‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

دخترک نقاش

يكشنبه, ۷ دی ۱۳۹۹، ۰۷:۰۱ ب.ظ

 

به مراسم برترین پرتره دهکده میروم.خیلی وقت است که شروع شده . هر سال به روستایمان میایند و از افراد دهکده پرتره میگیرند و داوری می کنند که کدامشان بهتر کشیده . نفس عمیقی می کشم و هوای دهکده در بدنم جریان می گیرد . جلوتر که میروم همه جا پر از آدم است.نقاش ها قلم ها را با چنان بی صبری به تابلو می پاشند و مدل ها صاف ایستاده اند و سعی می کنند تکان نخورند.

دخترک نقاشی را آنجا می بینم . توجه ام را جلب میکند . عوض کشیدن پرتره خورشید و ابر می کشد ! این روزها چقدر مردم دیوانه شده اند ! شاید هم...چون کسی جلویش نیست مجبور به کشیدن طبیعت شده ...با اعتماد به نفس جلو میروم و میگویم : سلام ! میشه از من پرتره بکشی؟

مطمئنم بودم اکنون ذوق میکند و بالا و پایین می پرد ! اما اینگونه نشد . به سر و و ضعم نگاهی کرد و گفت : من آدم ها را نمی کشم 

تعجب می کنم و می گویم : چرا؟

می گوید : من دوست دارم چیزی رو خلق کنم که مردم بتونن حسش کنن . نه مثل هنرمندانی مثل داوینچی ...

این دخترک احمق نقاش !یکی از  برترین نقاش های دنیا را به سخره گرفته! 

صدایم بالاتر میرود : تو داری داوینچی رو با شاهکار مونالیزا به مسخره میگیری؟ فکر کردی کی هستی؟

حتی اخم هایش هم در هم فرو نرفت . نگاهی به من کرد و با لبخند گفت : من داوینچی را سرزنش نمی کنم ....من سبک نقاشی خودم رو دارم.

صورتم سرخ میشود و میگویم : سبک نقاشیت چی هست؟ 

زیر لب میگوید : دنیا! داوینچی مونالیزا رو کشید و میدونی؟ همه درگیرن که مونالیزا کیه! ولی من خورشید رو می کشم. همون چیزی که هرروز صبح طلوع میکنه و میخوام که وقتی مردم نقاشی هام رو نگاه می کن با خودشون بگن : عه!! این خورشیده!! من چیزی رو خلق می کنم که مردم بتونن حسش کنن.

چیزی نگفتم و به خانه بازگشتم . فردای آن روز  دوباره به مراسم رفتم.هیچ دخترک نقاشی آنجا نبود. از هرجا سراغش گرفتم گفتند : کیو میگی؟ 

+همون دختره..که موهاش زرد بود

_آهان جسیکا؟ اون یک خدمتکار بود و... دیروز خودکشی کرد.

+چی؟ چرا؟

کسی حرفی نزد. آن مرد گفت : از اینجا برو،برات دردسر میشه ها!

وقتی به سمت خانه میرفتم خورشید را در حال غروب دیدم و به یاد دخترک نقاشی که انسان ها را نمی کشید و دیگر وجود نداشت افتادم و لبخند زدم.

  • آرتمیس ☆

نظرات (۴۱)

داستان کوتاه بود؟؟؟؟

پاسخ:
اممم..بله!
شما همون ناشناس قبلیه ای؟ :دی 

با دیدن آی پی ناشناس ها میتوان به نویسنده شان پی برد :")

داستانش... خوب :")))

بازم از این داستان کوتاها بنویس :")

پاسخ:
مرسی دروغگو جان :دی 
  • آقای آبی
  • زیبا بود...

     

     

    پاسخ:
    ^_^ 

    آخییی ... پس چرا آخرش اینجوری شد ؟ :(

    پاسخ:
    :دی
    +حس می کنم چرت نوشتم..یکی بیاد بریم افق://
    می گم بفرستم داستانامو برات؟OwO 

    چرت ؟ دور شو از من ...

    به قول خودم ... چرا که نه D:

    پاسخ:
    آخه احساس میکنم در مقایسه با نوشته های بقیه یا مثلا تو یکم چرتن:/ *به استلا نزدیک می شود* 
    حتمااا! الان میفرستم D: 
  • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
  • این دخترک احمق نقاش !یکی از  برترین نقاش های دنیا را به سخره گرفته! 

    اون وقت منی ک با این دخترک بهتر از داوینچی ارتباط میگیرم تکلیفم چیه؟؟

    خیلی قشنگ بود آرتی:""""""""♡♡♡♡♡♡ بازم از این سبک ها بنویس!!

    پاسخ:
    0_0 نمی دونم :دی 
    ممنونم یومیکو چان T^T
  • ریحانة السادات
  • چقدر پتانسیل ده صفحه ادامه دادن داشت =)

     

     

    @زری

    از ناشناس آی پی ثبت نمیشه:/

    پاسخ:
    من مشکلی نداشتم ده صفحه بنویسم،کسی نبود که بخونه :دی 

    @زری 
    بله متاسفانه:/ 

    چه قشنگ بود..

    پاسخ:
    قشنگ خوندی:]]

    هی ارتمیس این که خیلی خوب شده :)

    پایانش تلخ ولی شیرین بود 

    فکر کنم دخترک نقاش داستانت یه چیزی به جا گذاشت لااقل راوی داستان و من خواننده هیچ وقت فراموشش نمیکنم @-@

    عکس پست هم خیلی به داستان میخوره @-@

    پاسخ:
    ممنونن:) 
    واقعا؟ خودم حس میکنم صرفا یک داستان مسخرست:/ 
    بلی قبول دارم XD 

    اخرشم نگفتی چیو بهت دروغ گفتمااااااا

    پاسخ:
    دروغ نگفتی ولی تو ذهن من یه دروغ گو باقی می مانی 0___0

    این خیلی قشنگ بودا، ولی خیلی غمگین بود. قلبم گرفت برای دخترک. کاش یکی رو داشت، کمکش می کرد و حرفاش رو می شنید تا دیگه خودکشی نکنه. کاش یکی دستشو می گرفت.

    پاسخ:
    ممنان!*-* 
    وایی.اینجوری نگو قلبم درد گرفت..

    چقده قشنگ بود :")

    پایانشو دوست داشتم با اینکه حس میکنی چرت نوشتی ولی بسی زیبا بود :(

    پاسخ:
    خودم هنوز اینجوری فکر میکنم D: ولی ممنووون! خیلی لطف دارییی :))

    قشنگ بود"^" ولی آخرش مور مورم شد... نکنه نفرینی چیزی در کار باشه؟

    پاسخ:
    مرسی! 
    نه بابا چه نفرینی@-@ 

    هارتم بروکیده شد که..

    پاسخ:
    الهی D:

    آرتی دستمال!

    پاسخ:
    *دستمال میدهد*
  • هلن پراسپرو
  • وای آرتمیس چان!

    از دخترک نقاش حیلی خوشم اومد. حتی با اینکه زیاد ازش حرف نزدی و یه ذره سطحی ازش گذشتی....

    دوستش دارم، چون راست میگه! واقعا ادمها ارزش کشیده شدن ندارن، حداقل نه به اندازه خورشید به این سادگی و همزمان با شکوهی.

    به نظرم یه ذره رو این ایده هه کار کن.  انقدر پتانسیل داشت که داره از هیجان مور مورم میشه! 

    پاسخ:
    هلن! D: 
    آره راستش به نظر خودمم خیلی سطحی ازش گذشتم:/ 
    وای چه توصیف قشنگی گفتی *-* دقیقا منظور من از کل این متن همین بود!!
    هم...ادامش بدم؟0_0؟ ولی ممنوون*-*

    +یه چیزی بگم؟...من این پست رو از شهریور ماه نوشته بودم :/ یعنی حدود چهار ماه پیشD: 

    خیلی ممنان واقعا

    قانع شدم |=

    پاسخ:
    خواهش می کنم کاری نکردم @-@
  • ریحانة السادات
  • کی گفتهه، همه اینجاییم که حرفای طولانی هم رو بخونیم(یعنی این امیدیه که من موقع انتشار پستای طولانیم به خودم میدم)

    بالاخره من که می خونم :)

     

     

    پاسخ:
    ممنون که می خونی *-* 

    @بشری

     

    جدی ؟؟؟

    پس چرا میگن ناشناسای بیان هم آخرش می شه فهمید کی هستن /:

    پاسخ:
    اقا الان تنها سوال من اینکه چرا شما هم الان بیدارین!؟0___0 

    بس که بی کاریم :دی

    پاسخ:
    خوشبختم،بزن قدش :دی 

    دستش را بالا می آورد 

    پاسخ:
    محکم می زند قدش! 

    منظورم اینه که... نکنه روح جسیکا ای که خودکشی کرد داخل نقاشی خورشید گیر کرده باشه و هرسال هر کسی رو که توی اون روز و اون ساعت به خورشید نگاه میکنه رو زنده زنده بسوزونه؟۰-۰...

    یا بدنشو تسخیر کنه؟۰-۰...

    یا...؟!

    پاسخ:
    وای مگلونیا تو بازم بیداری؟XDDD
    واییی،نکن دیگه خیلی وحشتناکش کردی #_#
  • آقای آبی
  • باز خوندمش، اینکه میگی خوب نیست رو نمیفهمم، یه ذره شاید وقت کم گذاشتی ولی ایده پشتت عالیه.... 

    خیلی قشنگه،  دختر در حال ثبت چیزی بود که بعد از مرگش مردم حسش کنن، مثل همون شخصیت داستان که حالا هر وقت خورشید رو میبینه یاد دخترک میفته.... آدم ها با هم غریبن از لبخند هم فرار میکنن... دخترک میدونست که آدم ها یادگار خوبی نیستن، شاید دبده بود که مردم لبخند و غم و احساس هم رو نمیفهمن پس چطور ممکنه از تصویر اون ها که زنده هم نیست حسی بهشون دست بده. شاید دخترک برای همین فهمیده نشدن و حس نشدن لبخند و غم تو چهرش و احساسش خودکشی کرد و....

    ببخشید طولانی شد. 

    پاسخ:
    اوهوم =)))
    مرسی . به نظر خودمم روش کم وقت گذاشتم!  اشکال نداره . ممنون از نظرتون . دقیقا منظور من از متن همین بود . خوشحالم که تونستم حس داستان رو منتقل کنم*-*

    حدود ۸ ساعت دیگه امتحان ترم دینی دارم که عین آدم نخوندم و بله... هنوز بیدارم xD

    پاسخ:
    اوهXD

    الان که من جواب میدم حتما دادی امتحانت رو ، امیدوارم خوب داده باشی^_^
  • . 𝑵𝒂𝒔𝒕𝒓𝒏 .
  • 😍😍

    هوس انشا نوشتن زد به کله م و دلم تنگگگگ شد اصلا

     

    خیلی خشگل نوشتیا بلا*-*

    پاسخ:
    وای منم دلم برا انشا نوشتن تنگ شده T_T
    مرسیD:

    چرااا؟؟؟ 😭😭😭😭😭

    پاسخ:
    ببخشید دیگه..:دی
  • ☁️𝐴𝑖𝑙𝑖𝑛 🌱𝑆𝑒𝑛𝑝𝑎𝑖
  • خودکشی کرد...

    *از آرتمیس می خواهد او را بابت بعضی حساسیت هایش ببخشد*

     

    پایان عری داشتT_T

    کاشکی منم میتونستم هرچیزی که تو سرمه رو بنویسم...حس میکنم مغزم قفل شده>.<

    پاسخ:
    *سکوت می کند*

    الان باید بگم ممنون؟ :دی
    ایشالاه باز میشه مغزت ^___^

    بیشتر دور شو ...

    نفرستادی که :(

    پاسخ:
    *استلا را در آغوش می گیرد*
    :دی

    هققق😭 داویچی کیه اخه؟ این دختره خیلی خوب بود :"))))

    ولی چرا اخرش؟؟

     

    *نرگس لفت د لایف*

    پاسخ:
    خوشحالم که دوست داشتیییی*-*
    ای بابا. آخرش خوب بود که :دی 

    واو*-* چرا؟×__×

    قشنگ بود چقدر:")فین فین!
    و اومممممم از نظرم میتونستی یکم بیشتر کشش بدی..هممم یکم تاثیر گذار ترش میکردم و بعد خودکشی میکرد..
    هممم و بازم میگم خیلی قشنگ بود:")خورشید و ماه چیزهایی هستن که قشنگن..چیزهایی که سادن همیشه قشنگ ترن:")

    پاسخ:
    مرسی موچی!
    آره :") خودمم هم فکر میکنم کم روش وقت گذاشتم:// 
    دقیقا((=
  • ☁️𝐴𝑖𝑙𝑖𝑛 🌱𝑆𝑒𝑛𝑝𝑎𝑖
  • خورشید و ماه احساساتی تر و زیبا تر از چیزی هستن که تو چشم ما به نظر بیان..

    *دادن یک بطری یه آرتمیس و خواهش از او که به کسی نشانش ندهد*

     

    مرسیT_T هعی...

    پاسخ:
    چرااااااا انقدر قشنگ گفتی؟
    چرااااا؟:/
    چراااااا  من به ذهنم نرسید این جمله هه رو بنویسم:/
    چرااااا :/
    چرااااااا :/
    *بطری را میگیرد ، اما میرود و جمله را در دفتر یادداشتش می نویسد*

    U__Uای بابا.
  • ☁️𝐴𝑖𝑙𝑖𝑛 🌱𝑆𝑒𝑛𝑝𝑎𝑖
  • اون روی سپ شیپرم نشونش داد یهو آخهههXDDDD

    الان برو اضافش کن*-*:دی

    پاسخ:
    سیپ شیر چیه؟0_0 آقا از این کلمات جلو من نگین XD تو اینترنت زدم میاره طرز تهیه سوپ شیر XDD

    نه دیگه،سرقت ادبی حساب میشه :دی 
  • ♪♪HANANE ♪♪
  • @-@

    من اینو الان دیدم •-•

    خیلی خوب بود😭😭😭

    چرا خودکشی کرد؟ •-•

    پاسخ:
    تو کلا پستای منو دیر می بینی XD 
    مرسی!:)))
    نمی دونم از خودش بپرسD: به همون دلیل که یک نفر به اسم حنا فک می کنه دارک شده•-•
  • ♪♪HANANE ♪♪
  • من از وقتی با گوشی میام پستای خیلیا رو نمیبینم -_- و خب هر روز یه مقداریش رو میبینم. هیچوقت هم ستاره‌ها خاموش نمیشن :|

    عاو 👀 تا زمان مرگ باید صبر کنم بعد برم بپرسم😂⁦🚶🏼⁩

    پاسخ:
    اوو:)) آره منم وقتی نت ندارم همه ستاره ها روشنه:| 
    بله دیگه:))

    دوسش داشتمممم:)

    علاوه بر نوشته ات که خیلی قشنگ بود

    خواستم بگم این اومدتوذهنم که هرکس بخواد سبک جدیدی رو ایجاد کنه ..مثل یه تحول..و راه خودش رو بره برای مردم عجیب وترسناکه!!

     

    پاسخ:
    مرسییی:))
    دقیقااا:" 
  • Amir chaqamirza
  • سلام سلام سلام

    چه دلپذیر نوشتید...   :)

    چه قدر قشنگ گفتن دختر نقاش...من چیزیو میکشم که مردم بشناسنش. :)

    اه..حیف بود،چرا مرد؟یعنی این دختر هیچکیو نداشت که جلوشو بگیره؟ اه از این همه رنج و عذاب...

    پاسخ:
    سلام=) 
    ممنون! 
    =]
  • Violet J Aron ❀
  • نه! گناه داشت! نباید خودکشی می کرد!!

    خیلی قشنگ بود:(( قشنگ و غم انگیزطور.

     

     

    واسه استلا داستان فرستادی؟ منم میخوام!! *__*

    پاسخ:
    هعهیهی...:دی 
    مرسی!! 

    فعلا فقط دوفصل نوشتم! ولی می فرستم برات به شرطی که تو هم بفرستی^-^ D:
  • Violet J Aron ❀
  • خب از چی بفرستم برات؟ پنج فصل داغون که مال دو سال پیشه توی زندگی پیشتاز هست.... اما نسبت به اون موقع کارم بهتر شده و اون پپج فصل رو اصلا قبول ندارم.

    و این که الان دارم از وسطای داستان الکی یه چیزایی مینویسم و اگه از اونا بفرستم متوجه چیزی نمیشی:(

    پاسخ:
    من اون پنج فصل رو خوندما! :دی 
    بفرست! ^___^
  • Violet J Aron ❀
  • پنج فصل تاج شکسته رو؟

    خب حداقل یه نظری بده!! درمورد والتر هم هیچی نگفتی. هرچند هردوشون داغون بودن  D:

    اذیت نکن دیگه! فعلا چیز خاصی ندارم!:((

    در ضمن، تو این همه چیز میز از من خوندی. حداقلش ده تا فصل بهم بدهکاری! تامااااااااام!

    پاسخ:
    آخه نمی دونم چی باید بگم 0-0:/
    بفرستتتتت!! منم نوشتم می فرستم!D: 
  • |•° ن.م °•|
  • رفتن به همون حال وهوا همون لوکشین داستان زیبا بود🥰

    پاسخ:
    ممنونم :)))

    آدم بخواد پستات رو پیوند کنه باید بینشون قرعه کشی کنه TT

    پاسخ:
    وووی! چه تعریف قشنگی=))) 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی