‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

توخالی بودن، راهنمایی و غیره

جمعه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۱، ۰۲:۱۰ ب.ظ

• به عنوان کسی که خیلی وقته چیزی ننوشته، باید بگم اتفاقات زیادی این چند وقت برام افتاد و چیزهایی که می‌تونستم راجبشون بنویسم اما ننوشتم. دو ماه از پونزده سالگی‌م گذشته، اولاش انقدر سریع گذشت که اصلا نفهمیدم چی بود. وقتی بچه بودم پونزده سالگی رو سالی می‌‌دیدم که قراره خیلی بهم خوش بگذره. برام مثل چهارده سالگی یا حتی شونرده سالگی نبود. یه چیز شیرینی برام داشت. اما این چند وقت که گذشته نه چیز شیرینی داره نه چیزی که حتی بشه مزش کرد. 

• "برای بدست آوردن همیشه باید چیزی از دست بدی" درست، ولی ای کاش مقدار اون چیزی که از دست میدی با چیزی که بدست میاری یکسان بود.

• اولین دیدار بیانی‌م رو در نمایشگاه کتاب داشتم راستی :دی تابستون دو سال پیش که وبلاگ هلن رو می‌خوندم خیلی دور بنظر می‌رسید که ببینمش. امیدوارم همگی تجربه‌ش رو داشته باشید و اینا.

• دلم می‌خواست برای آلبوم Superache کانن گری که تیر ماه اومد یه پستی تو وبلاگم داشته باشم ولی خب رسید به یه پست پیش‌نویس سناریو یکی از آهنگای آلبوم. شما مثل ما نباشید و راجب آلبوم های مورد علاقتون بنویسید.

• فرندز رو دیدین؟:))))) تو این یه ماه شروع کردم و تموم کردمش. می‌تونستم مثل هزاران نفر دیگه فرندز رو تا چند سال دیگه ادامه بدم اما خب بعد تموم کردن فصل اول فهمیدم من اصلا همچین آدمی نیستم. واقعا هیچی نمیشه تو وصفش گفت، از اونجا که تابستون داره تموم میشه خوشحالم حداقل تابستونم فرندز داشت.

• .The world is my lesbian wedding

• خلاصه‌ای از سه سال راهنمایی، می‌تونید نخونید.

سه سال پیش وقتی وارد کلاس هفتم شدم هیچ ایده‌ای راجبش نداشتم، حتی یه مدرسه مناسب هم ثبت نام نکرده بودم. جو مدرسه برای من غیر قابل تحمل بود، با همه ارتباط می‌گرفتم اما کسی نبود که واقعا از هم‌صحبتی باهاش لذت ببرم. خودمو بین کتاب خوندن و درس غرق کردم تا فراموش کنم. فراموش کنم که از هیچ کدوم از همکلاسیام خوشم نمیاد، فراموش کنم بودن باهاشون برام فراتر از عذابه. فراموش کنم کنارشون احساس ضعیف بودن می‌کنم. یه بار به مامان گفتم اون موقع خیلی تنها بودم، بهم گفت اما از تنهایی با خودت لذت می‌بردی. و این چیزی بود که من تو کل کلاس هفتم سعی می‌کردم بنظر بیام‌. این که تنهام و باهاش مشکلی ندارم. اما فکر کنم خودمم نمی‌دونم باهاش مشکل داشتم یا نه.

قهوه یه بار بهم گفت از کلاس هفتم خیلی تغییر کردی و هیچ وقت نفهمیدم منظورش دقیقا چی بود. 

آخرای هفتم که مجازی شد، قسمتی از من خوشحال بود چون می‌تونست تنهاتر باشه. همون موقع با وبلاگ آشنا شدم. خودمو اینجا نشون دادم. هشتم که شروع شد من دیگه آدم کلاس هفتم نبودم، دغدغه درس رو به کُل گذاشته بودم کنار و همه رو عصبانی کرده بودم. راستشو بخواید.. یه بخشی ازم از اون وضع لذت می‌برد. از اون وضع مزخرف لذت می‌برد. یکی از جمله هایی که یادمه دبیر ادبیات خطاب به انشام گفت این بود "شما که انقدر قشنگ انشا می‌نویسی چرا خوب درس نمی‌خونی؟"=)  نمی‌دونم اگه هشتم حضوری بود کمی به خودم میومدم یا نه، یا با آدمای خوبی آشنا می‌شدم یا نه ولی خب هرچی بود گذشت. 

نهم سال بهتری بود، نیمه اول که مجازی بود کلاسا لذت بخش بود و درس رو رها نکرده بودم، وقتی قرار شد حضوری بشه، بنگ. شروع پایان همه چیز بود. می‌دونستم قراره روزای اول عذاب زیادی بکشم، بعلاوه مجبور بودم حدود دو ساعتی با اتوبوس باشم تا به مدرسه برسم و این سخت ترش می‌کرد. اما اون جدایی الف، ب و کمتر بودن دانش آموزا کمی بهترش کرد‌‌‌. با قهوه و فاطمه حرف می‌زدم‌‌. اون حس ضعیف بودن هم تقریبا تموم شده بود. و شاید باورتون نشه ولی من تا وسطای اردیبهشت گوشی می‌بردم مدرسه. هیچ کس نفهمیده بود.==) با اتوبوس بودن بهم خیلی خوش می‌گذشت، ام‌ وی‌های کی‌پاپ رو می‌دیدم، آهنگ گوش می‌دادم و فکر می‌کردم. بین خودمون بمونه دلم برا اون روزا تنگ میشه. حالا از اون زمستون سرد یه پلی لیست دارم که هربار می‌تونم گوش بدم و فلش بک بشم بهش.

حدودای همون موقع، بیشترین چیزی که بین دانش آموزا رد و بدل می‌شد "چی می‌خوای بخونی؟" بود. هفتم کسی از رشته بهمون چیز زیادی نمی‌گفت و هشتم هرکسی برا خودش یچیزی می‌گفت چون اطلاعات زیادی نداشت. من می‌دونستم شبیه هیچ کدوم از اونا نیستم. من از هر رشته ای یچیزی مورد علاقم بود و این دیوونم می‌کرد. خدا می‌دونه چند بار آرزو کردم ای کاش فقط یه درس مورد علاقم بود و بخاطر اون بقیه رو رها می‌کردم. 

سه ماه آخر که کامل حضوری شد، بیشتر توی خودم فرو رفتم. با کسی زیاد حرف نمی‌زدم و سرم تو کار خودم بود. رفت و آمدم با اتوبوس کمتر و کمتر شد. توی همین روزا گوشی‌م رو یه روز بالاخره پیدا کردن=) با ناظم دعوام شد و آخرین باری که ناظممون رو دیدم بهم گفت خیلی دختر خوبی بودی ولی- و جفتمون می‌دونستیم منظورش چی بود. 

با همه اینا باید گفت راهنمایی مزخرفی داشتم اما احساس بدی ندارم راجبش. دوره‌ای از زندگیه که برا یسریا میشه پر خاطره‌ترین و برا یسری دیگه جهنمی که هرگز نمی‌خوان بهش برگردن. امیدی به بهتر بودن دبیرستان ندارم چون می‌دونم احتمالا اونجا هم خبری نیست.

دست کم حالا راضیم که راهنمایی تموم شده و فقط سه سال دیگه با این نظام آموزشی هستم. همین.

• این چند وقت خیلی احساس تکراری بودن می‌کنم، مثل اون موقعی که یه نفرو پیدا می‌کنی خاطره ای شبیه به تو با آهنگ مورد علاقت داره‌. انگار هرچقدر بنویسم، بخونم و ببینم، باز هم این من نیستم‌. فقط یه جسم توخالیم که هرچی در اطرافش هست رو به خودش جذب می‌کنه و هیچ چیزی متعلق به خودش نیست. 

• اگه ایگنور نمی‌کنید حالتون چطوره؟ چه خبر؟=)) 

  • آرتمیس ☆

نظرات (۲۶)

  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • خوشحالم ستارت روشن شد :")

    میرم بقیه پست رو بخونم"^"

    پاسخ:
    مرسی*-* همه اومده بودن دیگه زشت بود من بشینم یه گوشه- 
  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • با آرتمیس سال هفتم حس همذات پنداری دارم،چون منم همین الان اینطوری ام-

    و ببین، واقعا دبیرستان هیچی منتظرت نیست. به قول معروف نریدن واست. (چه بی ادب شدم.)

    حتی من اینقدر دبیرستانم وحشتناک گذشته تا اینجا که فقط میخوام تموم شه... و قطعا هیچ وقت دلم براش تنگ نمیشه. نه درساش، نه روز هاش، نه خود اون موقع ام، نه هم مدرسه ای هام، هیچ کدوم. واقعا از همشون متنفرم و لعنت خدایان بر کل دبیرستان باد :دی

    + حالا چه رشته ای میخوای بری؟ ریاضی؟*-*

    پاسخ:
    ای بابا:") بله بله کاملا مطمئنم نریدن واسم  (راحت باشین)
    امیدوارم هرچه زودتر ازش بگذری.. و آره حقیقتا لعنت بهشD: 
    + جوری که همه فکر می‌کنن میخوام برم ریاضی حقیقتا ستودنیه "-"XD
    میرم علوم انسانی=)
  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • ای وای میای انسانی؟:")))

    تصمیم خیلی قشنگی گرفتی. حالا مطمئنی دیگه؟

     

    چون به نجوم و اینا علاقه مند بودی گفتم شاید میخوای بری ریاضی*-*

    ولی انسانی هم رشته زیباییه، به خصوص درس فلسفه و علوم و فنونش :*)

    پاسخ:
    اوهومم=))

    آره، بزرگترین تردیدم هم بین ریاضی و انسانی بود، می‌دونستم هیچ‌کدوم برتری بیشتری برام ندارن پس آخر مجبور بودم یکیشو انتخاب کنم و آخرش انسانی شد. 
    :")) 
  • 🎼 کالیستا
  • ستاره ها کم کم از پشت ابر بیرون میان و شهر رو روشن می‌کنن.

    شمشمشمشض یعنی تو هم ۸۶ ای؟

    تولدت پساپس مبارک:"

    من فکر میکردم تو این سن یه آدم خیلی خفن و کاریزماتیکی میشم... که خب من هم مثل همه یه رویاهایی داشتم که محقق نشدن... D:  

    دیدار بیانی اونم توی نمایشگاه کتاب اونم با حضور هلن و آرتمیس: بهشت

    باید خیلی هیجان انگیز باشه. منم واقعا از ته دل میخوام با بیانیون ملاقات کنم و برای همه آرزو میکنم همچین روز ی رو ببینن:">
    ولی اگر اون پست رو منتشر کنی همه با دیدن ستاره‌ت ذوق میکنن، بعد پست رو با شوق و ذوق میخونن و بعد هم از شنیدم اون آهنگ لذت میبرن:دیی

    The world is my lesbian wedding 

    معنی این جمله چی میشه؟D:""

    مدرسه ی بد یکی از بدترین چیزای روی زمینه جایی که توش نصف عمرت میگذرونی و واقعا دلم میخواد یه سری مدارس رو که فقط از اسم خوبشون سو استفاده میکنن رو جر بدم- 

    مجازی شدن کلاسا‌ یه معجزه توی زندگی من بود فکر کنم..

    و واقعا افتخار میکنم که یه آدم با اینکه دوساعت با اتوبوس توی راه مدرسه‌ش بوده اینقدر قوی مونده..:" 

    الان که گفتی یادم افتاد فقط سه سال دیگه مونده. فقط سه سال. 

    من فکر میکردم با پیدا کردن دوست ها و آدمای جالب جدید این حسه برطرف بشه ولی فکر کنم اشتباه فکر میکردم:( اگر راه از بین بردنش رو پیدا کردی لطفا بگو.. جدی میگم.

    +با احوال پرسیای شما. سلامتی. :دی شما خوبین؟

    پاسخ:
    و شهر روشن زیباست.
    اوهوم 86 ام، مرسی=) 
    وای صیم، منم توقع های خفنی که الان خنده دارن داشتم از خودم.
    آره لذت بخش بود=)) منم همینطور، دیدن بیانی‌ها لذت بخش تر از هر دوست مجازی دیگست.
    اوه پس دوست دارم یه روز حتما بینمت:>
    بهش فکر می‌کنم ولی بنظرم بهتره پیش نویس بمونه. :دی
    این برای یه جمله از فرندزه، باید پس زمینه‌شو داشته باشی پس خودتو درگیرش نکنD:: 
    حق. منم کمکت می‌کنم-
    منم اشتباه می‌کردم فکر کنم، تازه بعضی اوقات با آشنا شدن با آدمای جدید بیشترم میشه، انگار قسمتایی از اونا رو هم به خودت جذب می‌کنی. حتما.
    + خدا رو شکرD: منم خوبم.
  • 🎼 کالیستا
  • آ راستی میخواستم بگم منم خیلی این مشکل (یا شایدم موهبت؟) علاقه به یه چیز از همه چیز رو داشتم. (و دارم) امیدوارم هر انتخابی که کردی توش پر از شگفتی ‌و زیبایی باشه.*^*

    پاسخ:
    خوشبختم (؟) ممنونم و تو هم همینطور=)

    اینجور پستاتو دوست دارم. خوشحالم که ستارت روشن شد. ::))))

    پاسخ:
    به به ببین کی اینجاست::)) *لبخند. ما هم خوشحال میشیم ستاره شما رو بیشتر ببینیم.
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • اینجوری از راهنمایی نگین من به اندازه کافی استرس دارم...TT (ورودی هفتم هستم:دی)

    پاسخ:
    وای=)) استرس طبیعیه ولی آروم باش چون هرچی باشه بهتر از دبیرستانه و امیدوارم برای تو پر از خاطره بشه! 

    The world is my lesbian wedding

     

    ویت ... وات ؟ /:

     

    پاسخ:
    کالیستاD: 

    راستی درمورد انتخاب رشته 

    حرفه و فن

    ریاضی

    تجربی

    هنرستان

    انسانی

    معارف ...

     

    خب اومدم بگم که اگر به رشته های مهندسی تو ریاضی علاقمندی به طور جدی روی فنی حرفه ای فکر کن ، چون سه سال دبیرستان شون و بعد دانشگاه شون اختصاصا روی اون رشته به طور عملی کار میکنن

    بای

    پاسخ:
    این راهنمایی الان کمکی به من نمی‌کنه اما ممنونم و ایشالله یکی که ببینه بدردش بخوره. *چایی خوردن

    این چند وقت خیلی احساس تکراری بودن می‌کنم، مثل اون موقعی که یه نفرو پیدا می‌کنی خاطره ای شبیه به تو با آهنگ مورد علاقت داره‌. انگار هرچقدر بنویسم، بخونم و ببینم، باز هم این من نیستم‌. فقط یه جسم توخالیم که هرچی در اطرافش هست رو به خودش جذب می‌کنه و هیچ چیزی متعلق به خودش نیست.

    لیترلی همین.

    پاسخ:
    =))
    + دیگه نمی‌نویسی؟ 

    عه راستی هم‌رشته‌ایم:دی

    +اینجا، فعلا نه.

    @زری

    برای مهندسی بهترین مسیر رشته‌ی ریاضیه دانشکده فنی و حرفه‌ای اصلا تعریفی نیست برای رشته های مهندسی 

    اما برای رشته های هنری فنی و حرفه ای خوبه اونم به شرطی که کنکور سراسری هنر بدی و بدی دانشگاه هنر نه فنی و حرفه‌ای...

     

    راستی سلام و دلمون تنگ شده بود :)

    پاسخ:
    فکر کنم منظور زری اشاره به فرق بین تئوری درس دادن ریاضی و عملی بودن رشته های فنی و اینکه چقدر تاثیرگذاره بود:)

    سلام=))

    عه ستاره‌ی اینجا روشن شده(": ...

     

    راهنمایی...

    راهنمایی برای من به معنی واقعی کلمه *سه سال طلایی و درخشان* بود. مثل شروع یه ماجراجویی بزرگ که منو به خودم می‌شناسوند و از اون دنیای مسخره‌ی ابتدایی جدا می‌کرد چون واقعاً 6 سال ابتداییم خیلی سختم بود:)))...

    و از همون سال هفتم این ذهنیت رو داشتم که خب دیگه تموم شد! این یه شروع جدید برای منه! یه فصل نو توی زندگیم!

    و شاید واقعاً همینطور بود... چون نوجوونی خیلی چیز باحالیه... (هق حس یه پیر خرفت رو دارم، نمی‌خوام نوجوونیم تموم شهTT) 

    و مثل خیلی از "ماجراجویی"‌های دیگه که شروع قشنگ و شیرینی دارن، راهنمایی هم یه "شروع" بود.

    نمی‌دونم چطور بگم، به هرحال تجربه‌های آدما با هم فرق می‌کنن، ولی اگه راهنماییت *عصر طلایی* نبوده، حتماً دبیرستان یا سال‌های پسا دبیرستان خواهند بودD": ... 

     

     

    +حالمون هم خوبه^-^

    پاسخ:
    :"))


    پس باید گفت راهنمایی‌ت>>>> چقدر قشنگ که برا تو اینطور بوده:)
    و ممنونم، امیدوارم بشهD: 
    +خدا رو شکر^-^ 

    آهنگ fifteen تیلور الان مال توئه بچه جون.

    جوری که هلن داره همه رو دونه دونه می‌بینه‌...

    امیدوارم دبیرستان بیش‌تر بهت خوش بگذره و موفق باشیییی. (((((:

    خبر که زیاده. می‌خوام قالب‌م رو عوض کنم ولی من فقط یه تنبلِ بی‌عرضه‌م.

    پاسخ:
    وای آره=)) حداقل این خوبه می‌تونم روز آخر پونزده سالگیم گوش کنم.
    آره بخدا..
    مرسی صبا، برا تو هم همین آرزو رو در دانشگاه دارمTT (راستی عام نگفتی، چه رشته ای می‌خوای بخونی؟ البته اگه دوست داری بگو بهمD":) 
    آخ قالب. من رها کردم دیگه.
  • زی زی گولو بلاسم
  • و ارتمیس خانم رو میبینم که بالاخره ستاره اش روشن شد.

    بسییییی خوشنود. 

    بازم بیااااااا

    تولد ۱۵ سالگی ت پساپس مبارک باشه.

    زندگی از روی همین جمله نوشته شده و نه نمیتونه یکسان باشه شاید چیزی که به دست میاری در اینده چیز بزرگی باشه 

    پاسخ:
    بله حتماا، به امید خدا دوست دارم بیشتر بنویسم=) 
    ممنونم.
  • زی زی گولو بلاسم
  • راستش من هم تنهایی رو به جمع ترجیح میدم و کلا تو لاک خودم ام. دوست های کمی داریم ولی از اینکه هستند همون هم خوبه حتی اگه گفت و گو کنار هم بودش جمعا یه ساعت بشه. راست ش رو بخوای تنهایی نه بد و نه خوب. یعنی یه چیزی که بعضی وقت ها بهش نیاز داری و بعضی وقت ها نه. 

    راهنمایی من برعکس تو بود تو سوم راهنمایی کسل کننده ترین و کمترین ارتباط رو داشتم‌ و از اون کلاس به معنی واقعی متنفر بودم. 

    امیدوارم کاری که دوست داری بهش برسی :*

    هیچی سلامتی عزیز:*

    پاسخ:
    کاملا درسته.
    ای بابا:))) 
    ممنونم، همیشه به سلامتی. *-*
  • یاس ارغوانی🌱
  • نمیدونم چرا هیچی از 15 سالگیم یادم نیست! نکنه یهو پریدم تو 20؟!

    پاسخ:
    امیدوارم به این مرحله نرسم واقعا:}
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • خیلی خوشحالم که دوباره ستاره ت رو می بینیم

    خیلی خوشحال...

    پاسخ:
    قلب برات=")
  • 𝓭𝓲𝓪𝓷𝓪 .𝔂
  • فاک منم از دوره راهنمایی خاطرات خوبی ندارم...درواقع بذار بهترش کنم:

    از مدرسه خاطره خوبی ندارم و برخلاف بقیه، هیچ دلم نمیخواد به عقب برگردم...شاید تو زندگیم فقط یه پشیمونی داشته باشم و اونم اینه که چرا شجاع تر نبودم و رشته موردعلاقمو نخوندم؟

    +نهه ایگنور نمیکنییمم...حالم با یه نمیدونم خلاصه میشه...حال تو چطوره؟

    پاسخ:
    آه. با اینکه بده اما خوشحال می‌شم یکی تجربه مشابه داره.
    می‌فهمم رشته مورد علاقه‌ت رو نخوندن می‌تونه مزخرف ترین باشه اما آرزوی موفقیت دارم برات::))
    + من یکم غمگینم، ولی خوبمD: 
  • آیســـ ــان
  • The world is my lesbian wedding

    • حق حق:))))) اصلا نقل قول های راس..
    • اون یه هفته ای که گوشیت رو اون ناظم مادرفاکر گرفته بود و لیترالی فکر کردم مردی<<<<<<<
    • اوکی ولی با همه ی مزخرفات راهنمایی قلبا خوشحالم که دو سال از راهنماییم با حضور تو گذشت بچ.غلط می کنی دبیرستان رو هم بدون من زندگی کنی.

     

     

    پاسخ:
    اوهوم، ولی این نقل قول چندلر بود مادر فاکر.
    =))))))اصلا واکنشات خیلی خوب بود
  • هلن پراسپرو
  • The world is my lesbian wedding

     

    اوه خدایان من از این لاین به بعد نتونستم واضح فکر کنم دیگه:*))))))

     

    "راهنمایی‌مزخرفی داشتم ولی احساس بدی ندارم راجبش."

    آه:)) که چقدر‌میفهمم. 

    توخالی بودن بهتر از پر از چیزای چفت و چول بودنه، مثل خیلیای دیگه اون بیرون که اصلا معلوم نیست چه گونه این. پس عیبی نداره. تو خوبی، ما خوبیم، و خالی خالی هم نیستیم. درواقع پر از خالی ایم:)

    و همه چی‌ دوباره روشن میشه و ستاره ها میدرخشن و همه باز کسایی‌ که خیلی دوست داریم رو میبینیم و.. :*)))))

    پاسخ:
    هلن اصلا اونی نیست که فکرشو می‌کنیD":..

    هیهی=))
    کامنت هات>>>>> 
    "در واقع پر از خالی ایم" این خیلی قشنگ بود. و چون به فکرم انداخت همیشه یه گوشه از ذهنم نگهش میدارم، اینکه هربار یه دیدگاه جدید اضافه می‌کنی واقعا ستودنیه
    بیان داره زنده میشه انگار:") 
  • آیســـ ــان
  • راست میگی...برای چندلر بود....

     

     

    چرا با هرچیزی که لزبین توش داره یاد راس میفتمTTxD

    مچکرم! TT (آره. شاید بعداً درباره‌ش حرف زدم.. ولی فعلا فقط استرس دارم.)

    ولی من نه می‌تونم رها کنم، نه می‌تونم برم سمتش. باید بیای و کمکم کنی.

    پاسخ:
    بغل* (خوشحال می‌شمم:")) امیدوارم اون چیزی که می‌خوای بشه و از پسش بر میای مطمئنا)
    از خدامه! 

    به زودی می‌افتم به بختت آرتی. باید کل قالب‌م رو درست کنی! XD

    پاسخ:
    فکر کنم برات درست کنم بعدش برا خودمم به تغییر فکر می‌کنم و دو سر سوده، پس حله منتظرمXD

    Win win? Yay. Thanks lil sis.

    پاسخ:
    your welcome darling~
  • سویگتسو هوزوکی
  • نمیدونم چرا ولی خیلی با این پست همزاد پنداری کردم :)

    خیلی از نوع نوشتن شما لذت میبرم و تک تک توصیفاتی که به کار می‌برید رو احساس میکنم

    ممنون بابت این وبلاگ زیبا❤️

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی