‌‌‌‌‌کلام فضا

‌‌‌‌‌کلام فضا

من فکر می‌کردم می‌نویسم تا فراموش نشم ولی این فریاد‌های مغزم بودن که نیاز به نوشتن داشتن.
پس ادامه دادم.

۱۵ مطلب با موضوع «تجربه روزها» ثبت شده است

play it smart today and you won't look a cunt tomorrow.

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۴۵ ب.ظ

توی سرما ایستادم و خانم پنجره روبه‌‌رویی داره سیگار می‌کشه‌. نور اتاقش زرده و سایه‌ای که ایجاد کرده مثل فیلمای وس اندرسون می‌مونه. پرده نداره و برام سوال می‌شه نکنه مثل گوئینر بک* یه استاکر داشته باشه و بعد به حرف خودم می‌خندم. اگه همین الان پنجره رو باز کنه احتمالا فکر می‌کنه جو گلدبرگش خودمم، اگه هم مثل خود بک باشه حتی متوجه نمی‌شه. یکی از ویدئوهایی که از تیک تاک سیو دارم اینه. هرروز چند بار نگاهش می‌کنم و می‌خندم. آدمایی که شبیه بک هستن رو دوست ندارم. یا بهتر بگم، خودم دوست ندارم شبیه بک باشم. نه بخاطر شکننده بودنش، بخاطر بازنده بودن. برام جالب نیست. اگه من رو به اندازه کافی بشناسید، می‌دونید که عاشق دفتر و نوشتن توش هستم، از هر دری. دلم می‌خواد توی دفتر جدیدم از همچین چیزهایی بنویسم. از اینکه چرا لاو کویین بهترینه یا چرا از دیدن ساکسشن لذت می‌برم. فکر کنم حالا که تی‌وی تایم نیست باید لیست سریالام هم ببرم اونجا‌. با تشکر از نت، رپد تی‌وی تایمم رو هم ندیدم. شاید بگید جدی مهمه همچین چیزی؟ باید بگم بله متاسفانه بود. 

همکلاسیم توی گروه داره می‌گه حالا که امتحانا مجازی شده حتی چت جی‌‌پی‌تی هم برای کمک نداریم. و با این حرفش دلم می‌خواد شیشه ماشین کناری رو بیارم پایین. دیدید وقتی سر کلاس نشستید و بعد با خودتون فکر می‌کنید چی می‌شه اگه همین الان صندلی رو از پنجره پرت کنم پایین و خودکار رو فرو کنم تو کمر استاد اندیشه؟ زندگی بعضی اوقات من رو به همچین چیزی تبدیل می‌کنه. هر چیزی آزاردهنده می‌شه و بعد به این فکر می‌کنم که هرعملی یه بهایی داره، منم ویک هیرو نیستم و بیخیالش می‌شم. دنیا باید از این حرکتم تشکر کنه چون بجای وندالیسم، برای خالی شدن عصبانیت آرزو می‌کنم که چایی‌شون زود سرد بشه، هرچقدر لباس بپوشن همچنان نوک دماغ و پاهاشون یخ بزنه و نفهمن امتحان‌ها مجازی شده و اشتباهی برن دانشگاه.  

هوا سردتر می‌شه و دستام یخ زده.‌ pms شدیدتر از همیشه داره بهم فشار می‌آره. نمی‌خوام برگردم خونه، خونه یعنی اتاق و حرف‌های تکراری‌ای که حوصله‌ی شنیدنشون رو نداری. خانم همسایه چی می‌کشی؟ وینستون؟ مارلبرو؟ چرا می‌کشی؟ کسی که دوستش داری بهت می‌گه نکشی یا نه؟ امیدوارم بهت بگه. البته بیشتر امیدوارم جو گلدبرگ نباشه. حیفه. بابا می‌گه آخه تا حالا دیدی من کاری بهم بدن و خرابش کنم؟ تو ذهنم می‌گم آره من رو. و به حرف خودم می‌خندم.

اون روزهای زندگی که شلوغن، و مکالمه‌ها زیاد، ذهنم فقط چند تا رو گلچین می‌کنه تا بعدا بهشون فکر کنه. ولی وقتی همه‌چیز خلوت می‌شه، می‌فهمی تنها شلوغ واقعی خودت و ذهنتی. مکالمه‌های بیشتری یادت می‌آد و یادت می‌آد و خودت هم نمی‌تونی جلو خودت رو بگیری. اونقدر میری جلو که یادت می‌ره اصلا همچین چیزی اتفاق افتاده یا نه. کاش می‌افتاد. نباید اون موقع اون حرف رو بهم می‌زدی. کاش من گریه می‌کردم. کاش می‌تونستم گریه کنم. تهش بتونم به حرف خودم بخندم.

اگه منم توی فیلم‌های وس اندرسون بودم زندگی خیلی بهتر می‌بود. 

گوئینر سیگارش رو خاموش کرد. باید برم خونه.

 

* سریال you

+ عنوان، از لوگان رویِ کبیر. اصلا ربطی نداشت ولی خب دوستش داشتم.

  • آرتمیس ☆

I'm really, really, real

پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۰۹ ق.ظ

قبلا بلد بودم چطوری خودم رو لای نوشتن‌ بیارم. چجوری نشون بدم که هستم و وجود دارم. اگه قطعی نت نبود احتمالا اینجا باز هم خالی می‌موند. اما خب متاسفانه یا خوشبختانه، هنوز که هنوزه عاشق اینم که خودم رو جایی باقی بذارم. تیکه کلامام رو بین دوستام، عصبانیتم رو توی دفتر، عطرم رو بین بغل آدما و قدم‌هام رو توی شهری که مرگ بینش جریان داره. آدمم دیگه، میل به باقی موندن و فراموش نشدن‌. 

فصل اول the handmaid's tale رو تموم کردم. می‌دونم، همزمان بدترین و بهترین سریال ممکن برای دیدن توی این زمانه. مثل خالی کردن ظرف نمک روی زخمی که خیلی وقته بازه‌. به سکانس‌هاش زیاد فکر می‌کنم و دیالوگ‌ها توی سرم رژه می‌رن. بعضی‌ها قابل درکن چون زنم، بعضی‌ قابل درکن چون تو خاورمیانه‌ام و بقیه هم چون هردو. یه‌جا یکی به مین کرکتر سریال، جون، گفت: my country is dying. و اون جواب داد my country is already dead.

خیلی بهش فکر می‌کنم. 

مهدیه یه قانون ناننوشته داره که اگه نمی‌تونی چیزی رو تغییر بدی خودت رو اذیت نکن. و بهش واقعا پایبنده. من؟ راستش نه. من درموردش کتاب‌های افسرده کننده رو می‌خونم، پلی‌لیست می‌سازم، دم در کتابخونه سیگار می‌کشم، یا مثلا قبلا درموردش غذا نمی‌خوردم و خیلی اوقات هم داد می‌زدم یا بهتره بگم، داد می‌زنم. یا از درون، یا بیرون.

این چند روز فهمیدم چقدر حرف برای گفتن دارم. آدم با خودش فکر می‌کنه خب، طبیعیه دیگه. همه همینن. ولی بعد یه نگاهی به پنج تا دفترچه جلوش، صد تا پیش‌نویس توی وبلاگ سیزده-چهارده سالگیش، هزار تا چنل و پی‌وی دوستاش می‌ندازه و با خودش می‌گه احتمالا نه. بقیه یه قانون نانوشته دارن و بعد دیگه هرگز در موردش حرف نمی‌زنن.

 

+ عنوان آهنگ real از کندریکه. فکر کنم چند سال بعد ازم بپرسن از ترم اول دانشگاه چی یادته، این آهنگ اول از همه بیاد تو ذهنم.

  • آرتمیس ☆

«ببین از اونجا که می‌شناسمت لازم نبود چیزی بگی. می‌دونستم این مدلته و خب می‌خوام بدونی که...» 

قبل از اینکه بهش نگاه کنم، اشک‌هایی رو می‌بینم که سرازیر می‌شن. بغلش می‌کنم. محکم‌تر از همیشه بغلش می‌کنم طوری که انگار آخرین باره. طوری که اگه الان اینجا نباشم؛ هیچ‌وقت دیگه نمی‌تونم جایی قرار بگیرم. 

خوشحالم که می‌دونی من هیچ وقت همچین کاری باهات نمی‌کردم. و این رو برای امیدواری نمی‌گم؛ می‌گم چون بهش باور دارم.

 


«من همیشه می‌تونم لبخند به لبت بیارم وقتی ناراحتی. یه بار بهمن ماه بود یه بار هم الان. مگه نه؟» 

پوزخند می‌زنه و سرش رو تکون می‌ده. یعنی آره. من هنوز اون روز سرد توی اتوبوس رو یادمه که تو هودی سفید و کاپشن مشکی ستاره‌ای پوشیده بودی. خودم چی پوشیده بودم؟ هه. معلومه که یادم نمیاد. ولی یادمه گوشیم رو باز کردم و چی نوشتم. یادمه چقدر تلاش می‌کردم آروم باشم. مثل همیشه. یادمه که فکر می‌کردم «الان باید مراقب یه نفر دیگه باشم.» چون این بهترین کاریه که دوست دارم برای آدم‌ها بکنم. آدم امنی باشم. 

 


«زندگی‌مون خیلی غم‌انگیز و بامزه‌ست» 

«غم انگیز چون دنیا، بامزه چون برای ماست» 

 


براش ویدیومسیج می‌فرستم و می‌گم «من و تو.»

من و تو. من و تو. من و تو. 

بهش که فکر می‌کنم خیلی بامزه‌ست. می‌بینی؟ اگه دو تا دایناسور اسباب بازی بودیم تو می‌شدی سبز و من می‌شدم آبی. من. تو. من و تو.

 


خودم رو مجبور کردم بپرسم :«آخر این هفته بریم بیرون؟» 

صفحه‌‌ی چت رو پاک کرده بود.

 


«نوشابه رو بهم بده.»

کنار هم روی مبل نشستیم و پیتزای سرد یخچال رو خوردیم. برام داستان سریال جدید رو تعریف کردی و بعد ادامه‌ش رو دیدیم.

تو بهم می‌خندی و می‌گی احمق. ولی این چیزیه که من از زندگیم با آدمای مورد علاقم می‌خوام.‌ پیتزای سرد، یه قسمت سریال و نوشابه‌ی کوکاکولا. 

 


از همدیگه فاصله داریم و من نمی‌دونم چیکار کنم. چی بگم، چی نگم، چرا بگم، چرا نگم و همه این‌ها. من توی شرایط حساس می‌تونم آروم باشم؛ اینو از بچگی یاد گرفتم. ولی بعضی اوقات... منم نیاز دارم عصبانی باشم، داد بزنم، غیرمنطقی رفتار کنم، بگم nothing good happens after 2 a.m, می‌خوام گند بزنم، در رو محکم پشت سرم ببندم و بگم چقدر ازش متنفرم؛ حتی اگه خیلی حقیقت نداشته باشه. حتی اگه حقیقت داشته باشه.‌

و کلیشه بزرگیه ولی وقتی این اجازه رو بهم نمی‌دن به این فکر می‌کنم که شاید باید از همون اول مثل یه انسان مزخرف رفتار کنم ولی عزیزدلم؛ می‌دونی که از پسش بر نمیام. چون وقتی می‌تونم اطرافم رو آروم کنم احساس قدرت بهم دست می‌ده. و شاید فقط کمی می‌خوام بقیه هم قدر این رو بدونن. 

 


نه. دروغ گفتم. شاید خیلی هم آدم امنی نباشم. شاید فقط تظاهر می‌کنم هستم. مراقب خودم هم نیستم چه برسه بخوام مراقب بقیه باشم. کارهای احمقانه زیادی انجام می‌دم و از زندگی هم فقط پیتزا نمی‌خوام. چیزای دیگه هم می‌خوام چون تا همین الان هم در حقم زیادی اجحاف شده.‌‌ کاش کمکم می‌کردی تا ببینم چی درونم واقعیه چی نیست. کدوم دوست داشتنیه و کدوم حال به هم زن، کدوم رو دوست داری و کدوم نه. چون این نقاب محکم‌تر از همیشه به صورتم میخ شده. و من فقط خسته‌م...

شاید هم نیستم و صرفا عاشق نقاب زدنم. 

از کلمه‌ی "شاید" متنفرم.

 


«فقط هفده سالمه.‌»


 

ولی تو به جوکم خندیدی، پس... 

  • آرتمیس ☆

گفتم که، هفته‌ی شلوغی داشتم.

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۴۰۲، ۰۸:۰۰ ب.ظ

رنگای پرده‌ی اتوبوس مثل زرد افسرده می‌مونه. بعد تبدیل میشه به نارنجی و نارنجی تبدیل میشه به سبز. نه صبر کن، اتوبوس‌ها تغییر کردن یا رنگ؟ راستی کسی چایی آورده؟ بهرحال مهم نیست. ما اونجا نشستیم و حرف زدیم. هیچکس به رنگ‌ها اهمیت نمی‌ده. فکر کن اگه ما هم موجوداتی بودیم که رنگ بدنمون با احساسات تغییر می‌کرد.* همه‌چی راحت‌تر میشد یا سخت‌تر؟

راستی "زرد افسرده" داریم؟ 

 

یه سری لحظات هستن... که می‌دونی قراره تموم بشن، شاید فرصت یه تجربه دیگه با اون آدما هم تموم بشه، شاید هم خود اون آدما برات تموم بشن. پس تو تلاشت رو می‌کنی؛ تمام زورت رو می‌زنی که اون لحظه رو همونطوری که هست حفظ کنی. نه بیشتر و نه کمتر.

هیچ‌وقت کسی این رو بهتون نمی‌گه ولی یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست و سخت‌تر هم میشه چون آدمها هر ثانیه در حال تغییرن، و وقتی چند سال دیگه یکی ازت بپرسه "راستی اینو یادت میاد؟" شاید تنها چیزی که به یاد بیاری اون تلاش سختت برای حفظ کردنه. 

 

من از دکارت پرسیدم و جمله اصلی‌ش "راستش نمی‌دونم چی بگم. فقط می‌خوام بنویسم، پس هستم." بود. به کسی نگید.

 

من خیلی انسان "راستی دیشب داشتم یه چیزی می‌خوندم می‌گفت..." هستم. و بعضی اوقات منظورم از دیشب دو دقیقه پیش بوده.

برم چایی‌م رو بخورم.

 

می‌دونی؟ شاید یه روز ما هم می‌شینیم روی پشت بوم و راجع به اینکه چقدر زندگی تغییر کرده حرف می‌زنیم. تو یه ماجرا تعریف می‌کنی و من می‌گم "احمق نباش. همچین اتفاقی اصلا نیفتاده. توهم زدی‌." بعد تو با یه لحن مسخره میگی "باااشه‌ منم باور کردم." من می‌خندم و تو میگی حالا بیا یه سیگار بکشیم. منم یه داستان طولانی راجع به ضرر سیگار و سرنوشت آدمای معتاد تعریف می‌کنم. بعد می‌زنم کف سرت و بهت میگم احمق سیگار نکش. بیا چایی بخوریم.

 

باید برم. چایی خودم سرد شد.


*: انیمیشن Home 2015

  • آرتمیس ☆

I prefer hiding in plain sight

چهارشنبه, ۱۱ آبان ۱۴۰۱، ۱۱:۰۱ ب.ظ

 

8/8

سرما دوست داشتنی و پرستیدنیه. راستشو بخوای بیشتر دوست دارم We fell in love in December رو داشته باشم. 

تنها دلیلی که در حاضر زندگی می‌کنم روزهای یکشنبه و دوشنبه‌ان. بله درست حدس زدی، عشق زندگیمو می‌بینم. و واقعا کاش میشد توی یکی از کلاسای فنون یا تاریخ بمیرم. 


8/9

ما هرکاری کردیم تا نبینه اما آخر دید. بهمون میگه احساساتتون رو تخته ننویسید، "اون" دختری نیست که ازش خوشم بیاد اما گفت خب پس میرم تو خیابون داد می‌زنم. "اون" یکی کسی نیست که حتی یذره هم ازش خوشم بیاد چون شعارمون رو گفت اردک، غاز، مرغابی. و من به اون شمار حرف‌های "باید به نظر مخالفان هم احترام گذاشت" فکر می‌کنم. آدما وقتی تو دو جبه متفاوتن خیلی عجیبن. جفتشون عقیده دارن که می‌دونن چی بهتره. جفتشون فکر می‌کنن اون یکی از مسیر منحرف شده. و هیچکدوم هیچ‌وقت حاضر نیستن خودشونو زیر سوال ببرن. 

جمعیت عصبیم می کنه، کندن پوست لب و قرمز کردن دستام کفایت نمی‌کنه، میرم پایین تا آبی به دست و صورتم بزنم 

دلم می‌خواد فقط از همه جا محو بشم، یا مثل اون روح دستشوییِ هری پاتر که اسمش رو یادم‌ نمیاد تا ابد همونجا بمونم.

در دستشویی شعار داره. هرکسی که بوده میزان خلاقیتش ستودنیه. خندم می‌گیره. 


8/10

مدیر میاد سر صف. بهمون میگه «شما مقام خیلی زیادی ندارید که کاری برای مملکتتون بکنید» یکی داد میزنه «خب خانوم اونایی که مقام دارن چی؟ به اونا هم رحم نمیکنن.»

راست می‌گفت. 

دوباره میرم دستشویی. تمام درهایی که شعار داشت رو بستن. با خودم میگم «یعنی حتی اینجا هم آزادی بیان نداریم؟» 

دیگه نمی‌خندم. 


8/11

کاش فقط میشد خودمو از همه جا محو کنم. مهم نیست چندبار در هفته اینو گفتم. حتی موقع هایی که می‌خندم و خوشحال و شاد بنظر میام، می‌تونی یه دست رو شونم بزنی و با "بریم؟" منو از اینجا ببری. مهم نیست کجا، فقط یجا که هیچکس نباشه، هوا هم طوری باشه که بتونم از سرما بمیرم. هرجا بجز اینجا. آدما خسته کننده‌ان آرامیس. کاش میشد فقط برم و پشت سرمم نگاه نکنم. فقط برم.

 

+عنوان از آهنگ dear reader.

  • آرتمیس ☆