‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

روز بیست و هشتم!

سه شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۹، ۱۰:۵۴ ب.ظ

در حال تمیز کردن کمد بودم که یه جعبه پیدا کردم، تا حالا ندیده بومش، بازش می کنم، یه دفتره، قدیمیه.

بازش می کنم، توش نوشته «امروز عیده، با خانواده رفتیم خونه ی مادربزرگ، مادر بزرگ تو زندگی الگوی منه، همیشه با ما مهربونه، تا حالا ندیدم با بچه های دعوا کنه، و همیشه هم به من آبنبات میده! مادر بزرگ رو حتی از مادرم هم بیشتر دوسش دارم» 

_رها چیکار می کنی؟ 

+مامان یه دفتر پیدا کردم! 

سریع میاد تو اتاق و دفتر رو ازم میگیره، حالا میفهمم، این دفتر خاطرات مادره.

_آوو! مامان دفتر خاطراتت رو نشون نداده بودی

مامان در حالی که تو خاطراتش غرق شده می که «این دفتره مال وقتیه که بابات رو دیده بودم، بقیه دفترام هم خونه مامان بزرگت عه» 

_راستی مامان! توش نامه عاشقانه هم هست؟ می خندم.

+هی! بچه حد رو داشته باش! اونم خندش می گیره و ادامه میده «این دفتر خیلی برام با ارزشه، آخرین دفتر خاطراتی که دارم و آخرین روزش هم مال روزی عرویسمونه، بعدش دیگه خاطره ننوشتم، یه زمانی فکر می کردم باید خاطراتم رو ثبت کنم، ولی بعدش گذاشتم خاطرات تو ذهنم بمونه» دفتر رو بغل می کنه، خیلی نامحسوس از اتاق میرم بیرون و تنهاش میزارم، چون که تجربم میگه آدم باید با خاطراتش تنها باشه.

  • آرتمیس ☆

نظرات (۱۴)

  • 𝓿𝓪𝓷𝓲𝓵 •°
  • چه قشنگ ! :)

  • 𝓿𝓪𝓷𝓲𝓵 •°
  • فرست؟! *خنده های شیطانی..*

    پاسخ:
    بلی D:

    عکس پست چقد خوشگله Y----Y

    خب حالا برم پستو بخونم

    پاسخ:
    چشات خوشگل می بینه*-*

    چقد همه چیش شیرین بود :)

    عاشق خاطرات اشنایی و عاشقی مامان باباهام!

    هرچند مال مامان بابای من بیشتر کمدیه تا رمانتیک... :|

    ولی این پست خیلی سوییت و خوب بود :))

    پاسخ:
    مرسی*-*
    منممD: 
    خدایاXD
    مچکرم*-*

    *دفتر رو بغل می کنه، خیلی نامحسوس از اتاق میرم بیرون و تنهاش میزارم، چون که تجربم میگه آدم باید با خاطراتش تنها باشه.*

    چی بگم.. خیلی خوب بود=")

    پاسخ:
    چی بگم؟..مرسیی:))

    فرست ؟


    + احتمالش صفره.....

    پاسخ:
    نه ^-^\ 
    ولی من چون با خواننده هام مهربونم، بفرمایید کیک D:
  • 𝓿𝓪𝓷𝓲𝓵 •°
  • تو چقدر هدیه هات قشنگ دختر..!

    *ذوق.*

    پشیمون شدم دیگه چنگت نمی ندازم چاقومم غلاف کردم..

    فقط قول بده دیگه اعلام ساعت همگانی نشی *&-&*

    پاسخ:
    =) 
    قابل ندارن :")) 
    امشب نیمه شب زیر نور ماه.....^-^

    زیبا بود D;

    چالشه داره تموم میشه !+_+

    پاسخ:
    مرسی @-@ 
    آره :")) 

    من بودم دفترچه رو برمیداشتم یه گوشه مینشستم میخوندم @-@

    پاسخ:
    منم XD

    گاد:"""

    پاسخ:
    *-*

    تجربم میگه آدم باید با خاطراتش تنها باشه.

    ...

    :)

    پاسخ:
    :"")))

    همیشه آرزو می کردم کاش مامانم دفتر خاطرات داشت یا نامه های عاشقانه یا از این چیزا. ولی حیف :(

    پاسخ:
    مامان من برعکس انقدر از این دفترها و نامه ها دارهههXD

    دوست دارم نامه هاشونو بخونم !

    پاسخ:
    منم!

    اوخییی*-*

    پاسخ:
    *-****
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی