.
خوبید؟
- ۷۹ نظر
- ۲۰ دی ۰۴ ، ۲۲:۱۴
«ببین از اونجا که میشناسمت لازم نبود چیزی بگی. میدونستم این مدلته و خب میخوام بدونی که...»
قبل از اینکه بهش نگاه کنم، اشکهایی رو میبینم که سرازیر میشن. بغلش میکنم. محکمتر از همیشه بغلش میکنم طوری که انگار آخرین باره. طوری که اگه الان اینجا نباشم؛ هیچوقت دیگه نمیتونم جایی قرار بگیرم.
خوشحالم که میدونی من هیچ وقت همچین کاری باهات نمیکردم. و این رو برای امیدواری نمیگم؛ میگم چون بهش باور دارم.
«من همیشه میتونم لبخند به لبت بیارم وقتی ناراحتی. یه بار بهمن ماه بود یه بار هم الان. مگه نه؟»
پوزخند میزنه و سرش رو تکون میده. یعنی آره. من هنوز اون روز سرد توی اتوبوس رو یادمه که تو هودی سفید و کاپشن مشکی ستارهای پوشیده بودی. خودم چی پوشیده بودم؟ هه. معلومه که یادم نمیاد. ولی یادمه گوشیم رو باز کردم و چی نوشتم. یادمه چقدر تلاش میکردم آروم باشم. مثل همیشه. یادمه که فکر میکردم «الان باید مراقب یه نفر دیگه باشم.» چون این بهترین کاریه که دوست دارم برای آدمها بکنم. آدم امنی باشم.
«زندگیمون خیلی غمانگیز و بامزهست»
«غم انگیز چون دنیا، بامزه چون برای ماست»
براش ویدیومسیج میفرستم و میگم «من و تو.»
من و تو. من و تو. من و تو.
بهش که فکر میکنم خیلی بامزهست. میبینی؟ اگه دو تا دایناسور اسباب بازی بودیم تو میشدی سبز و من میشدم آبی. من. تو. من و تو.
خودم رو مجبور کردم بپرسم :«آخر این هفته بریم بیرون؟»
صفحهی چت رو پاک کرده بود.
«نوشابه رو بهم بده.»
کنار هم روی مبل نشستیم و پیتزای سرد یخچال رو خوردیم. برام داستان سریال جدید رو تعریف کردی و بعد ادامهش رو دیدیم.
تو بهم میخندی و میگی احمق. ولی این چیزیه که من از زندگیم با آدمای مورد علاقم میخوام. پیتزای سرد، یه قسمت سریال و نوشابهی کوکاکولا.
از همدیگه فاصله داریم و من نمیدونم چیکار کنم. چی بگم، چی نگم، چرا بگم، چرا نگم و همه اینها. من توی شرایط حساس میتونم آروم باشم؛ اینو از بچگی یاد گرفتم. ولی بعضی اوقات... منم نیاز دارم عصبانی باشم، داد بزنم، غیرمنطقی رفتار کنم، بگم nothing good happens after 2 a.m, میخوام گند بزنم، در رو محکم پشت سرم ببندم و بگم چقدر ازش متنفرم؛ حتی اگه خیلی حقیقت نداشته باشه. حتی اگه حقیقت داشته باشه.
و کلیشه بزرگیه ولی وقتی این اجازه رو بهم نمیدن به این فکر میکنم که شاید باید از همون اول مثل یه انسان مزخرف رفتار کنم ولی عزیزدلم؛ میدونی که از پسش بر نمیام. چون وقتی میتونم اطرافم رو آروم کنم احساس قدرت بهم دست میده. و شاید فقط کمی میخوام بقیه هم قدر این رو بدونن.
نه. دروغ گفتم. شاید خیلی هم آدم امنی نباشم. شاید فقط تظاهر میکنم هستم. مراقب خودم هم نیستم چه برسه بخوام مراقب بقیه باشم. کارهای احمقانه زیادی انجام میدم و از زندگی هم فقط پیتزا نمیخوام. چیزای دیگه هم میخوام چون تا همین الان هم در حقم زیادی اجحاف شده. کاش کمکم میکردی تا ببینم چی درونم واقعیه چی نیست. کدوم دوست داشتنیه و کدوم حال به هم زن، کدوم رو دوست داری و کدوم نه. چون این نقاب محکمتر از همیشه به صورتم میخ شده. و من فقط خستهم...
شاید هم نیستم و صرفا عاشق نقاب زدنم.
از کلمهی "شاید" متنفرم.
«فقط هفده سالمه.»
ولی تو به جوکم خندیدی، پس...
هرکس و هرچیزِ این دنیا خالیه. مثل یه خونه تاریک. پوچ و بدون احساسات. زمان، مکانها و حتی آدما. راستش رو بخوای... بخصوص آدما.
مثلا من رو ببین، یکم که حس کنم اضافیام، محو میشم و میرم هوا. انگار که هیچوقت وجود نداشتم. یا مثلا فلانی رو ببین، همون کسی که دو دقیقه یه بار راجع به همه چیز نطق میکنه وقتی کسی از دوستاش پیشش نیست ساکته و محو میشه. انگار که هیچوقت وجود نداشته.
برای همین میگم نشونه گذاشتن روی چیزهایی که دوست داری، یا حتی دوست داشتی؛ مهمتر از اون چیزیه که فکر میکنی. یه نشونه از اینکه من اینجا بودم. من اینجا حضور داشتم. من تو رو دوست داشتم.
لازم نیست یه چیز خیلی بزرگ و عظیم باشه. یا یه چیز اعجاب برانگیز. یه چیز کوچیک. حتی میتونه اونقدر کوچیک باشه که فقط خودت بدونی اونجاست.
مثل ستارههایی که دور جزوهی تو کشید، جملهی "همیشه لبخند رو لبم میاری"، مثل گردنبندی که بهت داد و از اون موقع هیچ وقت درش نمیاری، مثل شعری که براش نوشتی، مثل چراغ روشن.
آدما باید بدونن عزیز دلم، آدما باید توی تنهایی خودشون، وقتی که غمهای کوچیک و بزرگ دورش رو فرا گرفتن و رهاش نمیکنن؛ بدونن که یه چیزی اونجاست.
بدونن یه نور اونجاست.
برای همین آدم بعضی اوقات دلش میخواد چراغ اتاق رو روشن بذاره؛ نه برای اینکه برمیگرده. برای اینکه حس کنه خونه منتظرشه.
برای اینکه حس کنه توی اون تاریکی، یه نفر با چراغ روشن منتظرشه.
با چراغ روشن منتظرم بمون. نذار این خونه تاریک بمونه.
من؟ اون آهنگ پلی لیستت که هربار پلی میشه ردش میکنی اما همچنان نگهش میداری، اون بیسکوئیتی که داری از گرسنگی میمیری ولی همچنان نمیخوریش، اون درسی که با خودت میگی "شب امتحان جمعش میکنم."، اون دمنوش بدمزه که وقتی مریضی هم دلت نمیخواد بخوریش، اون کتابِ کتابخونهت که فقط چند صفحه رو خوندی و گذاشتی کنار، اون لباسی که آخرین بار کلاس هفتم پوشیدی، اون اسکرین شاتهایی که هیچ وقت سراغشون نمیری، اون لحظه که همه رفتن و فقط تویی که داخل کلاس
موندی، اون معلم که سر کلاساش میخوابیدی، اون ورزشی که هیچوقت سراغش نرفتی، اون احساس کلافه شدن و به استیصال رسیدن بعد یه روز خسته کننده.
تو؟ اون آهنگ پلی لیستم که پنجاه و شش بار پلی شده، اون خوراکیای که هرروز میخرمش، اون درسی که هزاران بار میخونم و کنفرانس میدم و حفظش میشم، اون چاییِ نصفه شبِ مامان بعد یه روز خسته کننده، اون کتابی که گوشههاش کنده شده از بس همه جا با خودم بردم، هودی مورد علاقم، پوشهی عکسهای مورد علاقت از آدما، اون لحظه که داری وسایلت رو جمع میکنی و میبینی دوستات منتظرت موندن، اون معلمی که هردفعه بغلش میکردم، اون ورزشی که حالم رو خوب میکرد، اون احساس خوابیدن طولانی بعد گذروندن یه روز خوب.
من؟ یه داستان تموم شده. کسی که میتونی به راحتی فراموشش کنی. کسی که فقط یه فصل از زندگیت رو میگیره.
و تو؟ :)
رنگای پردهی اتوبوس مثل زرد افسرده میمونه. بعد تبدیل میشه به نارنجی و نارنجی تبدیل میشه به سبز. نه صبر کن، اتوبوسها تغییر کردن یا رنگ؟ راستی کسی چایی آورده؟ بهرحال مهم نیست. ما اونجا نشستیم و حرف زدیم. هیچکس به رنگها اهمیت نمیده. فکر کن اگه ما هم موجوداتی بودیم که رنگ بدنمون با احساسات تغییر میکرد.* همهچی راحتتر میشد یا سختتر؟
راستی "زرد افسرده" داریم؟
یه سری لحظات هستن... که میدونی قراره تموم بشن، شاید فرصت یه تجربه دیگه با اون آدما هم تموم بشه، شاید هم خود اون آدما برات تموم بشن. پس تو تلاشت رو میکنی؛ تمام زورت رو میزنی که اون لحظه رو همونطوری که هست حفظ کنی. نه بیشتر و نه کمتر.
هیچوقت کسی این رو بهتون نمیگه ولی یکی از سختترین کارهای دنیاست و سختتر هم میشه چون آدمها هر ثانیه در حال تغییرن، و وقتی چند سال دیگه یکی ازت بپرسه "راستی اینو یادت میاد؟" شاید تنها چیزی که به یاد بیاری اون تلاش سختت برای حفظ کردنه.
من از دکارت پرسیدم و جمله اصلیش "راستش نمیدونم چی بگم. فقط میخوام بنویسم، پس هستم." بود. به کسی نگید.
من خیلی انسان "راستی دیشب داشتم یه چیزی میخوندم میگفت..." هستم. و بعضی اوقات منظورم از دیشب دو دقیقه پیش بوده.
برم چاییم رو بخورم.
میدونی؟ شاید یه روز ما هم میشینیم روی پشت بوم و راجع به اینکه چقدر زندگی تغییر کرده حرف میزنیم. تو یه ماجرا تعریف میکنی و من میگم "احمق نباش. همچین اتفاقی اصلا نیفتاده. توهم زدی." بعد تو با یه لحن مسخره میگی "باااشه منم باور کردم." من میخندم و تو میگی حالا بیا یه سیگار بکشیم. منم یه داستان طولانی راجع به ضرر سیگار و سرنوشت آدمای معتاد تعریف میکنم. بعد میزنم کف سرت و بهت میگم احمق سیگار نکش. بیا چایی بخوریم.
باید برم. چایی خودم سرد شد.
*: انیمیشن Home 2015