‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

روز اول!

چهارشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۹، ۰۹:۰۰ ق.ظ

روز اول « از طریق نوشتن و از چشم شخص دیگری در خیابان تان قدم بزنید و به مکان مورد علاقه تان بروید»

هودی و کتونی های زرد رنگم را پوشیدم ..غروب بود و آسمان بنفش! ستاره ها مثل مروارید در آسمان می درخشیدند. موهایی که تازه صورتی رنگشان کرده بودم را باز کردم و در آن هوا نفس عمیقی کشیدم .اول می خواستم با اتوبوس به سوی آن شهر بروم.بعد از مدتی طولانی بالاخره اتوبوسی آمد اما تمام مسافران در آن نشسته بودند.

_هی دختر ، بیا بالا! 

گفتم : «نه شرمنده...نمی خوام تو اتوبوس بایستم ترجیح می دم قدم بزنم.....به هرحال ممنون!»

پلی لیست را روی آلبوم Narrated For You قرار دادم.دست هایم را در جیبم گذاشتم و قدم زدم....نه پاییز بود که برگ ها زیر پایت صدا بدهند ، نه بهار بود که شکوفه ها را در وسط راه ببینی ، زمستان بود و هوا جز سوز و سرما چیز دیگری نداشت ، نه برفی ، نه آدم برفی و نه دوستی که گلوله برف را توی صورتش بزنی.فقط سرما.چیزی که از آن متنفرم.

از خیابان ها که به ترتیب عبور می کنم می فهمم که محله ما چندان منظره های زیبایی ندارد ، ولی ..مردم ..وای مردم..من عاشق شنیدن گفتگوهای ساده دیگران و ثبت آنها هستم ..عاشق جاهای شلوغی هستم که یک گوشه بشینم و گفت و گوهای دیگران را  بنویسم.

«امروز شنبه ست  برامون بار میوه اومد؟» 

«نه ، گویا ماشین تو راه تصادف کرده!» 

«زکی! می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست!» 

همین قدر شیرین و همین قدر هم احمقانه.

 

کم کم به سمت پارک آن ور خیابان می رسیدم.ناگهان وسط پیاده رو خشکم زد . دوستانم!! آیناز و مهسا آنجا بودند!! 

خواستم به طرفشان بروم و سلام علیک کنم که شنیدم آیناز گفت :«خوب شد رها اینجا نیست» 

خوب شد رها اینجا نیست.

خوب شد رها  اینجا نیست.

عصبانی شدم. آنقدر که حتی می توانستم به سمت آیناز بروم و او را در میان آن همه آدم لگد مال کنم اما هیچ کاری نکرم.نفس عمیق کشیدم.نفس عمیق....یک ، دو ، سه و راهم را به پل چوبی آن طرف کج کردم.

 

من ،رها، اکنون ، یک پدر مادر که هرروز با هم دعوا می کردند ، یک دوستی از هم پاشیده شده ، یک دوست که به شهر دیگری کوچ کرده ،  دارم. همین قدر بدبخت.اما..من هنوز پلی لیست آهنگ دارم، هنوز کارهای مورد علاقه دارم ، هنوز چیزهایی را دارم که با دیدنش بگویم :«یوهووووو!!» همه چیز دارم در حالی که هیچ چیز ندارم.

 

به پل چوبی تکیه می دهم . دستانم را آویزان می کنم. شکوفه هایی روی درخت خشکیده آن حوالی می بینم و می فهمم زندگی جریان داره ، هرچقدر هم بد باشه ولی بازم جریان داره ، پس به آسمان خیره می شوم و داد می زنم:«من خوشبختــــــم!!»

  • آرتمیس ☆

نظرات (۱۹)

واوووو چه داستان کوتاه قشنگی:))

پاسخ:
آریگاتو^^

دلم براش سوخت :(

چرا اینقدر اتفاق بد افتاده براش گناه داره... ارتمیسسس یه کاری کن :(

پاسخ:
ای بابا:( 
باور کنید خودمم نمی دونم چرا اینجوری میشه._.خواستم بنویسم یهو دوستاشو می بینه و با هم بستنی می خورن._. نمی دونم چرا رفت اون سمتی._.
  • . 𝑺𝒕𝒆𝒑𝒉𝒂𝒏 .
  • دیدی پلی لیست چه قدرتی داره DD:

    پاسخ:
    _کبود شده می میرد_

    اووو چه قشنگ و دردناک بود((":...

    هق*....

     

     

    +خوشحالم شروعش کردی*------*

    پاسخ:
    مرسییی*^*

    +بلییی!^--^ 

    دلم براش سوخید ...

    خوب نوشته بودیش ((=

    پاسخ:
    آخیD: 
    ممنون=)
  • آرتـــمیس -
  • خیلی ممنون که بهم تبریک نمی گین که شماره این پست ‌100 عه"-"

    پاسخ:
    عقده ای!:/

    عه! پست صدمت مبارک *^*

    ایشالا ۱۰۰۰ تا پستی بشی *-*

    پاسخ:
    کمال تشکر!^_^ 

    من که به شخصه خوشحال می شم هر روز ستاره ت رو ببینم :")

    + همم... من زیاد منوجه مکان مورد علاقه ت نشدم، ولی آیناز خیلی آدم آشغالیه :| XD

    ++ رهااا! من عاشق اسم رهام.

    پاسخ:
    ^^ 
    +خودمم متوجه مکان مورد علاقه نشدم:| XD
    ++وای آرههه*-* اتفاقا یه عروسک داشتم اسمش رها بود:)) 

    صدمین پستت مبارک راستی D=

    پاسخ:
    ممنونXD
  • . 𝑺𝒕𝒆𝒑𝒉𝒂𝒏 .
  • صدمین پستو تبریک

    پاسخ:
    مچکرمD:"...
  • . 𝑺𝒕𝒆𝒑𝒉𝒂𝒏 .
  • حالا ب مناسبت صدمین پست، صندلی داغ میذاری ¿ -.-

    پاسخ:
    خیرD: 

    همچنان تبریک نمیگیم://

    صده که صده (#پررو)

    عه این چالشه @-@ من مطمئنم اگه شروعش کنم یا از وسط ولش میکنم یا خیلی مزخرف میشه:/

    همون چالشه رو اگه تمومش کنم هنر کردم:///

    پاسخ:
    خیلی ممنون!:// 
    هوممم•-• نمی تونم مخالفت کنم :دی 
    تمومش کن دیگه! چیز خاصی نیست! تازه من سه روز زودتر تمومش کردمXD هاهااXD چه هنرمندیم منXD
  • آرتـــ ـــمیس
  • ولی یه چیزی...الان که شمردم فهمیدم فقط ۴۸  مطلب دارم بعد چجوری شماره مطلب ۱۰۰ عه؟:| 

    پاسخ:
    شاید چون نصفشون پیشنویسن-.- 

    سلام آرتی *-* چطوری؟

    پاسخ:
    سلامممم (الان باید بگم هانی یا ربکا؟D:) 
    ممنووون! من عالیم! رفتم تو حال «خوشحال و شاد و خندانم» :دی 
    تو چطوری؟^-^ 
    بهتر شدیی؟(((= 

    فضاسازی داستانت رو دوست داشتم. منو یاد فضای انیمه ها انداخت.

    خوبه که پایانش رو اینطوری تموم کردی :)

    پاسخ:
    ممنونممم^^
    ..=)

    واای :(((

    دلم براش سوخت TT نباید اینطوری میشدTT البته خوبه الان فهمیده زندگی هرجوری باشه جریان داره D: 

    پاسخ:
    *-*
    آرهههXD

    عاوووو

    فقط آخرش...پلی لیست=)

    *قدرت پلی لیست را دست کم‌ نگیرید*

     

    + صدمین پستت مبارک*-*

    پاسخ:
    بلی بلی
    سخنی از آیت الله کیدوXD

    +ممنون!^^

    چرا بیداری؟•-•

    پاسخ:
    یکی باید اینو از خودت بپرسه"-"

    گریمو دراوردی که ...

    پاسخ:
    :دی 
    ممنون*-*
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی