_ ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد. (4/5) 

ریویوی من از کتاب، در گودریدز.

اسمش که به شدت جذب کننده بود، ورونیکا خودکشی می کنه، اما بعد تو یه آسایشگاه روانی بستری میشه و می‌فهمه که زندگی نکرده بوده، نه به معنای واقعی.

این بخشش رو خیلی دوست داشتم، چون شاید خودمم شبیهشم.

میخواهم مادرم را ببوسم. بگویم دوسش دارم.

در دامنش گریه کنم بدون این که از نشان دادن احساساتم خجالت بکشم.

احساسات من همیشه همه جا بوده اند. فقط پنهانشان می کردم.

می خواهم خودم را به یک مرد. به شهر به زندگی و سرانجام به مرگ ببخشم.

 

_ دلایلی برای زنده ماندن (2/5) 

ریویوی من از کتاب

میتونم ساعت ها درباره کای تو ناروتو صحبت کنم، ولی یه ثانیه درباره این کتاب حرف نزنم، در یک کلام دوستش نداشتم.

ولی یه جمله از این کتاب که به دلم نشست: 

_یه قرن دیگه، همین موقع هرکسی که می شناسی مرده.

 

_چراغ سبز ها (5/5) 

ریویوی من از کتاب

خب...نمی دونم می دونید یا نه، ولی من عاشق خوندن زندگینامه آدمهام :") و این کتاب زندگینامه متیو مک کانهی عه، بازیگر معروفیه و منم فیلم میان ستاره ای رو ازش دیدم و یادمه خیلی دوستش داشتم، ولی خوندن زندگینامه یه نفر....خیلی لذت بخشه، میدونید؟ مثلا تو تلویزیون اونها می درخشن، می خندن و هیچ کس نمی دونه قبل از درخشیدن اونها چه اتفاقی افتاده، هیچ کس نمی دونه که عهههه! اینم بی پولی کشیده! یا کسی نمی دونه که اون موقع ضبط فیلم چه احساسی داشته.

و غیر از این، شخصیت پدر و مادرش رو خیلی دوست داشتم! 

یه جوری از در وارد نشو که انگار نقش رو می خوای متیو، یه جوری از در وارد شو که انگار نقش مال خودته! 

همان چیزی که نیاز داشتم بشنوم. 

«ممنون مامان، روزت مبارک» 

 

_تمام این مدت (5/5) 

ریویوی من از کتاب.

یه عاشقانه خیلی دوست داشتنی! 

یه نفس خوندمش، احساسات کایل، چیزایی که تجربه میکرد، همه چیز غیر منتظره بود. 

_می دونی خوبی قصه گفتن چیه؟ 

سرم را تکان می دهم، چشم هایم هنوز به سرخی گونه هایش است.

می گوید «شنونده، بدون شنونده قصه گو فقط رو هوا یه چیز می که واسه خودش، ولی وقتی یکی داره گوش می ده....» 

و همه باید یه مارلی داشته باشن، کسی که بهت کمک می کنه و باعث میشه دیدت رو به زندگی عوض کنی، کسی که "او" زندگیت میشه.

و اینم بگم، نویسنده ش همون کتاب پنج قدم فاصله است :) خود من تا وقتی آخرش رو خوندم که نوشته بود استلا و ویل از افسانه ها میان، نمی دونستم. اوه! استلا...شما یاد یه نفر نمی یفتید؟! 

 

_آدم خواران (5/5) 

فقط...فقط بذارید سکوت کنم، چون این کتاب از رو واقعیت نوشته شده، اینجا می تونید ماجراش رو بخونید، و چرا گاهی وقتا انسانیت اینجوری میشه؟ :') چرا انقدر احمقانه..چرا آخه...چرا...

 

_از طرف آبری با عشق (5/5) 

ریویوی من از کتاب

کتاب رو ساعت سه صبح، زیر پتو خوندم، احتمالا میتونید تصور کنید وضعیتم چجوری بود.ولی خیلی زیبا بود!! جاهایی از کتاب اشکم در اومد و جاهای دیگه زور می زدم تا مامانم نفهمه.  آبری واقعا شخصیت دوست داشتنی داشت، و همینطور دوستش بریجیت. خیلی خوبه که تو کتابا همیشه وقتی یک نفر مشکلی داره خیلی ها بهش کمک می کنن، ولی چرا تو دنیای واقعی اینجوری نیست؟ 

 

_چلنجر دیپ: عمیق ترین نقطه دنیا (5/5) 

فکر کنم از بریده ای که گذاشتم فهمیده باشید که چقدر دوستش داشتم D: فکر های کیدن واقعا عجیب و در عین حال قشنگ بودن، اینکه کسی درکش نمی‌کرد. و دنیای خیالی که درون خودش ساخته بود، و فکر کنم تقریبا همه کیدن رو درک کردن:") 

- مادرم می گه خدا هیچوقت چیزی بهمون نمی ده که نتونیم از پسش بربیاییم.

- به نظرم خدا اینارو به ما نداده، همون جور که به بچه های کوچیک سرطان نداده، یا برده نشدن آدمای فقیر توی قرعه کشی هیچ ربطی به خواست خدا نداره. اگه خدا چیزی بهمون داده باشه، قدرت کنار اومدنه.

- اونایی که نمی تونن کنار بیان چی؟

- خب معلومه! اونا کسایی هستن که خدا خیلی خیلی ازشون متنفره.

 

_ (The Promised Neverland, Vol. 1(5/5

ریویوی من از کتاب(!) مانگا

انقدر همه گفتن گند زده به فصل دومش و اینها، دیدم چاره ای جز شروع کردنش ندارم، تا اینجا که فرقی نداشته. 

 

_ اتاق (4/5) 

ریویوی من از کتاب

اولین بار ریوروی هلن جذبم کرد، رفتیم انقلاب و خریدمش! وقتی پشت کتاب رو خوندم یهو پرت شدم به یه خاطره از کودکی، و فهمیدم: عهههه! این همون فیلمه بود! 

داستانش درباره یک پسر و مادر به اسم جکه که توی یه اتاق هفت متری توسط یه نفر که جک بهش «نیک پیر» میگه زندانی میشن، و خب! ایدش خیلی خاص بود از نظر من.

گمونم هشت سالم بود که فیلمش رو دیده بودم، و یادمه تا مدت ها توی اتاق خودمو حبس می کردم، نخندید.

خیلی جیزهای زیاد در دنیا وجود دارد اما باید برایش پول بدهی، مثل مردی که در یک دکه ایستاده و چیزهایی را در جعبه‌های بزرگ و کوچک می‌فروشد. کارت‌های قرعه‌کشی که شماره دارند، احمق‌ها آن را می‌خرند به امید اینکه میلیون‌ها دلار برنده شوند.

کتابش با فیلم خیلی فرق داشت، اما فیلمش هم به شدت پیشنهاد میشه! 

(شاید اسپویل) 

توی فیلم اونجایی که جک فرار میکنه، فیلم تموم میشه : ) اما توی کتاب تقریبا نصف داستان رو بقیشه! 

 

پی نوشت یک‌: خیلی چالش زیبایی بود، خوش گذشت. پونزده روز از عید گذشته و تا اینجا سال 1400 برام خوب بوده =) که بیشترش به لطف گ.ب.س.ع بوده :") 

پی نوشت دو: دارم فن فیکشن می خونم، شاید یه پست نوشتم براش، نمی‌دونم.‌.

۱۷ ۰