دستام هنوز کوچیکن.
من نمیدونم این چه مرضیه که باهامه، ولی پنل بیان و مطلب جدید رو که باز میکنم اینطوریم که باید مثل اون نویسندهی چهارده ساله ao3 که انگلیسی زبون اولش نیست بنویسم و اون حرفهای "آرتیاته" رو باید برای دوستام که بهم عادت دارن نگه دارم.
بهش که فکر میکنم خیلی خوبه که کسایی هستن که بهت عادت داشته باشن. تو میتونی بدترین چیز ممکن رو بگی و خبری از "منظورت چیه؟" یا قیافهی جدیای که یعنی بس کن نیست. خوبه که آدما هستن و وجود دارن. نمیدونم نقش آدمها کِی توی زندگیم انقدر پررنگ شد، ولی میدونم دوست ندارم تغییرش بدم. آدما جالبن. بعضیا خیلی. بعضیا هم اصلا نه. یه تعداد کمی هم هستن که نا-جالبی جالبشون میکنه. ولی خب، با همونایی که هستن هم میشه ساخت. همین که جزء دسته آخر نباشی کافیه.
آدما رو دوست باشین ولی نه اونقدر که مثل تام (Succession) مجبور باشید بگید:
I don't know. I love you, I do. I just, I wonder if, the sad I'd be without you would be less than the sad I get from being with you
(آیا منتظر بودم مسیر نوشتنم جایی بره که بتونم اینو بندازم وسط و برم؟ بله. چون فاکینگ محشر بود.)
دلم میخواد فردا بیدار بشم، توی راه دانشگاه مگنس گوش کنم، برای نگار ویدیوهای اون زنه که از شوهرش متنفره (not really) بفرستم، با کیمیا کل آدمای دانشکده رو جاج کنم و برگردم خونه. اینکه فعلا همچین چیزی هم برام کافیه کمی عذابم میده. با خودت میگی دلم برای زندگی معمولی تنگ شده ولی بعد فکر میکنی و میفهمی اون چیزی که داشتی هم خیلی معمولی نبود. مثل اون برفی که نمیشینه، فکر میکنی زیباست ولی در حقیقت فقط باعث میشه سرما رو عمیقتر حس کنی. و راستش، به اون حرفهای "زندگی همه انسانها همینه." هم باور ندارم دیگه. کور نبودیم و نیستیم، درسته به نقطهی کوچیک تاریخ بودن عادت میکنی و میفهمی قرار نیست ملکه ویکتوریا، نیچه، مرلین مونرو یا سارتر باشی (به شخصه دلم میخواست کامو باشم، به دلایل آرتیاته.) ولی خب، دلم میخواست خودم و کسایی که دوستشون دارم، حداقل نقطههای کوچیک خوشحالتری باشیم.
+ عنوان، یکی از جملات مورد علاقم از آیسانه. اگر اصلش رو میخواید از خودش بپرسید.
- ۰۴/۱۱/۰۱