‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

چند کهکشان شیری به سمت راست

سه شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۰ ب.ظ

از تختخواب فضاییش بیرون آمد .  می خواست موهایش را شانه کند اما به یاد آورد همین دیروز آنها را تا ته تراشیده . سری به اتاق گربه هایش زد و با آنها بازی کرد  هودی بنفش جدیدش که آستین های پف پفی داشت را پوشید ، هنذفری اش را گذاشت و آهنگ What Makes You Beautiful  پلی کرد و از خانه سه طبقه اش در اونلی بیرون دوید و مانند دیوانه ها رقصید رقصید و رقصید . بعد از سه ساعت ماندن در کتابخانه کهکشان ش که یکی از بزرگترین کتابخانه های جهان بود ، به امیلی پیام داد :"میای بریم بیرون؟!" امیلی جواب داد و گفت :"حتما" 
بعد از دوچرخه سواری با امیلی از او خداحافظی کرد . سوار فولکس ون زردش شد . همانگونه که داشت در خیابان می راند یک نفر داد زد : 
"خانم آرتمیسو!" برگشت . 
همسن خودش بود . 

"می خواستم ازتون امضا بگیرم!"

 و کتاب ششم از یکی مجموعه کتابش را جلو برد. لبخندی زد و امضا داد . 

"ممنونم! کتابتون فوق العدس!"

لبخند زد و از ته قلبش خوشحال بود که در نوجوانی شده بود یکی از برترین نویسندگان جهان . 
بعد از تمام کردن یک انیمه جدید در اتاق نیشمن خانه اش نشست و می خواست آهنگ جدیدی با ویالون کاور کند که به یاد فرانتسکو افتاد : 

"الو ؟ فرانتسکو ؟ وقت داری  فردا بریم موتور سواری ؟!" 

"آرههه! آیوری هم میاد!" 
به فردا فکر کرد . قرار هر هفته جمعه ها با فرانتسکو ، آیوری و تمام دوستان وبلاگیش.

با اینکه ساعت سه نیمه شب بود اما هنوز احساس خستگی نکرده بود از پنجره اتاق بزرگش به آسمان نگاه کرد . انگار همین دیروز بود که به ماه رفته بود و از آنجا در وبلاگش پست گذاشته بود . به آسمان نگاه کرد و و بابت زندگی فوق العدش خوشحال بود! و به جهانهای موازی فکر کرد ..."یعنی کس دیگه ای هم که دنیاش با من متفاوته هم وجود داره؟!" 
می خواست بخوابد اما قبلش پست جدید فرانتسکو را دید . قرار بود دنیای آن یکیشان در جهانهای موازی  را توصیف کنند . 
لپتاب مدل آخرش که شبیه ماشین تایپ های قدیمی بود را برداشت و دنیای آن یکی را توصیف کرد :

 

"صبح از خواب بیدار می شود ، درس می خواند ، پیج هایی که از کتاب ها عکس می گیرند را می بیند و غصه میخورد که نصف کتاب هایش را پی دی اف خوانده ، دوباره درس می خواند ، به وبلاگ کوچکش سر می زند ، به امیلی پیام می دهد که : "کی قراره دوباره همدیگه رو ببینیم؟!" و او می گوید :" خونه هامون دوره بابا!" دوباره درس می خواند ، کتاب می خواند ، تا می خواهد کمی استرحت کند ، می بیند ساعت دوازده شده و وقت خواب است ، میخوابد و او هم خوشحال بود بابت زندگیش، زندگیش فوق العده نبود اما خوشحال بود خودش هم نمی دانست چرا" 

 

چالش از اینجا شروع شده و ممنون از دعوت استلا =) 

دعوت می کنم از نوبادی، نرگس، ن.م ، هلن تا خودشون رو توی جهانهای موازی برامون توصیف کنن :-)

  • آرتمیس ☆

نظرات (۲۴)

  • Violet J Aron ❀
  • خانم آرتمیسو!!! D:

    نویسنده ی نوجوان کی بودی تو؟:))

    اگه حوصلت سر رفته و امیلی باهات بیرون نمیاد، بیا خودم ببرمت سفر بین کهکشانی:)

    پاسخ:
    عه :| این پست تو پیش نویس ها بود . :| فک کنم بجای زدن دکمه ذخیره ، ذخیره و انتشار رو زدم :| 

    مرسی *-* 
    باشه *-* :)) 
  • Violet J Aron ❀
  • خب حالا جمعش کن D:

    خیلی مفتخر شدم که در کارتان فصولی نمودم بانو.

    پاسخ:
    نه دیگه می ذارم همین بمونه D: هرچند اونی که می خواستم نشد :/ 
    اختیار دارین XD 
  • هلن پراسپرو
  • هق...

    فقط اینکه همچنان منو دعوت میکنید و هنوز ازم ناامید نشدید...

    (جاری شدن اشک)

    پاسخ:
    در ناامیدی بسی امید است :دی 
    ( دستمال میدهد ) 

    عه مال تو سمت راسته ؟ D:

    عکسه چه خوشگله *-*

    واییی این آهنگه ×______×

    عاشق اون تیکه ی " خانم آرتمیسو " شدم XD 

     

    راستی ! فنتستیکو بود ! نوشتی فرانتسکو XD

     

    ممنون که نوشتی =")))))

    خیلی قشنگ بود OwO

    پاسخ:
    بله دیگه D: 
    آره ×____× 
    خیلی آهنگ قشنگیه :") 
    D: 
    عه؟ XD الان ویرایش می کنم D: 

    خواهش می کنم .چالشت خیلی قشنگ بود *-* 

    اخرش:))))

    چه خوب تمومش کردی**

    پاسخ:
    مرسی ..مرسی:)))) 

    خیلی خوبههه

    منم می خوام

    فکر کنم من واقع گرا تر از همتونم

    پاسخ:
    مرسیی 

    آره! واقع گرایی هم خوبه *-* 

    خدای من !

    کدوم یکی از قالب های خدابیامرز و دست کاری کردین همچین شده ؟؟؟

    منم موخوام 😍

     

    راستی سلام آرتمیسو =))))

    پاسخ:
    ممنووووون ×____× 


    سلااام! امضا بدم ؟D: 

    آووو چه فراسوی طور آرتمیسو!:))
    ولی چه دنیای قشنگی*--*

    پاسخ:
    بله بله D: 
    مرسی *-* 

    همش پر از احساس خوب بود =)))

    عاشق اون قسمت آخرش شدم که داشتی خود واقعیتو از جهان موازی توصیف می‌کردی ^^

    امیدوارم تو زندگیت از خانم آرتمیسو هم بیشتر بدرخشی*-*

     

    پاسخ:
    یه عالمه ممنونمممم!:))) 


    میشه به منم امضا بدین؟ ^---^

    قشنگ نوشتی افرییون *-*

    +

    ممنون واسه دعوتت*-*

    سپپپپپاسسس

    پاسخ:
    بله با کمال میل ! D: 
    ممنوون *-* 
    +
    خواهش می کنم *-* 

    بعضی چالشا هستن، که همممههه ی پستایی که براش می نویسن، عالی از آب درمیاد. اینم از اون چالش هاست =))

    خوشحالم که آرتمیسی که چند کهکشان اون طرف تر زندگی می کنه، بلاخره تونسته بره فضا.

    + و ممنووونم بابت دعوت :") ولی چقدر زیاد شدننن! انقدر حجم چالشایی که باید بنویسم رفته بالا، که به نظرم فقط 6-7 تا پست رو اختصاص بدم به این چالش های ننوشته.

    پاسخ:
    دقیقاااا =)
    از کجا معلوم شاید این یکی آرتمیس هم بره فضا :دی 
    + خواهش می کنم *-* آره :( چالشات زیاد شدن :(( اشکال نداره هروقت بنویسی ما می خونیم *-* 

    منم ببرید !

    پاسخ:
    حتما ! D: 

    +دیگه بر نمی گردین ؟:((

    چرا چرا برخواهم گشت روزی:)

    پاسخ:
    ایشالاه اون روز میرسه زود تر ^___^ 

    خیلی جالب بود=)))

    منم امضا میخوام:> نوشته هاتون خیلی فوق العادست*---*

    عکس اول پستت خیلییی نازه. با اجازت دانلودش کردم:}

    پاسخ:
    ممنوون *-* 
    اختیار دارین ! شاگردیتون رو می کنیم‌ ×___× 
    راحت باش! مال من نیست که :)) منم خودم عکسای بالای پست بقیه رو دانلود میکنم‌ :دی 

    +ناستاکا ( همین صدات کنم؟D: )باورت میشه وقتی کامنت میدی یجوری میشم ؟ چون من از فروردین امسال یعنی حدود یه ساله که با وبت آشنایی دارم و مطلبت رو میخوندم :)) یه جوری نوستالژیکی برام‌ :دی 

    چقدر قشنگ نوشتیش=))

    من هرچی سعی دارم اون یکی عشق کتاب رو مجسم کنم نمیشه:/ همش چرت و پرت از آب درمیاد-_- هعیی...

    پاسخ:
    متشکرمم :"))
    ای بابا ای بابا -_- 

    نه بابا این چه حرفیه، لنگ میندازیم پیش شوما*لحجه لاتی شوکولاتی میگیرد*

    +هر جور دوست داری صدام کن، نازنین، ناستاکا. فرقی نمیکنه:) 

    وعییییگممضسگنمدژگ *اشک در چشمانش حلقه میزند* آه اصن نمیدونم چی بگمTT یعنی از موقعی که من تو وب میهن بلاگ فعالیت میکردم دنبالم میکردی؟ آه خیلی خوشحالم که تو مطالبم و میخوندی اصلا یه حس عجیبی بهم دست دادT----T من نوستالژیم؟ جون من؟XD کنبتیزسذکتنیشذکت

    پاسخ:
    *XDDD* شما تاج سری *-* 

    +اسمت نازنینه ؟ من چرا فکر می کردم نسترنه ؟ D::
    *اشک او را پاک می کند* آره آره! تقریبااا از همون وب میهنت دنبالت کرده بودممم!! یعنی راستش...نصف دوستاتو از میهن دنبال کرده بودم ولی هیچ نظری ندادم که باهام اشنا شین XD 
    آره باور کن! یختععنخه .....این پستت اولین پستی بود که ازت خوندممم!!(حافظه رو حال میکنی ؟D: ) و وبلاگتم جز اولین وبلاگایی بود که قبل از وبلاگ داشتن دنبال میکردم ! و همونجور که قبلنم گفتم فکر می کردم از وب نویسی رفتی :/  *در خاطرات وبلاگ ها غرق میشود* 

    آرهXD والا نمیدونم خودم هم در عجبم، همه جا هم که نوشتم اسمموXD

    آهاننن، عه این پسته! یادم رفت دوباره عکساشو آپدیت کنم-____- ای بابا، کاش زود تر از اینا آشنا میشدیم با هم:}}}

    فین فین:' حس این کتابای قدیمی که برگای کاهی دارن بهم دست داده:"] نه بابا من همیشه هستم ولی حس پست گذاشتنم نیست/: *با چشمانی که اشک در آن حلقه زده او را در غرق شدن در خاطرات وبلاگ ها همراهی میکند*

    پاسخ:
    عه ! آره تو درباره منت گفتی -_-  چرا ندیده بودم؟! XD 
    آره :)) ولی خجالتی بودم‌ اون موقع سر در نمی یاوردم چجوری باید نظر داد :/ 
    نمی دونی بعد چند ماه ستاره ت رو دیدم چه ذوقی کردم *-* 
    *دست ناستاکا را می گیرد و با او از خاطراتش میگوید*
  • ♪♪HANANE ♪♪
  • چرا من اینو نخونده بودم -_-

    آرتمیسو D: آرتمیسوووووووووووووووووووو XD

    میشه به منم یه امضا بدید؟ .،.

     

    + هیچ ایده ای برای این چالش به ذهنم نمیرسه -_-

    پاسخ:
    جانمممممم XDD 

    +آخه -__- 
  • لیلا هستم
  • یکم طولانی بود اول میخواستم نخونم ولی کنجکاو شدم و خوندم

    دقیقا حسی که بعد از تماشای فیلم tenet به آدم دست میده رو دارم الان 😁 

    ولی عاااااااااااشق قالبت شدم خیلی قشنگه 

    پاسخ:
    مرسی که خوندین !*-* 
    متاسفانه ندیدم فیلم رو :(( D: 
    ممنوووونم *-* 

    زندگیش فوق العاده نبود ولی خوشحال بود خودش هم نمیدانست چرا !!!؟؟ 

    وقت کردید و البته از چرایی چیزی بدست اومد با ما به اشتراک بذارید... 

     

     

    پاسخ:
    نمی دونم مشکل از منه که اشتباه رسوندم حرفمو یا شما اشتباه فهمیدید...ولی منظور من این بود که در مقایسه با اون یکی زندگیش همونقدر رویایی نبود =)
    بعدشم...این متن خیالی عه قرار نیست همش واقعی باشه که! 

    چقدر این قشنگ بود :)
    اینکه جفتشون راجب همدیگه مینوشتن... چقدر حسش کردم واقعا

    کاش ینفر توی دنیای موازی راجب منم بنویسه :) من که خیلی راجبش نوشتم

    خسته نباشی آرتمیسوی جوان!

    پاسخ:
    مرسی! 
    اگه خواستی تو چالش شرکت کن!=) 
    متشکرممم*-* 

    چشم عزیزم شرکت میکنم

    به لطفت منبعشم که یافتم

    پاسخ:
    چه خوب! خوشحال میشم بخونمش *-* 

    سلام من مائدم

    از پروفایل فضای وب به نظر میرسه که ادمین این وب علاقه زیادی یه فضا داره وآسمون داره خیلی واسم جالبه من عاشق ستاره هام 

    ودر آخر یکی از شعرهایی که خیلی رو زبونمه رو مینویسم😂

    لای لای نی نای نای دوم دوم ها ها ها 

    این همیشه رو زبونمه نمیدونم چرا😂

    پاسخ:
    سلام=)
    منم آرتمیس هستم D: 
    بله بله XD 

    حالا چرا این شعر رو نوشتی؟XD 

    خواستم یکم کامنتم فضای طنز داشته باشه😂

    از خوشوقتیت آشنام 😂✌

    پاسخ:
    آهااااان،خیلی هم عالیXD 
    منم همینطور D: 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی