play it smart today and you won't look a cunt tomorrow.
توی سرما ایستادم و خانم پنجره روبهرویی داره سیگار میکشه. نور اتاقش زرده و سایهای که ایجاد کرده مثل فیلمای وس اندرسون میمونه. پرده نداره و برام سوال میشه نکنه مثل گوئینر بک* یه استاکر داشته باشه و بعد به حرف خودم میخندم. اگه همین الان پنجره رو باز کنه احتمالا فکر میکنه جو گلدبرگش خودمم، اگه هم مثل خود بک باشه حتی متوجه نمیشه. یکی از ویدئوهایی که از تیک تاک سیو دارم اینه. هرروز چند بار نگاهش میکنم و میخندم. آدمایی که شبیه بک هستن رو دوست ندارم. یا بهتر بگم، خودم دوست ندارم شبیه بک باشم. نه بخاطر شکننده بودنش، بخاطر بازنده بودن. برام جالب نیست. اگه من رو به اندازه کافی بشناسید، میدونید که عاشق دفتر و نوشتن توش هستم، از هر دری. دلم میخواد توی دفتر جدیدم از همچین چیزهایی بنویسم. از اینکه چرا لاو کویین بهترینه یا چرا از دیدن ساکسشن لذت میبرم. فکر کنم حالا که تیوی تایم نیست باید لیست سریالام هم ببرم اونجا. با تشکر از نت، رپد تیوی تایمم رو هم ندیدم. شاید بگید جدی مهمه همچین چیزی؟ باید بگم بله متاسفانه بود.
همکلاسیم توی گروه داره میگه حالا که امتحانا مجازی شده حتی چت جیپیتی هم برای کمک نداریم. و با این حرفش دلم میخواد شیشه ماشین کناری رو بیارم پایین. دیدید وقتی سر کلاس نشستید و بعد با خودتون فکر میکنید چی میشه اگه همین الان صندلی رو از پنجره پرت کنم پایین و خودکار رو فرو کنم تو کمر استاد اندیشه؟ زندگی بعضی اوقات من رو به همچین چیزی تبدیل میکنه. هر چیزی آزاردهنده میشه و بعد به این فکر میکنم که هرعملی یه بهایی داره، منم ویک هیرو نیستم و بیخیالش میشم. دنیا باید از این حرکتم تشکر کنه چون بجای وندالیسم، برای خالی شدن عصبانیت آرزو میکنم که چاییشون زود سرد بشه، هرچقدر لباس بپوشن همچنان نوک دماغ و پاهاشون یخ بزنه و نفهمن امتحانها مجازی شده و اشتباهی برن دانشگاه.
هوا سردتر میشه و دستام یخ زده. pms شدیدتر از همیشه داره بهم فشار میآره. نمیخوام برگردم خونه، خونه یعنی اتاق و حرفهای تکراریای که حوصلهی شنیدنشون رو نداری. خانم همسایه چی میکشی؟ وینستون؟ مارلبرو؟ چرا میکشی؟ کسی که دوستش داری بهت میگه نکشی یا نه؟ امیدوارم بهت بگه. البته بیشتر امیدوارم جو گلدبرگ نباشه. حیفه. بابا میگه آخه تا حالا دیدی من کاری بهم بدن و خرابش کنم؟ تو ذهنم میگم آره من رو. و به حرف خودم میخندم.
اون روزهای زندگی که شلوغن، و مکالمهها زیاد، ذهنم فقط چند تا رو گلچین میکنه تا بعدا بهشون فکر کنه. ولی وقتی همهچیز خلوت میشه، میفهمی تنها شلوغ واقعی خودت و ذهنتی. مکالمههای بیشتری یادت میآد و یادت میآد و خودت هم نمیتونی جلو خودت رو بگیری. اونقدر میری جلو که یادت میره اصلا همچین چیزی اتفاق افتاده یا نه. کاش میافتاد. نباید اون موقع اون حرف رو بهم میزدی. کاش من گریه میکردم. کاش میتونستم گریه کنم. تهش بتونم به حرف خودم بخندم.
اگه منم توی فیلمهای وس اندرسون بودم زندگی خیلی بهتر میبود.
گوئینر سیگارش رو خاموش کرد. باید برم خونه.
* سریال you
+ عنوان، از لوگان رویِ کبیر. اصلا ربطی نداشت ولی خب دوستش داشتم.
- ۱۳ نظر
- ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۲۳:۴۵