‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

روز سوم!

جمعه, ۳ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۳۴ ق.ظ

روز سوم : «شخصیت را به ملاقات مادربزرگ غرغرویش بفرستید.صحنه رسیدن شخصیت را بنویسید.» 

 

از خواب بیدار میشم.میرم تا صبحونه بخورم ، مامان میگه «زود باش بخور ، باید بری خونه ی مادربزرگ... تنهاست» عالی شد! اینم از امروز! 

سوار دوچرخه قرمز رنگم میشم ، آهنگ Butterfly رو پلی می کنم .امروز روز خوبیه . باید روزی خوبی باشه . تند تر رکاب می زنم . تا خونه مادربزرگ راه زیادی نیست . سریع می رسم اونجا ، در حیاط مثل همیشه بازه ولی در اصلی خونه نه.

دوچرخم رو می زارم تو حیاط و در میزنم «مادر بزرگ؟ منم رها! درو باز می کنی؟» 

در رو باز می کنه «با دوچرخه بیرون نرو.برا دختر زشته!، بیا تو..» 

نه سلامی نه علیکی....آه می کشم :«تو قرن بیست و یکم زندگی می کنیم مامان بزرگ!!» 

+قرن بیستم...قرن نهم....کوفت هرچی! بیا کمکم کن..من بافتنیم رو می بافم تو هم برو غذا درست کن.

کولم رو پرت میکنم رو مبل «چی درست کنم؟» 

+قرمه سبزی درست کن.

_مادربزرگ من فقط بلدم ماکارونی درست کنم!

+نا سلامتی قراره چند سال دیگه شوهر کنی تو! اون وقت بلد نیستی؟نچ نچ.خجالت بکش

دست به دامن گوگل میشم تا یاد بگیرم ، درست کردنش خیلی سخته و منم که آشپزیم چندان خوب نیست تو دوراهی گیر کردم.

می گم :«مامان بزرگ؟ می خوای کباب سفارش بدم بیارن؟»

داد می زنه «کباببببب؟! اون ضرر داره بچه! ، بیا این ور نمی خوای درست کنی اصلا» زیر لب یه فحش ترکی میده و خودش دست به کار میشه.

+حداقل برو بافتنی درست کن.

خدا رو شکر بافتنی بلدم و دیگه نیاز نیست غرغراشو تحمل کنم ، مامان بزرگ با اینکه نزدیک 60 سالشه هنوز بافتنی می بافه و به مردم میفروشه.هنوز قبول نکرده پیر شده.البته زیادم پیر نیست..از مامانم هم سرزنده تره..بالاخره نخوردن کباب و هرروز ورزش کردن همین میشه دیگه! 

_راستی از بابات چه خبر؟ 

+بابام؟ 

_آره دیگه ، بالاخره نمی خواد طلاق بگیره از مامانت راحت شیم؟ 

دلم میخواد بگم اونا همدیگه رو دوست دارن ، با اینکه دعوا میکنن اما دوست دارن همدیگه رو .می توانم این رو از چشماشون بفهمم.اما ادب حکم می‌کنه چیزی نگم.ساکت میمونم.مامان بزرگ هم دیگه گیر نمی ده.

به این فکر می کنم مامان بزرگ راضیه؟ از این که درست وقتی همسن من بود فرستادنش خونه بخت؟ از اینکه مجبور بوده بشوره ، بسابه و چند تا بچه رو بزرگ کنه؟ می خواهم ازش بپرسم ولی می ترسم‌

_خب دیگه...بافتنی ت بدک نیست . برو خونه تون دیگه . من نیاز به کسی هم نداشتم ، مامانت گیر داد که بیای.

می خندم..«باشه ، خداحافظ مادربزرگ» 

به صندلی گهواره ای تو حیاط تکیه می ده و بافتنیشو برمیداره :«خدافظ» 

  • آرتمیس ☆

نظرات (۱۲)

چه مامان بزرگی @_@ هر روز ورزش میکنه #_#

 

مگه ما قرن ۲۱ نیستیم؟←_←

پاسخ:
:دی 

*فرو رفتن* 
الان درستش می کنم ⁦>.<⁩

میشه آخرش اینا قشنگ ویراستاری کنی

فایل پی دی افش رو هم بزاری؟

من میخوام...

پاسخ:
*تشنج* 
جدی؟..
شاید گذاشتم :دی 

کلا مادربزگا غرغرو ان قبول داری؟x__x
همیشه هم گیر میدن برو این کارو بکن اون کارو بکن:/
قشنگ نوشته بودی*^*
+چه آهنگ قشنگی بود..مال چه گروهیه؟تا حالا نشنیده بودمش:")

پاسخ:
آری آریXD 
انقدر اعصابم خورد میشه:/ 
مرسی^-*
+خیلییی:")) از گروه لوناست! خیلی خوبننن :> *هق*

دوباره فونت عوض کردی ؟‌@-@

آه این مادر بزرگ ها چه رو اعصابن XD

پاسخ:
آرهXD 
خیلیD: خدا رو شکر مامان بزرگهای من خوبن •-• 

واهایی... باترفلای(("=

 

 

مامان بزرگه چقدر رو مخه.___.

 

پاسخ:
آری! *---*

صاحب چالشه رو مخ تره .__.

وای الهی XD مادربزرگ بامزه ای داره ~.~

پاسخ:
:دی 

چقدر قشنگ بود:))

پاسخ:
مرسی که خوندید :)) 

@موچی

 

داری شوخی میکنی دیگه؟'------'

من این همه از لونا عر زدم که تو الان بیای بگی باترفلای مال کدوم گروهه؟'---'

حس میکنم به عنوان یه اوربیت پیشکسوت کوتاهی کردم'-'...

 

پاسخ:
الهی=^= 
آروم باش...نفس عمیق بکش'---' 
چیزی نشده کهD:"..
موچی هم احتمالا حواسش نبودهXD..

فکر کنم جزو اون معدود بچه هایی بودم که خاطره چندانی با مامان بزرگ ندارن..!

پاسخ:
من برعکس خاطره زیاد دارمD: 

عکس پستوووو

چه قشنگه*-*

پاسخ:
^-^

یه لحظه یباد مامان بزرگم افتادم@-@

بیا قبول کنیم این گیر دادنشون هم رو اعصابه هم دوست داشتنی:/

+

نمیدونم چرا ولی وقتی تیکه‌ی در حیاط بازه رو خوندم، هر لحظه انتظار داشتم یه گرگ از اون گوشه و کنار با یه شکم غلمبه بپره وسط و بگه مامان بزرگو خورده.__.

پاسخ:
وااا@-@ 
قبول دارمD: 
خدایااXD 
ترکیدم از خنده یعنیXDDD

عکس پست و آهنگ چقد مودشون به همدیگه میخوره
پسندیدم =))

(هرچند که اول فک کردم از BTS عه و یکم خورد تو ذوقم... ولی اینم قشنگ بود!)

چه مامان بزرگ نالطیفی :"

پاسخ:
خوشحالم دوست داشتییی^^~
(آرهههه..یادم نبود...بی تی اس هم یک آهنگ با همین اسم داشت...اونم خیلی قشنگه..*اشک*..)
:دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی