‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

خوش خیالی ما را نابود (ن) می‌کند.

چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۹، ۰۴:۱۵ ب.ظ

آرامیس عزیزم 

معمولا وقتی یک کتاب را به پایان می‌رسانم متوجه می‌شوم دیگر آن دنیای کتاب وجود ندارد! آن دنیایی که آدمها سوار اسب می شوند می روند به جنگ گلادیاتورها، یا آن دنیایی که شرلوک هلمز از دست آیرین آدلر شکست می‌خورد یا آن دنیای آنه شرلی که لباس هایشان از همه ی لباس‌های من زیباترند! دروغ چرا؟ غصه می‌خورم. کاش می‌شد به جای آنکه بنشینم کنار آدمهایی که تنها فکر و ذکرشان اینست که فلانی چه می کنند و توی مهمانی ها (که اغلب من یک گوشه می نیشنم چون نه در فامیلمان همسن دارم و نه حتی یک هم صحبت) زل می زنند به آدم و می گویند : یک چیزی بگو! آخر چه بگویم؟ می گویم : خوبم مرسی‌. و همین کافیست که لغت "تنها" نسیبم شود!

برای همین پناه می‌برم به همان دنیایی که برایم لذت دارد. می نشینم و درباره کتابهایی که خواندم خیال پردازی می کنم. می روم به نارنیا و اصلان را پیدا می کنم، می‌روم پیش راسکلینکف و این جدالش با عقل و دلش را تماشا می کنم‌.

گمانم همه همینطورند، همه ی آدمهایی که شبیه من اند. می‌دانی آرامیس ما خودمان می دانیم که نامه ی هاگوارتز برایمان نمیاید یا نمی‌توانیم برویم به دنیای توکیو غول. آری ما همه می‌دانیم . اما با این حال باز هم لذت ببریم، لذت! همان چیزی که برای همه انسان ها لازم است و "ما " کشفش کردیم.

آرامیس عزیزم، اگر کسی به تو گفت : انقد خیالپرداز نباش! حرفش را باور نکن! بنیش یک گوشه و برو به دنیای خودت! جهنم :)

پ.ن: از آن پست هایی بود که اگر نمی‌نوشتم دیوانه می‌شدم.

  • آرتمیس ☆

نظرات (۲۶)

منم خیلی دوست دارم که برم نارنیا و اصلان بهم ماموریتی بده. و هنوز هم منتظرم نامه‌ی هاگوارتز برسه به دستم. :)) و آره واقعا، این سرگرمی و لذته برامون. اینکه توی دنیاهای دیگه غرق بشیم و همه چی رو فراموش کنیم. البته خیلی هم خوش می‌گذره. :دی

پاسخ:
( اصلان از پشت صحنه میگه : ماموریت دادم خودت نشنیدی ) شایدم نامه هاگوارتز اومده و خانواده دورسلی نامی مانع رسیدنش بهت شده : دی 
معلوم خوش می گذره ( به روی خودش نمی یاورد همین الان یه گوشه نشسته بوده و خیالپردازی می کرده ) 

صحیح !

اصولا کتاب های بیش از حد تخیلی مثل هری پاتر و امثالهم رو دوست ندارم و ارتباط برقرار نمی کنم...

اما داستان هایی که یک تخیل کوچک اما کلیدی دارند مثل دفترچه مرگ و... بیشتر می پسندم...

 

اما در حالت کلی لذتی که در غرق شدن در کتاب هست را جای دیگری نیافتم :)))

حتی اگر آن کتاب شیمی یا ریاضی باشد :))

 

موفق باشید :))))

 

+ نصیب :) نه س

پاسخ:
اوهوم ...
دفترچه مرگ مگه انیمه نبود ؟ کتابم داره ؟ 

شیمی و ریاضی ! 

همچنین *-* 

+ ماشالاه دقت ! از اصرات درس نخوندنه : دی 
  • مه سیما بانو
  • سلام

    کی گفته نامه هامون نمیاد،؟میاد،شایدم اومدن اما لب مرز زدنشون:(

    شیوه ی خیال پردازی وی به بدین صورت است که یک شخصیت اختراع کرده ،سپس او را قوی ترین،باهوش ترین......ترین قرار داده،سپس با او خیال پردازی می کند^_^

    پاسخ:
    پس اشکال از کمرگه ^-^ 
    دقیقا دقیقا . ممنون از سخنرانی پربارتون : دی 

    به به خیلی پست خوبی بود...

    خیلی دنیا کتاب خوبه ...نارنیا و هری پاترو شرلوک خیلی عالین...این کتاب بود که ژول ورن رو از شرق به غرب میبرد....به قول خودش:تو رویاهاش سفر میکرده...

    چند خط آخرتان خیلی عالی بود👌

    پاسخ:
    خوشحالم که دوست داشتید ^-^ 
    بله بله ژول ورن برترین استاد تو ژانر علمی . تخیلیه 
    متشکرم متشکرم :)) 

    اگر دنیای کتاب ها خیال پردازی رو بهمون هدیه ندن پس چطور می تونیم ازشون لذت ببریم؟ :)

    شاید بهتره نشنیده بگیریم ولی زندگی تلخ تر از اونیه که بدون خیالتمان حتی یه ذره قابل تحمل باشه... :)

    پاسخ:
    واقعا کتاب بهترین دوسته آدمه ....:) 
    قبول دارم ....واقعا... زندگی دردناکه و باید با کتاب درمانش کنیم  :)) 

    دنیای خیال اگر نبود نمیدونم باید چیکار میکردم(:
    گاهی باید توی دنیای خیالیت باشی(:

    پاسخ:
    منم همینطور :) 
    شاید هم همیشه ! 

  • •miss writer•
  • خوبی کتاب خوندن همینه که هیچوقت تنها نیستی.دوستای کتابخون اگه داشته‌باشی میتونی ساعت‌ها باهاشون حرف بزنی.

    پاسخ:
    آره دقیقا :))) من که دوست کتابخون ندارم متاسفانه *-* همشونو به زور مجبور کردم که کتاب بخون ولی علاقه ای نشون نمی دن به کتابا :)) 

    من میگم به خاطر این که ایران تحریمه نامه هامون یکم دیر میاد:/ وگرنه حتما میاد نگران نباشید دوستان!

    (برای بار صدم یک گوشه مینشیند و تصور میکند یکی از پیروان گریندلوالد است)

    خوبی بیان اینه که پر از آدمای کتابخون و اوتاکوعه:) من برای همین اصلا اول اومدم بیان:)

    پاسخ:
    بله بله انشالاه تحریم هم حل میشه :))
    ( معلومه هستی )
    چه جالب ! منم به خاطر همین اومدم : دی 

    دنیای کتاب ها خیلی جذابن 💜

    پاسخ:
    دقیقا.....
  • سایه نوری
  • بزرگترین نقطه ی قوتم که هم بهش می بالم و هم واسش زحمت کشیدم، ساختن تنهایی درسته واسه خودم؛ خوش بودن با خودم، مراقبت از خودم، توجه به خودم و عشق دادن به خودم..

    به نظر منکه هرچی تنهایی آدم باشکوه تر باشه، جهان و زندگیش شگفت انگیزتره.. و تنهاییت  قشنگ بود .. 

    منم عاشق شخصیتهای رمانهام میشم.. آن شرلی عزیز قلب منه 😊 جودی آبوت.. جو توی زنان کوچک.. و... 

    😊😊

    پاسخ:
    منم دقیقا همینجورم . یه وقتایی خیلی سعی می کردم شبیه بقیه بشم اما فهمیدم که تنهایی لذت بخش تره . 
    تشکرات فراوان :))))) 
    وایی . منم عاشق آنه شرلیم 😍 جو هم تو زنان کوچک رو خیلی شبیه خودم می دونم 😊
  • در حوالی اریحا...
  • منم بعضی موقع ها گیر می کنم تو دنیای داستان... همین احساسه باعث میشه بعضی وقت ها یه نفس یه کتاب رو بخونی...

    بدترین لحظه زمانیه که کتاب تموم میشه... تو دوس داری تموم نشه و باز هم بمونی ولی از یه جا دیگه باید برگردی به دنیای خودت... همینش آزار دهنده ست... یادمه وقتی رمان «مردی که می خندد» رو خوندم تا هفته ها بعد تو داستان گیر کرده بودم، برای دیگران تعریفش می کردم... بقیه میگفتند بابا ول کن یه داستان خوندی تموم شد رفت، ولی برای من ادامه داشت و احساس می کردم هیچ کس متوجه حرفم نمیشه...

    خیلی بده اینجور رمان هایی که از ذهنت پاک نمیشن...

    پاسخ:
    وای دقیقا . من اصولا خیلی کند کتاب می خونم و کمتر کتابیه که یک نفس بخونمش 
    وای آره ! همیشه آزار دهندس خیلی خیلی ....و تو می مونی هزار حصرت 
    مردی که می خندد ! من کوتاه شدش رو خوندم حالا که شما ایتجوری گفتین حتما میزارم تو لیستم *-* ممنون 
    منم کتابایی که خیلی دوسشون دارم به بقیه معرفی می کنم ! چون می خوام اونا هم مث من لذت ببرن و وقتی بهم میگن : یه کتاب معمولی بود . باید جلوی خودمو بگیرم که خفه شون نکنم : دی 
    خیلی خیلی خیلی بده :))) 

    شما هم کتاب رو بدل به سناریو می‌کنید و لوکیشن می‌سازید؛ یا این امراض همه‌گیر نشده؟!

    پاسخ:
    سناریو که هیچ ...
    ما فیلم هم میسازیم . 
    همه گیر هست بد جور شاید بدتر از کرونا 

    دقیقا حرف دل منو نوشتی:(((

    این قدر به شخصیت اصلی های داستان ها حسودیم میشه که نگو.

    وحشتناک دلم میخواست توی دنیای کیمیاگر تمام فلزی باشم؛ یا اصلا تبدیل بشم به شخصیت لولوش توی کد گیاس!

    البته دخترما. فقط نمیدونم چرا شخصیت های پسر رو بیشتر می دوستم.

    تازه این که خیلی از دوستامون میگن انیمه بچگانه اس که بماند!

    بعضی هاشون حتی یه قرن طول میدن تا داستان کوتاهی که خودم نوشتم رو بخونن.

    اونا اصلا نه از دنیای ما چیزی می دونن و نه درک می کنن.

    پاسخ:
    چه خوب :)))) 
    اوه ! منم بیشتر دوست دارم بجای شخصیت های پسر باشم ! چه تفاهمی 
    وای *-* داستان کوتاه می نویسی ؟ من میخوام @_@ 
    آره بابا به جهنم :))) 

    زیاد کوتاه نمی نویسم... تا حالا دو سه تا بیشتر نشده... یکیشم همین توت فرنگی ها بود. قبلا سعی میکردم رمان فانتزی بلند بنویسم اما از اونجایی که چیز خاصی بلد نیستم خراب می شد و ناقص می موند. هنوز هم قصدش رو دارم... ولی خب در آینده. فعلا تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم بلکه یکم ترس و وحشتم از نوشتن کم بشه:)))

    پاسخ:
    اوهوم....اگه همشون نث توت فرنگی هاست پس ارزش خوندن داره ^^ 
    منم خیلی سعی می کنم فانتزی بنویسم ولی همون که تو گفتی و اینا ....
    وبلاگ نوشتن بهترین کاره ^___^ 

    دوست داشتی اینجا رو بخون:))

    http://btm.bookpage.ir/thread4537.html

    اگرچه، اصلا به قشنگی توت فرنگی ها نیست. البته از نظر خودم.

     

    پاسخ:
    وای اینو خودت نوشتی ؟ واقعا  *وی غش کرد * خیلیییییییییییییی عالیه . چه مادر بزرگی *اشک* وای چه قشنگ مخصوصا اونجایی که ستاره ها رو گفت *اشک بیشتر * خیلی فوق العدس ویولت ^-^ امیدوارم بازم از این داستان های قشنگ بنویسی برامون .:))) 

    همم...موافقم به اندازه توت فرنگی ها احساساتمو بر انگیخته نکرد 

    منم غش کردم:) حالا کی زنگ بزنه به اورژانس؟:دی

    واقعا اینقدر سریع خوندیش؟؟؟^__^

     

    خب.. فکرکنم پست دومم فاجعه بود. چند نفر دیدن و هیچی نگفتن:دی

    باید یه فکر دیگه بکنم واسش.

    پاسخ:
    نمی دونم وایسا ببینم کی بیکاری *غش برا  بار دوم * 
    آره ^-^ داستان جذابی داشت . نتونستم ولش کنم 

    نه بابا فاجعه چیه ؟ ما تا وقتی هستیم باید بنویسم . مهم نیست قضاوت میشیم یا نه مهم نوشتن و نوشتن ....باید بد بنویسی تا بتوانی بهتر بنویسی 
    ( البته اینو از کسی می شنوی که تقریبا همه ی پستاشو تو ماه قبل پاک کرده : دی )

    ممنون:) پس چرت و پرت مینویسم و بعدا پاک میکنم!

    پاسخ:
    نه دیگه تو این کارو نکن : دی 

    اصلش رمان بوده از روش انیمه ساختن...

    البته منظورم حالت کلی داستان بود :)

    پاسخ:
    عه مانگا بوده ؟ پس باید بخونمش :) ممنون *-* 
    اوهوم آره ^^

    وای عالی شخصیتارو گفتی ...

    همینجور که داشتم میخوندم یاد افراسیابِ کتاب شب و قلندر افتادم ، دلم دوباره خاستش ...

    دو سال پیش خوندمش امیدوارم بتونم الان از لای کتابام پیداش کنم ...

    مرسی ازت

    پاسخ:
    خوشحالم که اینطور شد ^-^ 
    مرسی که خوندید :)))) 

    عه اینجا هم گفتی شبیه جو تو زنان کوچکی D:

    پاسخ:
    :دی 

    من شکایت دارم! کاری به آرشیوم نداشته باش! دهه! D:

    کل پست هات رو خوندم D:

    پاسخ:
    مرسی واقعا XD 

    +الان خواستم بیام پست های قبلی تو رو هم بخونم ...بعد یادم افتاد از همون اول با هم آشنایی داشتیم و برا همه پستات کامنت گذاشتم *سرش را به دیوار می کوبد* XD 

    دومین دنبال کننده می XD

    پاسخ:
    عه جدی ؟ *-* 

    اوهوم *-*

    پاسخ:
    عجب! اولی کیه ؟ D: 

    سولویگ D:

    پاسخ:
    =) 
    سومی کیه ؟D: 

    عشق کتاب *-*

    پاسخ:
    چهارمی کیه ؟ D: 

    اینجوری باید تا صبح بهت اسم بگم که D:

    پاسخ:
    بگو . من مشکلی ندارم 0_0 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی