‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

باور داشتی؟

شنبه, ۲۱ خرداد ۱۴۰۱، ۰۶:۴۳ ب.ظ

ماه می‌درخشید و همراه با او قدم می زد. سکوت کرده بودند، شاید برای اینکه هیچکس حرفی نداشت یا شاید برای اینکه حرف ها آن قدر زیاد بودند که سخن گفتن درباره شان بیهوده بنظر می‌رسید. نگاهش را سمت او برگرداند و تلاش کرد بفهمد به چه چیزی فکر می کند. نمی دانست چه کند اما چیزی در گلویش مانده بود که بالا نمی آمد، تمام هم نمی شد. بغض نبود، نفرت نبود، فقط دردی بود که در گلویش مانده بود. سخن نگفتن 'او' هم بر این درد می افزایید. 

به آسمان بالای سرش نگاه کرد و ناگهان پرسید: تا حالا.. به ستاره ها باور داشتی وقتی فقط ماه رو می دیدی؟ 

برگشت، می‌توانست از نگاه همیشگیش بفهمد که منظورش را متوجه نشده بود، 'او' هیچ وقت حرف هایش رو نمی فهمید.

با اطمینان و فریاد بیشتری ادامه داد :«به نور باور داشتی وقتی تو تاریکی متولد شدی؟ به درمان باور داشتی وقتی فقط درد می کشیدی؟ به عشق باور داشتی وقتی نفرت رو داشتی؟ به دوستی باور داشتی وقتی دشمن بودی؟ به گرما باور داشتی وقتی سرد بودی؟» سمت 'او' برگشت. قطرات اشکی که به آرامی از صورتش می ریخت برای او بود؟ خود او؟ باورش نمی شد. برای اولین بار تصمیم گرفت این بار حرف بزند نه اینکه برود اشک هایش را پاک کند. خودش را درک نمی کرد اما می دانست تنها کاری که اکنون می تواند انجام دهد آسیب زدن به 'او' بود. نزدیک تر شد. «به لبخند باور داشتی وقتی اشک می ریختی؟ به زندگی باور داشتی وقتی مرگ رو می دیدی؟ به خوشحالی باور داشتی وقتی غمگین بودی؟ به جادوی چشم ها باور داشتی وقتی نابینا بودی؟ به زیبایی موسیقی باور داشتی وقتی کر بودی؟» 

اکنون آنقدر نزدیک شده بود که چشم هایشان در هم گره خورد. دیگر اشک نمی ریخت، چیزی نمی گفت و باز هم این آزارش می داد. نمی دانست جواب این سوال ها را چه می داد، اما این را می دانست که خودش، با بودن او به همه اینها باور داشت. برای آخرین بار به چشم هایش نگاه کرد و آخرین سوال و بزرگترین سوال زندگیش را پرسید: 

- و به من باور داشتی، وقتی دوستم نداشتی؟ 

  • آرتمیس ☆

نظرات (۸)

  • آیســـ ــان
  • این ور هم می تونم فحاشی کنم؟D:

    پاسخ:
    هرجور راحتینD:  
  • آیســـ ــان
  • مگه داری با بابابزرگت حرف میزنی..

    سکوت و پیوند کردن پست*

    پاسخ:
    سعی می کنم با احترام سخن بگویم! 
    ممنونTT 
  • Alone Enola -‌‌
  • مطمئن نیستم درست باشه یا نه؛ اما فکر کنم باور از دوست داشتن میاد. بعضی اوقات از درون آدما خبر نداریم؛ اما بهشون باور داریم، یا شاید به خودمون "القا" می کنیم که داریم. برای همین دردناک و اذیت کنندست که وقتی دوست داشتنِ بره، باور و همه چی رو با خودش می بره...آره. 

    انی وی، متن زیبا بود. واقعا :) 

    پاسخ:
    کاملا درسته.
    زیبا دیدی. واقعاD: 

    =)))))

    "به من باور داشتی" یعنی خودش خیلی خوب بوده؟😂

     

    پاسخ:
    به نکته خیلی ظریفی اشاره کردی ولی نمی دونمXD  
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • ولم کن .. این متن)))))))))))))))))

    پاسخ:
    :"))
  • آیســـ ــان
  • زری@

    همونو بگووووxDD:)

    پاسخ:
    XDD

    آخرش...

    و ازت متنفرم.

    پاسخ:
    باشه^-^

    سلام. سلام.سلام

    عجب جمله ی فضایی ای بود این،به جادوی چشم ها اطمینان داشتن وقت نابینا بودن؛).

    ازتان خبری نیست ها😅

    پاسخ:
    سلام! ممنونم=) 
    متاسفانه. 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی