I'm really, really, real
قبلا بلد بودم چطوری خودم رو لای نوشتن بیارم. چجوری نشون بدم که هستم و وجود دارم. اگه قطعی نت نبود احتمالا اینجا باز هم خالی میموند. اما خب متاسفانه یا خوشبختانه، هنوز که هنوزه عاشق اینم که خودم رو جایی باقی بذارم. تیکه کلامام رو بین دوستام، عصبانیتم رو توی دفتر، عطرم رو بین بغل آدما و قدمهام رو توی شهری که مرگ بینش جریان داره. آدمم دیگه، میل به باقی موندن و فراموش نشدن.
فصل اول the handmaid's tale رو تموم کردم. میدونم، همزمان بدترین و بهترین سریال ممکن برای دیدن توی این زمانه. مثل خالی کردن ظرف نمک روی زخمی که خیلی وقته بازه. به سکانسهاش زیاد فکر میکنم و دیالوگها توی سرم رژه میرن. بعضیها قابل درکن چون زنم، بعضی قابل درکن چون تو خاورمیانهام و بقیه هم چون هردو. یهجا یکی به مین کرکتر سریال، جون، گفت: my country is dying. و اون جواب داد my country is already dead.
خیلی بهش فکر میکنم.
مهدیه یه قانون ناننوشته داره که اگه نمیتونی چیزی رو تغییر بدی خودت رو اذیت نکن. و بهش واقعا پایبنده. من؟ راستش نه. من درموردش کتابهای افسرده کننده رو میخونم، پلیلیست میسازم، دم در کتابخونه سیگار میکشم، یا مثلا قبلا درموردش غذا نمیخوردم و خیلی اوقات هم داد میزدم یا بهتره بگم، داد میزنم. یا از درون، یا بیرون.
این چند روز فهمیدم چقدر حرف برای گفتن دارم. آدم با خودش فکر میکنه خب، طبیعیه دیگه. همه همینن. ولی بعد یه نگاهی به پنج تا دفترچه جلوش، صد تا پیشنویس توی وبلاگ سیزده-چهارده سالگیش، هزار تا چنل و پیوی دوستاش میندازه و با خودش میگه احتمالا نه. بقیه یه قانون نانوشته دارن و بعد دیگه هرگز در موردش حرف نمیزنن.
+ عنوان آهنگ real از کندریکه. فکر کنم چند سال بعد ازم بپرسن از ترم اول دانشگاه چی یادته، این آهنگ اول از همه بیاد تو ذهنم.
- ۰۴/۱۰/۲۶
(برای شروع نذار تقویم برات تصمیم بگیره)