بهرحال خدا بیامرزدم.

 

+دلم برا چالش های وبلاگی اینطوری تنگ‌شده بود =)))

چالش از اینجا شروع شده و از اونجا که دعوت کردن اجباریه: مائو، نرگس، مونی، انولا، آیلین خوشحال میشم بنویسید :) 

++چیزی که بیشتر جذبم کرد برا نوشتن این چالش، بخش دومش بود. بیاید بگید حالا که من مثلاً مرده ام چه خاطره ای از من دارید یا با چه چیزی یاد من می افتید؟:) برا اولین بار تو طول این همه وقت اجبار می کنم که همه باید بگید- 

+++چقدر و چقدر بیان خاکستریه....جوری شده که احساس می کنم اگه بنویسم و تند تند پست بزارم گناه کبیره کردم:|

  • آرتمیس ☆

سقوط

سه شنبه, ۲۲ تیر ۱۴۰۰، ۱۲:۰۰ ق.ظ

خودش را بغل کرده بود و به صدای گریه اش می خندید، زندگی پوچ بود، آدم ها پوچ بودند. خودش هم پوچ بود، 

هیچ کس برای نجات دادن وجود نداشت، دیوار بین خودش و دیگران کار خودش را کرده بود، اکنون فقط خودش بود و خون درد هایی که دیده نمی شد اما بیرون می‌ریخت. 

اتاق تنگ‌ تر شد. 

سعی کرد از باتلاق شنی استخوان هایش بیرون برود، نفس کشیدن سخت شد، فراموش کرده بود هرچقدر بیشتر بخواهی خود رو از باتلاق بیرون بکشی، بیشتر فرو می روی. 

و همانجا؛ از لا به لای آخرین رگ هایش به درون خودش سقوط کرد. 

  • آرتمیس ☆