‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

دستام هنوز کوچیکن.

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۱۷ ق.ظ

من نمی‌دونم این چه مرضیه که باهامه، ولی پنل بیان و مطلب جدید رو که باز می‌کنم اینطوریم که باید مثل اون نویسنده‌ی چهارده ساله ao3 که انگلیسی زبون اولش نیست بنویسم و اون حرف‌های "آرتیاته" رو باید برای دوستام که بهم عادت دارن نگه دارم.

بهش که فکر می‌کنم خیلی خوبه که کسایی هستن که بهت عادت داشته باشن. تو می‌تونی بدترین چیز ممکن رو بگی و خبری از "منظورت چیه؟" یا قیافه‌ی جدی‌ای که یعنی بس کن نیست. خوبه که آدما هستن و وجود دارن. نمی‌دونم نقش آدم‌ها کِی توی زندگیم انقدر پررنگ شد، ولی می‌دونم دوست ندارم تغییرش بدم. آدما جالبن. بعضیا خیلی. بعضیا هم اصلا نه. یه تعداد کمی هم هستن که نا-جالبی جالبشون می‌کنه. ولی خب، با همونایی که هستن هم می‌شه ساخت. همین که جزء دسته آخر نباشی کافیه.

آدما رو دوست باشین ولی نه اونقدر که مثل تام (Succession) مجبور باشید بگید: 

I don't know. I love you, I do. I just, I wonder if, the sad I'd be without you would be less than the sad I get from being with you

(آیا منتظر بودم مسیر نوشتنم جایی بره که بتونم اینو بندازم وسط و برم؟ بله. چون فاکینگ محشر بود.)

دلم می‌خواد فردا بیدار بشم، توی راه دانشگاه مگنس گوش کنم، برای نگار ویدیوهای اون زنه که از شوهرش متنفره (not really) بفرستم، با کیمیا کل آدمای دانشکده رو جاج کنم و برگردم خونه. اینکه فعلا همچین چیزی هم برام کافیه کمی عذابم می‌ده. با خودت می‌گی دلم برای زندگی معمولی تنگ شده ولی بعد فکر می‌کنی و می‌فهمی اون چیزی که داشتی هم خیلی معمولی نبود. مثل اون برفی که نمی‌شینه، فکر می‌کنی زیباست ولی در حقیقت فقط باعث می‌شه سرما رو عمیق‌تر حس کنی. و راستش، به اون حرف‌های "زندگی همه انسان‌ها همینه." هم باور ندارم دیگه‌. کور نبودیم و نیستیم، درسته به نقطه‌ی کوچیک تاریخ بودن عادت می‌کنی و می‌فهمی قرار نیست ملکه ویکتوریا، نیچه، مرلین مونرو یا سارتر باشی (به شخصه دلم می‌خواست کامو باشم، به دلایل آرتیاته.) ولی خب، دلم می‌خواست خودم و کسایی که دوستشون دارم، حداقل نقطه‌های کوچیک خوشحال‌تری باشیم‌. 

 

+ عنوان، یکی از جملات مورد علاقم از آیسانه. اگر اصلش رو می‌خواید از خودش بپرسید. 

  • آرتمیس ☆

نظرات (۸)

آجی چرا می‌زنی بهمن بخدا هنوز مونده.
پاسخ:
انقدر گفتیم :دی، بیان رو تراماتایزد کردیم. دوستش نداره.
به به عجب جمله‌ای.
آرتی اتفاقا چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم چقدر خوشحالم که خودمون کاری کردیم استریکمون بپره نه این مملکت چون اگه اونجوری بود من خیلی عصبانی و ناراحت‌تر می‌شدم. و خیلی مسخره ست. نمی‌دونم.
پاسخ:
آره دیدی؟ 
وای منم همون روز که قطع شد به این فکر کردم. آدمیم و متنفر از اجبار‌ دیگه. :دی
  • رویای نیمه شب
  • "حداقل نقطه‌های کوچیک خوشحال‌تری باشیم‌."
    چرا نقاط کوچیک دیگه رو خوشحال تر نکنیم؟ حتی یه نقطه؟
    پاسخ:
    چون بعدش اونا هم دوست خواهی داشت و دوباره آرزو می‌کنی کاش خوشحال تر بودین و این داستان تا ابد ادامه داره‌.
  • هلن پراسپرو
  • کلمات نمی‌تونن توصیف کنن که چقدر عاشقتم.
    باورم نمیشه... البته میشه ها، کاملا منطقیه که قبل حتی باز کررن پست در حال فکر کردن به یه چیزی مشابه این دیالوگ محشر بودم. چون منم.
    خیلی دوستت دارم. حس میکنم قلبم برای این میزان از که دوستت دارم جا نداره و باید یه قلب دیگه‌ای قرض بگیرم. اگه یه کار درست تو زندگیم کرده باشم دوست داشتن شماست.
    این کامنت قرار بود خیلی آرتیاته باشه ولی خیلی هلنانه شد. ای بابا.
    جوک توی کامنتا عالی بود بهش ۹.۵ میدم.
    پاسخ:
    :::::())))))))))
    منم خیلی زیاد عاشقتم. هم هلنانه هم آرتیاته و آیسان‌سان و بقیه طور.
    نه بابا ۹.۵ زیاده. دست کمم بگیر لطفا.
  • کالیستا ‌ ‌
  • نمی‌دونم اومدم توی کامنت‌ها چی بگم ولی هر چیزی که بود با دیدن کامنت هلن پرید، چقدر خوبه‌ها چقدر قشنگه دلم خواست همینقدر از دوست داشتن یه نفر خوشحال باشم و همینقدر یه نفر دوستم بداره و خلاصه نمی‌دونم حس خوبی بود. زیر پست نگار هم می‌خواستم کامنت بذارم همینطوری شد. حالا من این وسط چیکارم نمی‌دونم ولی قشنگ بود دیگه از زیبایی‌ها باید لذت برد.TT

    و اون نقل قول چقدر قشنگ بود، نمی‌دونم اگر ساکسشن رو ندیده، بدزدمش و توی دفترم بنویسمش زشته یا نه ولی این کار رو می‌کنمTT
    پاسخ:
    ::::::::)))))) جدی آدم فکر می‌کنه توی زندگی قبلی قدیسی چیزی بوده که همچین کسایی کنارش داره. (ولی بعد احتمالا روحمو به شیطان فروختم که افتادم ایران :دی) 

    حتما بکن. من خودمم خیلی نقل قول می‌دزدم. (ولی ساکسشنم ببین و خوشحالم کن)
  • آیســـ ــان
  • لبخندی که من با دیدن ستاره و عنوان این پست زدم:))

    فکر کنم شاید نکته همینه، « آدما جالبن. بعضیا خیلی. بعضیا هم اصلا نه. یه تعداد کمی هم هستن که نا-جالبی جالبشون می‌کنه.» و نباید بیش از اندازه به روابط انسانی سخت گرفت.
    از وقتی وارد بیان شدم و ارتباطاتم با انسان‌ها وارد مرحله‌ی دیگه‌ای شد همیشه درگیر دسته‌بندی و اولویت بندی آدما بودم چون انگار دوستی های هر محیط، منِ متفاوتی رو طلب می‌کردن.
    ولی فکر کنم واقعا چیزی که بزرگسالی داره همراه‌ خودش میاره اینه که دیگه کمتر به نگرانی‌های بیخود مثل این اهمیت بدی و واقعا هربار که یکی با موجت همراه شد ادامه بدی و وقتی آنتن خش‌خش کرد سعی کنی حرفاتو با موج دیگه‌ای بزنی. شاید به اون قبلی بازهم برگشتی، همیشه بستگی داره که کجای زمین وایستادی.
    پاسخ:
    فدای شما. *-*

    خط آخرو خیلی خوب اومدی تشکر می‌کنم. 
  • Tree tanbal 🦥🥥
  • جاج کردن کل ادمای دانشگاه با اون یه فردی که همیشه پایته هیچوقت کار تکراری ای نیمشه
    راستی خیلی جمله قشنگی بود اینم اضافه کنم. تاحالا جایی نشنیده بودمش
    پاسخ:
    آره واقعا==))) گاسیپ یکی از بخش‌های موردعلاقم از دانشگاهه.
    3>>
  • کالیستا ‌ ‌
  • =)))(وای این عالی بود)

    اگر موفق به خوشحال کردنتون شدم اعلام می‌کنم=)
    پاسخ:
    وای آخجونT-T 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی