‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

نوشتن..

يكشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۰۰ ب.ظ

الان که دارم اینو می نویسم، فردا امتحان ریاضی دارم، سه روز اشتراک طاقچه بینهایت، چند تا پروژه کار و فناوری انجام نشده، یک کتاب نصفه و نیمه و یک انیمه جدید.

و با همه این مشغله های زیاد، خوشحالم.

من همیشه جوریم که همیشه عاشق تکاپو ام...همیشه و همه جا من اونی هستم که با حرص میگه :«بچه ها...این نمایشنامه سخت نیست که:/ بیاید انجامش بدیم» و این در حالیه که فقط دو روز به اجرای نمایش مونده :/ به همین علت خونه ی مورد علاقه هم که دوست دارم بهش برسم یه خونه مرتب و تمیز نیست….یه همچین چیزیه :") 

 

و بگذریم...داشتم چی می گفتم؟ 

آهان...نوشتن، می خوام درباره نوشتن حرف بزنم...البته اشتباه میکنید! من نه اومدم یه نوشته ها درک نمی کنن بنویسم، نه اومدم درباره بزرگترین آفت نوشتن حرف بزنم….نه. فقط اومدم بگم که چرا و برای چی می نویسم.

دلیلش هم که این پست به ذهنم رسید اینه که یکی از بلاگرایی که عمیقأ تحسینش می کنم یه همچین چیزی گفت "نوشتن..خواستن می خواد..بهونه می خواد" و حالا می فهمم که منظورم از این پست چرا وبلاگ می نویسید نبود..اون موقع تو یه سیاهچاله ننوشتن (!) گیر کرده بودم، و چون تنها جایی که توش می نوشتم وبلاگ بود، با وبلاگ نویسی اشتباه گرفتم...سوال اصلیم این بود که چرا می نویسم و برای چی یا کی و چون من احتمالا میدونید که من تا نیمه شب بیدارم، بعد از خوندن اون جمله تا ساعت های حدودا چهار به این فکر می کردم که چرا می نویسم من هیچ وقت نتونستم جز کسایی باشم که میگن «خب که چیییی...اینجا وبلاگ منه...من می تونم هرکاری دلم بخواد توش بکنم...به کسی هم مربوط نیست ://» شاید یه همچین چیزی بگم ولی نمی تونم بهش عمل کنم، و بعدش خب که چی؟ تو میای مثلاً میگی «امروز با اکیپمون و اینا...رفتیم بیرون...انقدر حال دادددد...و بعد با دوستم دعوا شد که چرا آهنگ های مسخره گوش می ده...و....و..»

من خیلی دوست داشتم بتونم تو وبلاگم روزمرگی بنویسم. ولی نمی تونستم، یعنی فقط این کار رو تو دفتر خاطراتم انجام میدادم.

حالا که حرف دفتر خاطرات شد بزارید یه چیزی بگم.

«دیروز : 

پسر دایی : بزار نقاشی های دفترت رو ببینم 

من : نمی خواد ول کن.

مامانم : عکس توش نیست! توش خاطرات می نویسه! 

من : .........»

 

و برا همینه که بلاگفا رو بیشتر دوست دارم درسته امکانات نجومی بیان با بلاگفا قابل مقایسه نیست، ولی پنل بلاگفا مثل یه دفترچه یادداشت روزانه ست، می تونم توش از مگس گوشه اتاق بگم، از اینکه امروز چه انیمه ای دیدم بگم، اما این چند وقته پنل بیان برام مثل یه آدم بزرگ بود که بالا سرت وایمیسته و مجبورت می‌کنه مشقاتو بنویسی.

«زود باش...یه چیزی بنویس دیگه:/ آفرین خط فاصله بزار....نیم فاصله چی؟:/....اصلا ول کن تو به هیچ دردی نمی خوری....برو از بلاگرای دیگه یاد بگیر :/هیچی بلد نیستی بنویسی!...»

بله، پنل بیان برام یه همچین چیزی بود.

اما بالاخره کم کم دارم خودم رو مجبور کنم هرچیزی که می خوام بنویسم، مهم نیست چی بشه، کی چی بگه، تو باید صفحه رو باز کنی، بنویسی بنویسی بنویسی و بازم بنویسی. 

خیلی خیلی فکر کردم که چرا می نویسم. چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا...و هیچی غیر از اینکه برا خودم می نویسم جوابش نبود، اما هنوز حس می کنم به جوابم نرسیدم.

و نوشتن خواستن می خواد

من واقعا نوشتن رو می خوام؟ آره می خوامش اما برای تلاش نمی کنم.

و هی، الان متوجه شدم، خیلی حس خوبی داره صفحه رو باز می‌کنی و می نویسی و می نویسی و می نویسی، و بدون پیش نویس کردن و ویرایش کردن میزنی رو دکمه انتشار...خیلی وقت بود این حس رو تجربه نکرده بودم.

 


+یک پلی لیست تو اسپاتیفای دارم، از آهنگایی که غمگینم می‌کنه و وقتایی که ناراحتم گوش می کنم و حالم خوب می شه! بله عزیزان، منفی در منفی می شه مثبت :دی

++راستش گفتم بزار از این چهار تا اکانت تو بیان حداقل یه استفاده ای بکنم:| وبلاگ موسیقی بزنم؟ "-" 

+++یعنی باور کنم این اولین پست روزمرگی من تو هشت ماه ست؟:)

++++تا اینجا خوندید؟ ممنونم. و صرفا برا اینکه پست به یه دردی براتون خورده باشه :دی، این آهنگ رو گوش کنید. شدیدا این چند وقته قفلیم روش :')

  • آرتمیس ☆

نظرات (۱۶)

فرست؟

اهم...

حسی که گفتی رو من به میهن بلاگ داشتم(=

هیچوقت نتونستم تو وب اصلیم در مورد خودم حرف بزنم، در مورد تفکراتم، احساساتم یا چیزایی مثل پستای این وب الانم، برای همین حسی که داری رو درک می کنم... حتی وقت هایی هم به ندرت پیش می اومد که بخوام از خاطراتم بگم کلی سعی می کردم اتو کشیده باشم و چمیدونم، رو تک تک عکس هایی که می ذاشتم کلی دو دوتا چهار تا می کردم(=

موقعی که میهن خراب شد... چند تا از دوستام بهم گفتن بیام بیان... بعد از کلی اصرار بالاخره اومدم، و راستش می دونی، خسته شده بودم از این که بخوام اون همه حرفی که تو ذهنمه رو یه ساعت ویرایش کنم و با این همه وسواس منتشر کنم... برای همین هرچقدر هم که الان پست هام به نظر خودم مسخره بیان، به احساس راحتی و سبکی بعد از انتشارش فکر می کنم و چشمامو می بندم و تیلیک! حالا نوشتم از زندان مغزم آزاد شده((=

 

+همین قصه های کذایی ای که این همه ازش استقبال شد... می خواستم حذفشون کنم اینقدر که چرت بودن به نظرم[=

پاسخ:
من همیشه دوست داشتم از میهن بلاگ وبلاگ نویسی رو شروع کنم"-" 
اونجا وبلاگاش خیلی حس و حال خوبی داشتن! =)

پس انگار فقط من نبودم که این احساس رو داشتم..گویا طبیعیه :((
واییی، اون دو دوتا چهار کردن....منم همش ور می رم با خودم :/ 
هم...دیگه نمی دونم چی بگم...ولی مرسی که تجرت رو گفتی...واقعا بدرد بخوره (=
یعنی منم یه روز خسته میشم از این کارا؟ نمی دونم چرا ولی می خوام خسته نشم D;..
مشکل اینه که من اون «تیلیک» رو نمی تونستم بزنم "---" آه.


+چرت؟....."-" *برداشتن چاقو*

وویی چه کیکی*-*

پاسخ:
*-**

متنت قدم به قدم همراهم کرد

ولی من درکش نکردم..چون میدونی من یه پرت نویسم

اما..لذت میبری،مطمئنم این کلمات ردیف شده کنارهم..این اهنگ موزون..سراسر عشق و علاقست..

امیدوارم از این مشغله ی خوب و عالی و اصولی نوشتن رها بشی

قوائد خودت رو بسازی

و به همون متن و لذتی که میخوای برسی

پاسخ:
هوم...نمی‌دونم چی بگم..ممنون:) و مرسی که خوندی*-*

خوشحالم که ارتمیس تصمیم داره بیشتر بنویسه:)

پاسخ:
آه آریگاتو*-*

ارتمیس .. برای اینکه به چنین نتیجه ی خوبی رسیدی بی نهایت تحسینت میکنم ... من این حس قدیمی تو رو دارم و نمیتونم ازش جدا بشم :") و مسخره است .. روزانه نویسی برای من کار سختیه ... واقعا .. امیدوارم منم به نتیجه ای که تو بهش رسیدی برسم :") باید تلاشمو یکنم دیگه *^* به هر حال این خیلی خفنه .. ممکنه از قلم محشر ارتمیس بیشتر بهره مند بشیم یعنی ؟ D:

++ اره اره اره اره خیلی کیوت میشههه @-@!

++++ همه ی پستا به یه دردی میخورن @-@ و این بانمک بود :") اهنگه ... کیوت بوددد @-@!

پاسخ:
مرسی! و امیدوارم تو هم بتونی *-*
وایی یعنی اگه پرسون تصمیم بگیره بیشتر بنویسه ما از قلم فراتر از محشر پرسون بیشتر بهره مند میشیم؟ D"=
++باشه باشه!@-@ 
+++بانمک بود؟@-@ و آره :") 
  • هلن پراسپرو
  • میدونم من، یک نویسنده قلابی سادیست سلف هیتر حق ندارم همچین چیزی بگم... پس به جای نصیحت، به عنوان درد و دل بگیرش.

    میدونی آرتمیس چان... من به شخصه وقتایی که عشق به نوشتن بهم لذت، و نه فقط اعصاب خوردی و درد میده، عاشق دنیا میشم : ) انگار با توشتن تو یه رابطه ابیوسیوم و این رشوه ها و جایزه هایی که بهم پیده تو این ارتباط نگهم داشته.

    فکر کنم تو هم همین حس رو داری : ) پس به این لذتهاش بچسب، به جای اینکه به درداش فکر کنی. بعضی وقتا جواب میده: )

     

     

    آفرین خط فاصله بزار....نیم فاصله چی؟:/....اصلا ول کن تو به هیچ دردی نمی خوری....برو از بلاگرای دیگه یاد بگیر :/هیچی بلد نیستی بنویسی!...»

     

    (لبخند اشکبار و درآغوش گرفتن آرتمیس) دقیقا !

    پاسخ:
    *من یه جواب طولانی برا این نوشتم و پاک شد....*کلیک*

    تعریفت از خودت خیلی زیبا بود D: 
    دقیقــــا!! یعنی کل این پست تو همین جمله خلاصه شد، و باشه به لذتاش میچسبم *-* ههیهی.



    (بغل کردن هلن و کشیدن آه عمیق) هــــعی! 

    این که دقیقا اتاق مورد علاقه‌ی منه! *-*

    من عاشق خوندن خاطرات و روزمره‌هام. همیشه حس خیلی خوبی برام داشته. پس لازمه بگم الان چقدر خوشحال و ذوق مرگم که قراره خاطرات آرتمیسو با قلم دلنشینش بخونم؟ =))

    پاسخ:
    عهه؟*-*
    آرتمیس الان از اون دنیا پیام فرستاد که خیلی از سمر ممنون عه D: 

    اول امیدوارم تو کارات موفق باشی!

    دوم چقد منی:/منم دستم نمیره رو همینجوری نوشتن یا روزمره نویسی شایدم نمیخوام بره:/اون دوتا پستی که روزمره نویسی و ناله بودن رو از صحنه روزگار حذفشون کردم میدیدمشون اعصابم خورد میشد"-"خوشحالم الان تصمیم گرفتی روزمره نویسی کنی و هر چی بخوای بنویسی:)یعنی ستاره آرتمیس بجای چند روز یکبار  هر روز روشن میشه؟D:من که شوق دارم واسه خوندن پستات*-*

    میشه راجب نوشتن خواستن می خواد توضیح بدی؟:/

    ++++وا:/ مگه لازمه ی هر نوشته ای اینکه محتوا داشته باشه؟چه حرفا:/ولی بهش گوش میدم*-*

    پاسخ:
    مچکرم*-*
    آه خوشحال باشم یا ناراحت؟:/ منم قبلاً همین حس رو به نوشته های قبلیم داشتم :) ولی الان تصمیم گرفتم هیچ کدومش رو پاک نکنم! امیدوارم تو هم بهش برسی :')
    منم از اینکه شوق داری واسه خوندن پستام شوق دارم D: 
    می دونی خودمم چیز زیادی نفهمیدم ازش :/ یعنی اگه بخوای بنویسی می تونی بنویسی (:/)
    ++++آره دیگه :دی باشه *-*

    بیان برام مثل یه آدم بزرگ بود که بالا سرت وایمیسته و مجبورت می‌کنه مشقاتو بنویسی.

    «زود باش...یه چیزی بنویس دیگه:/ آفرین خط فاصله بزار....نیم فاصله چی؟:/....اصلا ول کن تو به هیچ دردی نمی خوری....برو از بلاگرای دیگه یاد بگیر :/هیچی بلد نیستی بنویسی!...»

    شدیدا میفهمم که چی میگی، من حتی تو نوشتتون روزمرگی هامم با این مشکل مواجه ام. حس میکنم اصلا روزمرگی هامم خیلی مزخرف مینویسم و باید بذارمشون دم کوزه آبشون و بخورم-___- سه ساعت از اول میخونمشون و چهار ساعت تا ویرایششون کنم و...

    هعیییی...

    به امید روزی که جفتمون بتونیم راحت و بدون هیچ استرس و تردیدی اون دکمه انتشار و بفشاریم:)

     

     

    پاسخ:
    هعییی دقیقا =.= 
    ایشالله^-^\ 

    من شاید این پستت رو بیشتر از تمام پست هایی که تا الان گذاشتی فهمیدم. یعنی... حس می کردم که انگار منم که دارم می نویسم. دقیقا دلیلی که شارق رو زدم هم همین بود. با این تفاوت که خب من واقعا خیلی هم نمی تونم توی شارق روزمره نویسی و آزاد نویسی داشته باشم، چون وقت نمی کنم. :دی ولی هروقت بیکار باشم همیشه خیلی اونجا راحتم و دوستش دارم. و اینجا... خیلی برام ترسناکه. اون 158 دنبال کننده ترسناک ترش هم می کنه. ولی اگه خواستی توی بلاگفا وبلاگ بزنی، آدرسش رو می خوام "-" هیهیهی. بنظرم روزمره های آرتمیس قراره قشنگ باشه.

    + وبلاگ موسیقی؟ *-* هورااا! حتما بزن. چالش سی روزه آهنگ رو هم اگه حوصله ش رو داشتی حتما شروع کن.

    پاسخ:
    آه T.T می فهمم "-" ولی ببین شارق خیلی قشنگه ها! 
    می دونی من از چند ماه پیش همش تو بلاگفا وبلاگ روزمرگی می زدم بعد دوباره پاکش میکردم و بعد یکی دیگه و یکی دیگه...."-" الان تازه اوکی شدم و وبلاگ رو نگه داشتم اونجا :| آدرسش رو نههه"-" ولی باشه :دی بعد تصمیم دارم دیگه اینجا بیشتر بنویسم :دی 
    + باشه حتما D: اون چالش هم اونجا بنویسم احتمالا.

    من هدفم رو از نوشتن توی وبلاگِ بیانم نوشتم خودمم خیلی اخیرا درگیر این بودم چرا باید اینجا بنویسم؟ نه معروف میشی نه چیزه دیگه ای..

    تا به جواب رسیدم.

    تو بلاگف اولین وب رو زدم اولا از خودم ننوشتم ولی بعدا وقتی روزمرگی نوشتم دیدم حیابی میچسبه حالم خوب میشه. الان جوری شدم که با ننوشتن احساس بدی دارم ممکنه یه هفته تو دتر خاطراتم چیزی ننویسم ولی مدام به وبلاگم سر میزنم .

    پاسخ:
    اوهوم.....چه خوب که به جواب خودتون رسیدین = ) 

    جدی؟ TT هق. خوشحالم دوستش داری.

    هورااا! خب حالا که وبلاگ رو نگه داشتی اصلا راه نداره :)) ولی می دونی... من مثل تو نمی تونم کشف کنمش "-" حداقل... اسم وبلاگتو بگو "-" یا چمیدونم... یه هینتی که بتونم باهاش پیدات کنم "-"

    واهاایی یعنی قراره ستاره ی اینجا زود به زود روشن شه؟ :) ایول.

    + ایول! چقدر فعال شدی! افتخار می کنم بهت ^-^

    پاسخ:
    *-*
    ایح :/ XD نه دیگه من یه پا کارگاهم برا خودم :دییی...باشه بعداً می دم بهت *-*
    آره ایشالله "-"...واقعا دوست دارم ستاره م رو بیشتر روشن کنمD: 
    +آریگاتوووT.T 
  • چوی زینب دمدمی
  • وااااااااااااااااای دقیقااا!! حرف دلمو زدی که چرا بلاگفا رو به بیان ترجیح میدمTT

    البته هرکدوم خوبی های خودش روداره.

    اونجا برای من مثل خونه میمونه.اینجا مثل محل کار😂

    من از اون آدمایی که میگن خب که چی این وبلاگ منه هرکاری بخوام بکنم میکنم...هستم!
    البته مثل تو...شاید اصلا نمیتونم بهش عمل کنم!ولی خیلی بخاطرش تلاش میکنم.وسعی میکنم خودمو مجبور کنم که انقدر برام مهم نباشه...که شاید مسخره بنظر بیام...بقیه چی فکر میکنن...واقعا افتضاحه واین حرفا!

    اثر کرده این همه تلقین!

    منم همیشه دلم میخواد یه چیزی بنویسم‌! ولی چیکار کنم؟ایده نیست.تواناییش نیست.چرت میشه.و و و و و

    چرا می نویسیم؟ چقدر من بدم میاد از این سوال رومخ چون جوابی که در اعماق وجودم دارم احساسش میکنم رو نمیتونم تبدیل به کلمه کنم.
    معلومه که براش جواب دارم.ولی چطوری باید بگمش؟
    برای خودم مینویسم؟آره...من می نویسم...چون باکمک کردن به دیگران درحقیقت دارم به خودم کمک میکنم.
    اصلا جدای از بحث نوشتن،همه ی هدف من از هرکاری توزندگیم انجام میدم بر میگرده به خودم!آره همینقدر عاشق خود*___*
    ولی یه جمله یه جا خوندم که خیلی حرف دل من بود.شاید بزرگترین دلیلم(البته نه بزرگترینش نیست)برای نوشتن توی همین جمله باشه.

    _چرا مردم می نویسن؟
    +چون توی داستانشون ...می تونن افرادی که همیشه دوست داشتن ببیننو ملاقات کنن^^

    البته من هیچ وقت چرت وپرت نویسی هامو تو وبم منتشر نمیکنم ونخواهم کرد.هیچ وقت.هیچ وقت.هیچ وقت.چرت وپرت های من معنای واقعی آشغال هستن!خودم راحت ترم😂
    پشت صحنه:حالا نه که همینایی که مینویسی اصلا چرت نیستن.واقعا اونی که خودت بهش میگی چرت چیه یعنی؟


    +آرتمیس یه بار دیگه بگو چند سالته؟D:

    پاسخ:
    *من چقدر کامنت های طولانی دوست دارمTT*

    دقیقاااااا:| 
    عه....تو هم از اونایی پس D: 
    من خدا رو شکر دیگه از قید «بقیه چی فکر می کنن» رها شدم...بیشتر مثلاً فکر می کنم خود آینده م که بیاد اینا رو بخونه واکنشش چیه؟ 
    ایده...لعنت به نداشتن ایده :| 
    چه خوب توضیح دادی دلیل نوشتن رو *___*
    آقا چه قشنگ صحبت (یا تایپ؟:/) می کنییی*-* جملت رو قاب می کنم D":
    منم منم چرت و پرت نویسی هامو منتشر نمی کنمXD بزن قدش XD
    پشت صحنه : جمله پارادوکس عجیبی بود....D: 

    +دقیقا..13 سال و هشت ماه و نه روز :دیی
  • چوی زینب دمدمی
  • من متخصص طولانی نویسی ام😂

    البته درجایی که حرفی داشته باشم!

    نه بابا.خود آینده که عاشقشونه.من مطمئنم!من فقط دارم مینویسم تا اون خوشحال تربشه.آخه منِ الان انقدر دلش میخواد منِ گذشته نوشته های بیشتری داشت!

    آدم که با خود آینده ش رودرواسی نداره.

    من قشنگ صحبت میکنم؟؟؟0___0وای قلبمممممممT_T

     

    +وای خدا😐😑سیزده سال؟😭😭😭😭چرا؟ چرا؟ چرا من فکر میکردم حدودا۱۸یا۱۹سالت باشه؟چراااااا😭

    قبلا فهمیده بودم خیلی کوچیک تر از تصورمی ولی باز دوباره تصور قبلیم داره شکل میگیره!

    یکی تو یکی هلن!•----•زیادی بزرگتر از سنتونین!

    یه سوال به من چندساله میخوره؟من واقعا کوچیک تر از سنمه رفتارم😂😂

    خودم خوشم میاد که کودک درونم بسیار فعاله ولی این که خنگ بنظر بیام...:/؟

    پاسخ:
    بلی بلی میدونمXD
    اوهوم....همینطوره ((": 
    آره والا قشنگ صحبت میکنیT-T هم تو کامنت هات و هم تو پستات.



    +آره دیگه سیزده سالمه D::::
    عهه چرا!@-@ 
    فک کنم....شونزده سالت نیست؟ D: 
  • چوی زینب دمدمی
  • وای نگووووو!رنگین کمونی*---*

    آخه میدونیی وقتی کامنت طولانی مینویسم به این فکر میکنم نکته خیلی خسته کننده باشه براشون؟و وقتی این جوری میگی واقعا خوشحال میشم!+_____+

     

    آره درسته.۱۶سالمه در آستانه ی ۱۷سالگیم.ولی فکر کنم ازقبل میدونستی😂به رفتارم که نمیاد میاد؟

    پاسخ:
    *-*
    نههه!! اتفاقا من کلی کامنت طولانی دوست دارم TT


    راستش از قبل میدونستم D: بهت میاد بابا *-*\ 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی